۶ پاسخ

درخواست میدی

ولی من برعکس شمام ...جنگ ۱۲روزه اصلا عین خیالم نبود ولی لعنتی این دفعه یه بمب زدن سر کوچمون اپتیک را پوکوندن ....هنوز صداش تو گوشمه از همه چی میترسم دیگه حتی از صدای موتور

منم تابه امروز اصلا خیلی ناامید بودم
امروز دل و زدم دریا رفتم کارتم و خالی کردم واسه بچه ها لباس خریدم
هیچی واسه خودم نمونده
حالا شوهرم اخم ک من دیگه پول ندارم جنگه بابا یعنی چ انقد لباس
دو تکه واسه خودتم می‌خریدی😂
امروز دیگه زیادی سر شده بودم

حس میکنم بزرگ شدنم هست
از یه طرفی هم سر شدن
منم هم ترسو بودم و هم جیغ و دادی و لوس اما الان نه

بهترین کارو می‌کنی منم بیخیال شدم
تهش یا میمیریم یا می‌مونیم من همیشه فاطمه کنارمه

منم دیگه سر شدم 🥲
همه مون انقدددد کشیدیم بی حس شدیم

سوال های مرتبط

مامان سدنا فسقلی مامان سدنا فسقلی ۳ سالگی
یچیزیم از زایمانم بگم الان که بیکارم
من تا لحظه آخر درد داشتم به روی مبارک نمیاوردم وقتی رفتم بیمارستان دیدم روز شنبه ای فقط من دارم زایمان میکنم برعکس بقیه مامانا به فکر تصویر بچه نبودم به این فکر میکردم چجوری از تخت برم بالا از اون سمت قل نخورم با سر که خداروشکر یه پرستارآقا بود نمیدونم چیبود کمکم کرد که کاااش میفتادم پشتم باز بوده و من حواسم نبود حتی اون موقع هم متوجه نشدم چند روز بعد متوجه شدم وقتی از لباس عمل داشتم تعریف میکردم واسه دخترخالم وقتیم اومدم تو اتاق دیگه خواب نداشتم زنگ میزدن مامانم گوشی میداد بهم حرف بزنم😐انگار تبریک عید بود اجباری بوده بخاطر همین یه سردرد ۹روزه داشتم سرپا بودم یا درازمیکشیدم خوب بودم ولی می نشستم مغزم درحالت انفجار قرار میگرفت کلا خیلی بعد زایمان اذیت شدم تا یکسال اگه تو شکمم قیچی و نخ و سوزن جا میزاشتن حداقل درمان داشت من نمیدونم چه درد بی درمونی بود دچار شده بودم نوک سی.نه هام تاول میزد فقط گریه میکردم بقیه هم که میدونید دایه مهربان عقلم کج بود مسیرش به بچه شیر خشک نمیدادم فقط شاید هفته ای یکبار یا دو هفته یکبار وقتی بیرون بودیم اصلا تو حالت نشسته نمیتونستم شیر بدم به مامانای باردار و تازه زایمان کردین یه حرف خواهرانه میگم بهتون شیر خشک اصلا بدنیس جایی سخت شد دیگه مادر ندین چون اعصابت مهمتره تا تغذیه بچه با شیر خشک بزرگ میشه با شیر مادرم بزرگ میشه ولی بعد اعصابت درست نمیشه