۱۱ پاسخ

من و همسرم هم بیشتر با خانواده حال میکنیم و ترجیح میدیم لحظات خوب رو کنار خانواده باشیم و اینکه اصلا تو عمرم لب به قلیون و اینجور چیزا نزدم

در ضمن تو از همه خوشگلتری😉🫂❤

خوبه مهمونی رفتن حال و هوای آدم عوض میکنه گاهی لازمه برای همه

اما من نه خودم نه همسرم اصلا اهل اینجور رفت آمدهای دوستانه و همکار بیاد بره و اینا نیستیم
نه که بگم منزوی و گوشه گیر باشیم ها

کلا با خانواده خودمون بیشتر حال می‌کنیم تا با دوست

بیشتر حریم شخصی و خصوصی‌مون برامون مهم‌تره

اینم بگم نه خودم نه همسرم اهل سیگار و قلیون نیستیم کلا حتی تفریحی

ببینیمون میگی اینا آخر خلافن 🤣🤣🤣

خوبه که دور همی خوب نیست؟مشروب حذف کن که عذاب وجدان نگیزی

چرا عکست نیست؟؟

عکسی نیست که

ما هم خیلی اهل خوردن و کشیدن نیستیم
من قلیون دوست. دارم اونم تا الان فقط تو جمع خانوادگی در حد چند پوک همسرمم اهل دود نیست
مشروبم در حد یکی دو پیک میخورم همیشه که همراهی کرده باشم
ولی این مدل مهمونیارو دوست داریم و البته دوستامون و خانواده جلو بچه رعایت میکنن بابت دود

من که خیلی دوس دارم😍ولی تا حالا نرفتم😂تفریحتاتمون بیشتر خانوادگی ولی من خودم با دوستان رو میپسندیم چون که همسن وسالیم

منم دقیقا همین مشکل تو رو دارم🥲
اکثر دوستامو خیلی وقته ندیدم بخاطر همین مشروب و سیگار و اینا درک نمیکنم واقعا بعد حالت تهوعم میگیرم قبلا اصلا اینجوری نبودم

اقا عکس شوهراتونم بزار😍😁😁😁😁🤦‍♀️

الان چ‌ مشکلی بوده ک رفتی؟

تو اولی از سمت چپی ؟

سوال های مرتبط

مامان مهربون مامان مهربون ۴ سالگی
شیرخشک فرزندپروری شیردهی
سلام مامانی گل .سال ۴۰۵ مبارک . سال جدید پر از سلامتی و حال خوب و آرامش برای همگی باشه. الهی که همه اونایی که از خونه هاشون رفتن به سلامتی و دل خوشی برگردن.
یه چیزی میخوام بگم ببینم شمام براتون پیش اومده. میگن من مثلا یه مسئله سخت که پیش میاد همش دنبالشم که تموم بشه و به آرامش برسم و دقیقا وقتی تموم میشه یه چیز دیگه پیش میاد.
باور کنید که بهش باور ندارم . نگاه نکنید یه وقتا اینجا مینویسم و روانی شدم. ولی بینهایت ادم خوشحال و مثبت و پرانرژی بودم و سعی میکنم باشم . ببینید بچه ای که آلرژی داره واقعا روح مادرش آسیب میبینه .ولی کلا میگم.چرا باید اینجوری باشه که از یه مشکل درمیای میدفتی تو یا چیز دیگه. من ادمی بودم که هر لحظه گفتم و نیگم خدایاشکرت. مثلا یه نمونه ش من دوران حاملگی وحشتناکی داشتم تمام دوران بارداری تهوع شدید که فقط تا اول ماه شش وزن کم کردمو خواب هیچی به معنای واقعی . تا تو اتاق عمل بالا اوردم. دو بار اسباب کشی . هفته اخر همش بخودم میگفتم داره تموم میشه راحت شدم ،تو راه بیمارستان خوشحال کخ تموم میشه . اونقدر زایمان بدی داشتم. بازم کنار
همش به شوهرم میگفتم راحت شدیم فقط بریم خونه و بعد شروع شد تازه . از سه روزگی بیمارستان . بستری بیمارستان های مختلف . این یه نمونه بود . چرا وقتی فکر می‌کنیم به راحتی رسیدیم یه چیز دیگه شروع میشه !
لطفا برام بنویسید
ممنونم دخترا
مامان آیین جانم مامان آیین جانم ۴ سالگی
فرزندپروری
پوشک
شیرخشک بچه /کودک

