۱۵ پاسخ

بزرگتر که میشن ترساشون هم خیلی کمتر میشه

عزیزم پسر منم همین طوره بشدت اضطراب جدایی داره و ترسو هست و‌نمیتونه اصلا از خوذش دفاع کنه شما مشکل پسرت حل شذ؟

حتما شما ری اکشن نشون دادید دیده دیگه میترسه چندبار ک شمارو ببینه ارومید اونم همون رفتار و میکنه
بچه ها تا صدایی چیزی میاد ب مامانشون نگاه میکنن ببینن معمولیه ب زندگیشون ادامه میدن اما ببینن مامان ترسید اونام دیگه میترسن...

من خودم ب شدددت از سوسک میترسم دخترمم خیلی میترسه

طبیعی هست

خودتون چه واکنشی به صداها نشون میدین
؟
بچه هم همونو تکرار میکنه چون همونو میبینه
ماهرصدایی میاد میخندیم به شوخی میگیریم ک بچه حواسش پرت بشه
پسر سه ساله و نیم من تو اون جنگ از صداها نمیترسید عمه ۵۰سالش مثل بید میلرزید😅

ببرش پارک شلوغ.
عروسی.مجلس بزار با صداها آدما کنار بیاد

هرچی بهش دامن بزنی بدتر میشه
بیخیال باشه

حساس نشو، اینجور مواقع با آرامش بغلش کن بگو نترس مامان و بابا کنارتن...صداش خیلی بلنده؟ میفهمم مامان، اشکال نداره من پیشتم...همینطور بغلش کن بوسش کن..‌.زیاد گیر نده...سعی کن بهش ارامش بدی...

ببرش پزشک گوش حلق بینی ببین گوشش مشکلی نداره که احیانا صداهارو بیشتر از حد ممکن بشنوه که اذیت بشه؟ چون درحال تکاملا ممکنه سال دیگه ، اذیت نشه

منم دخترم از صدای رعد و برق کوچیک تر بود ترسید بهش گفتیم که دو تا ابر تو آسمون دارن به هم میخورن و با دستم ادا در آوردم گفتم یهو اینجوری به هم میخورن صدا میده بعد گفتم دستت را بکوب به هم ببین صدا میده ابرا چون بزرگن خیلی صداشونم بلنده الان تا رعد و برق میشنوه میگه مامان ابرا خوردن به هم ترس از تاریکی هم نزاشتم از اول دچارش شه خیلی کوچولو بود شب قبل خواب سایه بازی میکردم الان موقع خواب میگه کلا تاریک کن اتاق رو اصلا نمیترسه خدا رو شکر

پسر من هم از صدای باد و رعد و برق بشدت میترسه
همیشه دستمو میذارم رو قلبش میبینم ضربان قلبش چقدر بالا میره
بعد هم از ترس یا به من میچسبه یا میخوابه که دیگه صدایی نشنوه
اما مدتیه خیلی بهتر شده روزهای عادی که باهاش صحبت میکنم بهش راجب ابر و بارون میگم
یا از باد میگم میگم مامان زمین هم مثل خونمونه باد میاد که زمین رو جارو بزنه مگه نمیبینی جارو برقی صدا داره خب بادهم همونطوره دیگه
خلاصه یکم داستان سرایی میکنم هر از گاه میبینم واقعا داره اروم اروم نتیجه میده 😃

من همیشه میگم
منم که کوچیک بودم اندازه تو بودم میترسیدم ولی بابام بهم گفت ببین خواب ترس نداره الکیه وقتی بیدار میشی مامان بابا داشتن بغلت میکنن دیگه بزرگ شدم نترسیدم
توهم اندازه من شی دیگه نمیترسی
الکی خودمو می‌زارم جاش باهاش همدلی میکنم بعد راهکار میدم بهش

به نظرم طبیعیه ، چون دختر منم همین اندازه از صداهای بلند میترسه ، اما خب مطمینم اقتضای سنشونه و هرچی بزرگتر بشن حل میشه . منم تنها کاری که میکنم اول اینکه به احساسش اهمیت میدم که بدونه ترسیدن اصلا بد نیست و بعدش توضیح میدم که هر صدایی برای چیه و چقدر بلنده تا حدودی در لحظه ترسش کنترل میشه.

پسر منم همینطوره،از خیلی چیزا میترسه،مثلا از بادکنک به شدت میترسه حس میکنه میترکه رو صورتش،یه مدتی بود از سرامیک میترسید پاشو نمیذاشت روش ولی الان خوب شده،از صدای دریل به شدت میترسه،چه میدونم از خیلی چیزا،از ارتفاع به شدت میترسه،

ترس یه احساس طبیعی در بدن آدم نرمال هس با بزرگتر شدن از بین میره حساس نباش واکنش طبیعی بدنه خودتون از چیزی نمیترسین یعنی؟ من خودم با سی سال سن سوسک ببینم انقدر جیغ و گریه میکنم که بیا و ببین....

سوال های مرتبط

مامان آسِنا🍓 مامان آسِنا🍓 ۳ سالگی
درمورد تایپیک قبلی
ممنون از اینکه نظرتون رو گفتید. 🌸

فقط به نظرم این موضوع با دروغ گفتن فرق داره. من به چشم یه قصه و بازی کودکانه ازش استفاده کردم تا آسنا به کارهای خوبش علاقه‌مند بشه و تشویق بشه، نه اینکه از چیزی بترسه یا احساس گناه کنه یا دروغ بخواد بشنوه

همون‌طور که برای بچه‌ها قصه می‌خونیم، از شخصیت‌های خیالی استفاده می‌کنیم یا با عروسک‌ها حرف می‌زنیم، این هم یه روش تشویقیه. هدفم این نیست که اعتماد بچه از بین بره، بلکه می‌خوام با یه دنیای قشنگ و کودکانه، انجام کارهای خوب براش جذاب بشه.

توی دنیای بچه‌ها پر از قصه و شخصیت‌های خیالی مثل فرشته، پری، بابانوئل و... هست و این بخشی از تخیل و بازی دوران کودکیه.

در نهایت هم کسی که ستاره رو می‌چسبونه خود منم، فقط داخل یه قصه‌ی قشنگ و کودکانه وقتی هم بزرگ‌تر بشه، طبیعتاً می‌فهمه که این فقط یه قصه‌ی قشنگ برای تشویقش بوده؛ درست مثل خیلی از قصه‌های دوران کودکی. برای من مهم‌ترین چیز اینه که با محبت، تشویق و بازی، رفتارهای خوب رو یاد بگیره مهربون باشه و حرف و مامان و بابا رو گوش بده وبهش یاد بدم و از کارهای خوبش لذت ببره نه با ترس یا تنبیه🤍✨