چند شب پیش داشتم فکر میکردم وقتی من ۲۰ سالم بوده تازه یه سری از مامانای گهواره بدنیا اومدن 🫠
جدیدا عمیقا حسرت ۲۰ سالگیامو میخورم... خیلی زود گذشت و عجیب فکر کردم دیدم ۲۰ سال از روز اولی که رفتم دانشگاه میگذره و من هنوز جز به جزئشو یادمه و فکر میکنم نهایتا ۵ سال گذشته‌.چقدر عمرامون بی برکته و جدیدا چقدر حس میکنم به مرگ نزدیکتر میشم درصورتیکه فقط ۳۹ سالمه.. چقدر حسرت کارای نکرده رو دوشم سنگینی میکنه چقدر حسرت جوونی از دست رفته و فرصتایی که خانواده ازم گرفتن گوله شده تو گلوم.داشتم فکر میکردم چطور یه خانواده اجازه میدن از طرف بچه هاشون تصمیم بگیرن ؟مگه زندگیه یه نفر دیگه نیست؟چرا دستی دستی همه ی آرزوهاشو به باد میدن؟
بگذریم ...
بزرگترین حسرت زندگیتون چیه؟
من یکی اینکه زندگیم بدون عشق میگذره.یکیم اینکه پدرم نذاشت سرکاری که بهم پیشنهاد شده بود برم وگرنه بدون شک الآن یه زن مستقل و قوی بودم...
فرزندپروری...
دخترم
پسرم
رفلاس
کمکی
دلدرد....

تصویر
۲۳ پاسخ

چقدر خوب که اینجا هم سن خودمو دیدم فکر میکردم همه مامانا ۲۵ اینا باشن😅🩷

الهی عزیزم 🥲🥲میدونی وقتی تو سن پایین هستی انگار حالیت نیس داری چیکار میکنی وقتی سنت میره بالاتر‌میگی کاش این کارو کرده بودم و این بزرگترین حسرت ک دیگه نمیتونی برگردی عقب

حس دوست داشته نشدن هم سخته جوون باشی ببینی دخترا فامیل همسنت کوچیک ترت چقد خواهان دارن چقد تو فامیل عاشق پیشه دارن ب تو میگن با دختره حرف بزن راضیش کن ولی خودت نبینه کسی ک جوونی نیاز ب توجه دیده شدن داری منم این برام حسرته مدام میگم چ اعتماد ب نفسی دارن دخترای محبوب

الهی عزیزم فدات بشم من

من خودمم ۳۶ سالمه و چقددددددرررر از بابت پیاما بغضم گرفت اینکه این همه عمر و استعداد به نابودی کشونده شده

منم خیلی به گذشته فکر میکنم و حسرت میخورم انگار موندم تو اون دوران چقد همه چی قشنگ و واقعی بود..از وقتی ۲۰ رو رد کردیم انگار روی دور تندیم حتی زمان هم برکت نداره

پدرم نذاشت برم تجربی بخونم چون تو شهر مانبود مجبور شدم انسانی بخونم نذاشت روانشناسی قبول شدم برم چون ۳ ساعت فاصله داشت از شهر ما نذاشت وقتی پسرم نبود جدا بشم برای وامم ضامن نشد ولی برای خواهر و برادرم شد و هزاران کار دیگه خیلی حسرت توی دلم هست الانم دوهفته بخاطر جنگ رفتم خونشون انقدر منت گذاشتن که بمبم بخوره سرم نمیرم

سلام خواهر منم دیشب چنین حسی رو تجربه کردم دیشب هفدمین سالگرد ازدواجمون بود و چقدر من زندگی نکردم ،۱۹ سالگی ازدواج کردم و ۶۹ ایم 😂😂🧎🏼‍♀️ولی هر کی منو میبینه میگه نهایتا ۲۵ باشی

من الان ۳۴ سالمه
حسرت ام اینه چرا با عقل بیشتری درس نخوندم
چرا بیشتر درس نخوندم
توانایی اش داشتم و کماکان دارم وقت ندارم چرا دهه ی بیست سالگی صد روی درس نذاشتم
زبانم همون تایم کامل نکردم
من که خانواده ام پشتم بود برای تحصیلات
لیسانس و فوق ام جغرافی هست هر دو دانشگاه تهران اما برگردم عقب پیش دانشگاهی بازیگوشی نمی کنم چند برابر می‌خونم میرم حقوق بعد میرم دنبال سر دفتر داری تا تو سن الآنم جای اینکه کارمند باشم و حقوق بگیر که حقوق ام تا ده ماه کفاف بده برای خودم دفتر می داشتم خودم رییس خودم بودم
این حسرت کنه اینکه اندازه ی توانایی ام درس نخوندم توان من برای موفقیت بیشتر از زندگی‌ الآنم بود یا همون جغرافی تا دکتری می خوندم باز ۲۵ سالگی خسته بود تو قکر‌ ازدواج بودم همش

الان چن سالته؟؟

بزرگترین حسرت زندگیم اینه کاش زودتر بچه دار شده بودم تا الان بچم یه مادر جوون تر و سرحال تر میداشت اما خدا نخواست