سلام مامانا میشه یه راهنمایی کنید؟
من پسرم چهارماه دیگه میشه ۴ ساله و من قبل بارداریم سرکار میرفتم ( پرستاربودم بیمارستان)که دیگه چون تصمیم به بارداری داشتم وهم اینکه خودم خسته شده بودم تو تایم کرونا، دیگه نرفتم سرکار والان حدودا پنج ساله که دیگه کار ودرآمدی ندارم
حالا فعلا تو رشته خودم که آزمون استخدامی نیس . الان یه کاری‌به عنوان دستیاردندانپزشک‌ بهم پیشنهاد شده که تایم کاریش تو هرشیفت‌ ۴ ساعته و خب چون تایم کاریش کمتره حقوقش هم از کارقبلی خودم خیلی کمتره
پسرمم خیلی بهم وابسته ست و تو تمام این چندسال همش باخودم بوده ،عادت نداره وخودمم دوس نداشتم که بزارمش خونه کسی وقتی خودم هستم
میخام در کل بدونم شما بودین میرفتین سرکار؟
اینم بگم جوری نیستم که بگم من نرم سرکار زندگیم لنگ پول میمونه، اماخب بازم دوس دارم که یکم مستقل باشم یجورایی از خونه داری خسته شدم حس میکنم زندگیم بی هدف شده بدون کار
مامان سدنا فسقلی مامان سدنا فسقلی ۳ سالگی
یچیزیم از زایمانم بگم الان که بیکارم
من تا لحظه آخر درد داشتم به روی مبارک نمیاوردم وقتی رفتم بیمارستان دیدم روز شنبه ای فقط من دارم زایمان میکنم برعکس بقیه مامانا به فکر تصویر بچه نبودم به این فکر میکردم چجوری از تخت برم بالا از اون سمت قل نخورم با سر که خداروشکر یه پرستارآقا بود نمیدونم چیبود کمکم کرد که کاااش میفتادم پشتم باز بوده و من حواسم نبود حتی اون موقع هم متوجه نشدم چند روز بعد متوجه شدم وقتی از لباس عمل داشتم تعریف میکردم واسه دخترخالم وقتیم اومدم تو اتاق دیگه خواب نداشتم زنگ میزدن مامانم گوشی میداد بهم حرف بزنم😐انگار تبریک عید بود اجباری بوده بخاطر همین یه سردرد ۹روزه داشتم سرپا بودم یا درازمیکشیدم خوب بودم ولی می نشستم مغزم درحالت انفجار قرار میگرفت کلا خیلی بعد زایمان اذیت شدم تا یکسال اگه تو شکمم قیچی و نخ و سوزن جا میزاشتن حداقل درمان داشت من نمیدونم چه درد بی درمونی بود دچار شده بودم نوک سی.نه هام تاول میزد فقط گریه میکردم بقیه هم که میدونید دایه مهربان عقلم کج بود مسیرش به بچه شیر خشک نمیدادم فقط شاید هفته ای یکبار یا دو هفته یکبار وقتی بیرون بودیم اصلا تو حالت نشسته نمیتونستم شیر بدم به مامانای باردار و تازه زایمان کردین یه حرف خواهرانه میگم بهتون شیر خشک اصلا بدنیس جایی سخت شد دیگه مادر ندین چون اعصابت مهمتره تا تغذیه بچه با شیر خشک بزرگ میشه با شیر مادرم بزرگ میشه ولی بعد اعصابت درست نمیشه