#استقلال کودک
# اضطراب جوابی
#اتاق کودک
# تخت کنار مادر



فردا ۲۷ فروردین۱۴۰۵ هست که درست میشی ۲۳ ماهه.
فردا یک هفته ست که دیگه تو تخت کنار مادر نمیخوابی و آوردمت تو اتاقت، ۲۳ ماه تو مهمون اتاق مامان بابا بودی و حالا یه هفته ست که مامان مهمون اتاق تو شده.
الان که خوابیدی دارم تخت کنار مادر رو جمع میکنم، یاد موقعی افتادم که این تخت چقدررر برات بزرگ بود تو چقدر کوچولو بودی، بغضم گرفته و بی صدا گریه میکنم، خیلی احمقانه است این احساس. فکر می‌کنم به اندازه کافی بغلت نکردم، چقدر زمان داره زود میگذره، به طرز بی رحمانه ای زود میگذره.
چطوری مادرا میگن بین بچه هاشون فرق نمیذارن؟؟ من الان که فکر می‌کنم می‌بینم نمیتونم بچه دومم رو به اندازه تو دوست داشته باشم.
تو همون فسقلی ای هستی که وقتی فهمیدم پسری، گفتم حالا باید چیکار کنم؟ من پسرارو بلد نیستم، نه نازی نه غمزه ای نه دلبری ای، هیچی بلد نیستن. اما الان همه ناز و ادا و دلبریاتو دیدم ، دیدم که چطور یه پسرکوچولو میتونه قلب مامانش باشه، تو همه دنیای منی، من همه تلاشم رو می‌کنم تا وقتی بزرگ بشی ازت محافظت کنم، بهت یاد بدم چطوری از خودت مراقبت کنی، چطوری عشق بورزی، چطوری مهربونی کنی. یادته وقتی بدنیا اومدی دستای کوچولوت رو گرفتم و گفتم مامان تو دست خدایی، به همه کمک کن. تو قلب مهربون و بزرگی داری. من همیشه دوست دارم، مستقل بودن بخش مهمی از زندگی هر آدمیه، تو اولین قدمات رو خیلی خوب برداشتی، باید حسابی به خودت افتخار کنی پسر کوچولوی من❤️
پ.ن: دیشب تا ۴صبح نخوابیدی و گفتی پیشت بخوابم، اومدم محکم بغلت کردم یه کوه قند تو دلم آب شد. مسخره بازی درمی‌درمیاوردی و بلند میخندیدی، منم تو دلم کلی خندیدم و کیف کردم. ❤️

تصویر
۴ پاسخ

چقد خوب نوشتی 😍👍🥺

عزیزم خیلی زیبا نوشتی🥺 اشکم دراومد😭
از وقتی پسرم به دنیا اومده هر سه توی اتاقش میخواییم روی زمین. دلم می‌خواد بره توی تخت خودش ولی اون لحظه هایی که نصف شب سرمو میکنم توی موهاشو تنشو بو میکنم و آرامش میگیرم چیکار کنم😭
خیلی سخته واسم
من هنوز آمادگیش رو ندارم🥺

عزیزم🥹امیدوارم خیلی راحت بگذره،من نیلماه دیگه از ۶-۷ ماهگی تخت کنار مادر واسش خطرناک بود این شد که ما یه چند ماهی پایین تختش تشک تختمونو انداختیم و خوابیدیم،از یکسالو ۲-۳ ماهگیشم دیگه کاملا مستقل تو تخت خودش خوابید بدون حضور ما تو اتاقش بهترین تصمیمه جدا کردن اتاق کودک

گریه منم درآوردی 🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان جوجه ها مامان جوجه ها ۳ سالگی
و دختر مامان امروز یک ماه دیگه بزرگ شد
اصلا باورم نمیشه
ماه دیگه تولد یکی یدونه مامانه
و من دو سال مفتخر به نام مادر شدم مادری که همه چیزش رو از وجود دخترش داره
آنیلم
ماه قشنگم
همه وجودم
دوستت دارم و چقدر خوشحال و خوشبختم که تو رو تو زندگیم دارم
و نی نی تو راهی چقدر خوشبخته که خواهری عین تو رو داره
میدونم براش بهترین تکیه گاه و غمخوار میشی
همونطور که برای من تو نیم وجبی شدی دلسوز شدی رفیق شدی همه کس
الهی به حق این ماه عزیز
به حق این روزای بزرگ
هر زنی که آرزوی مادر شدن داره توی همین ماه ها و روزها قسمتش کن طعم شیرین مادرشدن رو
خدایا حسرت مادرشدن تو دل هیچ دختری نباشه
ما دخترا اول مادر عروسکامون میشیم بعد مادر بچه هامون
ما از بچگی مادر متولد میشیم پس ای خدای بزرگ حسرت بغل کردن جگرگوشه رو به دل هیچ زنی نزار به حق این ماه بزرگ