دوس داشتم دانشگاه برم
باکسی ک همدیگررودوس داریم ازدواج کنم عشق دوطرفه

و منی ک هنوز ۲۷سالمه و اندازه ی ۶۰ساله ها پیرم..... واقعا ادم میمونه یاد کدوم بدبختی بیفته منم خیلی حسرت کشیدم بخوام بگم کتاب میشه فقط اینو بدونید من حتی تو لباس پوشیدنم تقریبا حق انتخاب نداشتم و ندارم هیییییی روزگار ...میگم کاش بدنیا نمیومدم ولی بعد یاد دوتا دخترام میفتم میگم کاش بزرگ بشن مستقل بشن و خیالم از بابتشون راحت بشه بعد بمیرم از دنیا و قسمتم راحت شم

منم 37 سالمه
خیلی زود گذشت
از این روزگار ای کاش به دلم موند
کسیو دوست داشتم 7 سال ولی نمیدونم چرااااا خدا نخواست ما بهم برسیم اگه بهش میرسیدم خیلی مسیر زندگیم فرق میکرد
شاید مثل الان با یه پخ گریم نمیگرفت

و یکی دیگه اینکه هیچوقت نفهمیدم ب چی علاقه دارم البته یچیز بود خوانندگی ولی مگه زن تو ایران میتونه خواننده بشه یسری میبینم چقد فعالن کلاس برن فوق بگیرن اما من ن حسرت میخورم

کلا توی حسرتم. مخصوصا واسه اینکه علاقه ی شدید به رشته مهندسی داشتم و رفتم یه رشته ی دیگه و کلا همه چیز از همون جا اشتباهی ادامه دار شد تا به اینجا رسیدم. و واقعا زمان خیلی زود میگذره حالم بد میشه بخاطر این گذشت زمان

چه خوب بالاخره هم سن دیدم اینجا همه زیر ۲۵ سالن 😅
من اسفند ماه وارد ۳۹ سالگی شدم

بزرگترین حسرتم کودکیم بود که پره از غم و اندوه...به آرزوهام رسیدم یعنی سفت وایسادم که برسم ولی خب چون روزگار وفق مراد نبود نچسبید...خداروشکر ولی حیف حیف که دنیا به منم یه پ د ر خوب بدهکار شد

من ازتون ۳ سالی بزرگترم ،این مرحله رو رد کردم 🙃الان به مرحله ای رسیدم که تسلیمم دیگه . فقط یه کمی خوب بگذره تا تموم بشه .

منم پا گذاشتم توی 30سال واقعا زندگی نکردیم فقط تصمیمای خانواده رو انجام دادیم کلی حسرت داریم من به بازیگری و خوانندگی علاقه ی شدیدی دارم بخاطره تعصبات الکی خانواده اجازه نداد برم دنبال علاقم بجای رفتم رشته ی حقوق که اصلا هیچ علاقه ای بهش نداشتم درسمو تموم کردم ولی چون علاقه ای بهش نداشتم نرفتم ازمون بدم

من خیلی شبا بااین فکرا خوابیدم
منم همسن خودتم
و دقیقا چه طلمایی که درحقم شد
اولیش دانشگاه که با ذوق قبول شدم و نذاشتن برم و بعدم سرکار

یک بار یه پسری عمیقا به من ابراز علاقه کرد. از آشنایان. چون پدرم با پدرش خیلی خوب نبود قبول نکرد.
بعد از اون بارها پیشنهاد دادن تا وقتی که من با پدر امیر ازدواج کردم و قضیه تمام شد. بعدا پدرم با پدربزرگ امیر که باهم دوست قدیمی و حسابی بودن بهم زدن. میونه شون بهم خورد، طوری که پدرم عزمش رو جمع کرد تا من از پدر امیر جدا بشم. من گفتم یک بار به خاطر میل خودت نذاشتی با عشق ازدواج کنم این بار به خاطر میل دلت نمیذاری با عشق زندگی کنم. بعدش من امیر رو باردار شدم و بقیه قضایا رو که خودت میدونی...
این اتفاقات و اتفاقات حول اون، حسرتهای بزرگی رو برای من ساخت.
بعد و قبلشم هست ولی چون از پدرت گفتی اینو یادم اومد.
من این روزها دارم سعی میکنم همچنان با عشق زندگی کنم.‌دیگه نمیخوام حسرت بخورم

هم سنیم.. و حسرت میخورم برای همه چیزی که از دست دادم و باورم نمیشه مثل برق و باد رفت و هیچ کاری نکردم و احساس پیری میکنم، بزرگترین حسرت زندگیم اینه که کاش ازدواج نمیکردم و مستقل بودم

سوال های مرتبط

مامان آرتا😍🥰 مامان آرتا😍🥰 ۴ سالگی
مامان حُسنا مامان حُسنا ۳ سالگی
پوشک پوشک
اسهال
استفراغ
تب

پوشک،تب،دلدرد،فرزندپروی


بیاین خواهرانه بهم بگید …

طلاق خیلی بده؟
من اگر جدا بشم مامان بدیم؟
دخترم منو میبخشه؟
نمیگه مامانم خودخواه بود که از بابا جدا شد🥲