به وقت هفتمین روز از چهارمین ماه سال ماهگرد های زیبا و بزرگ شدن های قشنگ تو و به وقت ۸ ماهگی تو دلی مامان❤️❤️
خدایا هزاران مرتبه شکرت🙏❤️
مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
یه ماه مونده تا پسرم بشه دوساله دارم فکر میکنم چقد سخت بود چقدر حس افسردگی مزخرف بود حس اینکه دیگه برا خودم نیستم دیگه چون مادرم باید از همه چی بگذرم دیگه دوره خوشیای من تموم شد چقدر گریه کردم چقدر دلم به حال خودم میسوخت اینکه من حتی نمیتونم تنهایی دستشویی برم اینکه باید تا آخر شب منتظر باشم شوهرم بیاد تا من یه حمام برم که اونم آخر شب اینقدر خسته میشدم که خوابم می‌برد اینکه یه روزایی سه چهار شبانه روز از بچم که تب داشت بدون استراحت مراقبت کردم اینکه ظاهرم تغییر کرد زیر چشام از بی خوابی گود شد چاق شدم بدنم دیگه تحلیل رفته بود چقدر شبا به ارزوهام و کارایی که میخواستم انجام بدم فکر کردم به اینکه دیگه نمیشه برم سر کار دیگه نمیشه بی محابا برم تفریح خوشگذرونی دیگه نمیشه با وجود بچه چقدر سخت بود اینکه همه ازم انتظار مادری کردن داشتن و من اولین تجربم بود اینکه چرا واقعا نگفتن منم همراه بچه مادری یاد میگیرم نه اینکه از قبلش همه چیو بلد باشم ولی الان خیلیییی بهتره الان که اینجا وایسادم دستم باز تره برا رسیدن به خودم برا تفریح برا... اینجایی که وایسادم دارم کیف میکنم برا هر حرکت جدید پسرم وقتی میبینم داره حرفای جدید میزنه داره بازی میکنه یه ماه دیگه میبرمش باشگاه و مطمئنم منم با بزرگ تر شدنش میتونم خیلی کارای دیگه رو شروع کنم برم باشگاه برم سرکار و خیلی چیزای دیگه الان خیلی خوشحالم تو قراره روز به روز بزرگ تر از قبل شی مستقل تر و یه رفیق برای من باهم قراره دنیا رو کشف کنیم و با هم خیلی کار هارو تجربه و شروع کنیم خیلی خوشحالم که دارمت سام کوچولو🫂❤
مامان شاهان👶🏻🫀 مامان شاهان👶🏻🫀 ۲ سالگی
قند من نزدیک دوسالگی هستی و من دلم برات هر لحظه میتپه 🥺💖 یکم از کارایی که بلدی بنویسم که یادم بمونه 😍 این روزا قند تو میزنی تو چایی ت میخوری 😅 از مامانجونت یاد گرفتی / لباسارو میریزی لباسشویی و یاد گرفتی روشنش کنی و وقتیم میشوره لباسارو بر میداری 😅😍 / یاد گرفتی تلویزیون رو با کنترل روشن کنی / چند ماهه بلدی بخاری و کم و زیاد کنی 😍 تا میگم شاهان من سردمه بدو میری بخاری و زیاد میکنی 😅/ یاد گرفتی پتو تو خودت ببری بذاری کمد دیواری / یاد گرفتی مثل بابا روغن و قیف برداری بری بشینی مثلا روغن موتور و عوض کنی 😂😍 / یاد گرفتی از خودت سوار موتور بابا بشی و پیاده بشی 🤓 / چند ماهه یاد گرفتی در یخچال و باز بسته کنی 🥺😅 / یاد گرفتی خودت چسب کفشتو از سوراخش رد کنی و ببندی 🍋😍/ چندماهه یاد گرفتی جوراب تو در بیاری 🥺😍 / یاد گرفتی قندون و یا آب واسه بابا ببری 🤗🏵/ یاد گرفتی وقتی من لباس میشورم توام یکیو برداری چنگ بزنی مثلا داری میشوری 🍇😍/ یاد گرفتی لباسارو بتکونی بعدم پهن کنی خشک بشن 🌼🍒/ یاد گرفتی وقتی موتورت خراب میشه بدو بری آچار هارو بیاری و مثلا درستش کنی ، یاد گرفتی با پیچ گوشتی پیچ موتور تو باز کنی 😂😍 / یاد گرفتی از سرسره بدون کمک بری بالا و سر بخوری بیای پایین 🥺🍇 / و کلییییی چیز دیگههههه که باز یادم بیاد مبنویسم

مامان عاشقتهههه پسر ماه من تو همه جونمی قلبمی زندگیمی 😍😍😍🍒🍒🍒🍒

چقدر زود داری بزرگ میشی مامان 🍇🥺 دلم برای تک تک این روزات پر میکشه ، امیدوارم تا ابددددد در پناه خدا سالم و موفق باشی 😍❤


شیطوووون بلای منننننننن در آستانه ی دو سالگی 🤓🍋
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
مامان یزدان و نیلا مامان یزدان و نیلا ۲ سالگی
مامانا لطفاً راهنماییم کنید من مامان دو تا بچه شیر به شیرم که همیشه ش خدا کلی کار دارم.به سختی نهار و شام و صبحونه حاضر میکنم و به سختی خونه رو تمیز میکنم چون نمی‌رسم واقعا‌.دخترم که کوچیکتره چنان انرژی از من میگیره که همیشه ی خدا خستم.همش گریه می‌کنه نق میزنه شب و روزم خواب نداره.حالا ۱۹ مهر تولد پسر عزیزمه‌الهی قربونش برم تولد یک سالگی رو بردمش آتلیه و یه تولد سه نفری کوچیک براش گرفتم .میخاستم دو سالگی جبران کنم و همه رو دعوت کنم ولی هرچی فکر میکنم تو خودم نمی‌بینم که از پیش بربیام.من کارهای روزمره رو به سختی میتونم مدیریت کنم حالا نمی‌دونم با یه تدلد بزرگ چطوری بتونم.بخاطر همین ب همسرم گفتم امسالم چار نفری تولد بگیریم و ببریمش آتلیه و شهربازی چون من نمیتونم.ولی بیش از اندازه عذاب وجدان دارم .خیلی ناراحتم من برنامه های زیادی واسه ی پسرم داشتم ک دخترم از وقتی ب دنیا اومده نمی‌ذاره مثل قبلا بهش برسم😭بنظرتون هرجوری که هست تولد براش بگیرم یا نه؟