من عجیب گیرافتادم توی زندگیم ، بین زمین آسمونم ، دیگه نمیدونم چیکار کنم تا خودمو نجات بدم ، لحظه لحظه زندگیم برام شده عذاب ، شدم یه افسرده‌ی عصبیه تنها ، غرقه غرقم تو تنهاییم و حس میکنم اصلا جای درستی تو زندگیم واینستادم🙂
من هیچ تفاهمی با همسرم و خانوادش ندارم ، ۸ سال گذشته و به جای نزدیک شدن بهشون فقط دارم دور میشم ، خسته شدم از بی پناه بودم از تنهاییم ، دلم یه مرد واقعی میخواد ، من تو این چندسال زندگی خصوصا اژ وقتی دخترم بدنیا اومده خودم بودمو خودم ، خیانت دیدم ، قد ی دنیا تنهایی کشیدم ، اصلا دیگه نمیدونم چیکار کنم ، حس میکنم دارم خفه میشم ، دلم میخواد همه چیزو ول کنمو برم ، حتی دخترمو ، از حجم فشاری که رومه از هر نظر دیگه بریدم از همه چیز ، توی تاپیکای قبلم هست که چه چیزای رو دارم میگذرونم ، اونایی ک جدا شدن ، زندگی بعدش خیلی سخته ؟

من وقتی بهش فکر نمیکنم حس گناه سراسر وجودمو میگیره حس میکنم دخترم هیچ وقت نمیبخشتم و میکه من خودخواه بودم😞😭
مامان رایبد💙 مامان رایبد💙 ۴ سالگی
پسرک با پدر رفتن سرکار، و من در سکوت و تنهایی خیره به پرایدش شدم و در غیابش هم بهش فکر میکنم که چقدر خوبه یکی اینجور همه جون و تنم شده که در بود و نبودش حجم بزرگی از فکر و ذهنمُ متعلق به خودش کرده😍

مامانا بچه های شما هم زیاد بهتون ابراز احساسات میکنند؟
رایبد مدام راه میره میگه مامان دوستت دارم🥺😍
ی وقتایی تو اووووج بازی هستیم یهو میبینم خیره شده بهم، نگاش میکنم فوری بوسم می‌کنه میگه مامان خیلی دوستت دارم😅
یا مثلاً من غرق کارای خودمم،میاد میگه مامان سرتو بده، دولا میشه محکم بغلم می‌کنه و بوسم میکنه😍
البته منم عشق و مهر زیادی بهش میدم، اما برام جای سوال که بچه های دیگه خصوصا پسرها همینطور اهل ابراز علاقه هستن یا نه؟
مثلاً خیییییلی کوچیکتر از اینا بود، وقتی پوشکش تعویض میشد و شستشو میشد کلی بغلم میکرد و بهم می‌چسبید خیلی برام عجیب بود که ی بچه خیلی کوچولو اینطور ازم قدرشناسی میکنه، الآنم دستشویی میبرمش ازم تشکر میکنه و گاهی این تشکر با تقدیم یک بوسه اس🥺
مامان نیلا⁹⁸.هانا¹⁴⁰¹ مامان نیلا⁹⁸.هانا¹⁴⁰¹ ۳ سالگی
چالش چالش 💥💥
بیاین از اولین باری که پریود شدین بگین.من خودم کلاس اول راهنمایی بودم آبان ماه بود از صبح که پاشدم دل درد عجیبی داشتم هی میشستم هی تکیه میدادم به بالش خوب نمیشدم.دیگه رفتم دستشویی و دیدم وای لباس زیرم خون خالیه.وحشت کردم اصلا نمیدونستم پریودی چیه فکر میکردم خونریزی معده ای روده ای چیزی گرفتم 😂 دیگه از خجالتم چیزی به مامانم نگفتم جمعه بود پاشدم رفتم حموم که واسه شنبه آماده بشم از حموم اومدم نمازمو خوندم وسط نماز باز دیدم لباس زیرم کثیف شد دیگه با استرس و خجالت به مامانم گفتم مامان نمیدونم چرا هی شورتم خونی میشه 🙃 برگشت گفت واااای چه زود ؟؟😒 بزرگترین ضربه ی زندگیمو اونجا خوردم یه حس شرم و خجالت و گناه که من پرروام و زود پریود شدم هنوزم باهامه هنوزم که پریود میشم اون لحظه میاد جلوی چشمم .. بگذریم.. مامانم بهم نوار بهداشتی داد و گفت تا یه هفته اینجوری میشه و یاد داد چجوری استفاده کنم اون زمان نوار بالدارم نبود مامانم یه تیکه پارچه میداد که نوارو بچسبونم روش بذارم رو لباس زیرم که لباس زیرم کثیف نشه.گذشت و یک هفته به سختی تموم شد و من رفتم حموم و خوشحال ازینکه این یه هفته تموم شده و راحت شدم که مامانم گفت ازین به بعد ماهی یکبار اینجوری میشی و خورد به پرم 🥲 ...
خب شماها تعریف کنید.میخونم همشو حتی اگه جواب ندم 😍