چقدر خوب که اینجا هم سن خودمو دیدم فکر میکردم همه مامانا ۲۵ اینا باشن😅🩷
الهی عزیزم 🥲🥲میدونی وقتی تو سن پایین هستی انگار حالیت نیس داری چیکار میکنی وقتی سنت میره بالاترمیگی کاش این کارو کرده بودم و این بزرگترین حسرت ک دیگه نمیتونی برگردی عقب
حس دوست داشته نشدن هم سخته جوون باشی ببینی دخترا فامیل همسنت کوچیک ترت چقد خواهان دارن چقد تو فامیل عاشق پیشه دارن ب تو میگن با دختره حرف بزن راضیش کن ولی خودت نبینه کسی ک جوونی نیاز ب توجه دیده شدن داری منم این برام حسرته مدام میگم چ اعتماد ب نفسی دارن دخترای محبوب
الهی عزیزم فدات بشم من
من خودمم ۳۶ سالمه و چقددددددرررر از بابت پیاما بغضم گرفت اینکه این همه عمر و استعداد به نابودی کشونده شده
منم خیلی به گذشته فکر میکنم و حسرت میخورم انگار موندم تو اون دوران چقد همه چی قشنگ و واقعی بود..از وقتی ۲۰ رو رد کردیم انگار روی دور تندیم حتی زمان هم برکت نداره
پدرم نذاشت برم تجربی بخونم چون تو شهر مانبود مجبور شدم انسانی بخونم نذاشت روانشناسی قبول شدم برم چون ۳ ساعت فاصله داشت از شهر ما نذاشت وقتی پسرم نبود جدا بشم برای وامم ضامن نشد ولی برای خواهر و برادرم شد و هزاران کار دیگه خیلی حسرت توی دلم هست الانم دوهفته بخاطر جنگ رفتم خونشون انقدر منت گذاشتن که بمبم بخوره سرم نمیرم
سلام خواهر منم دیشب چنین حسی رو تجربه کردم دیشب هفدمین سالگرد ازدواجمون بود و چقدر من زندگی نکردم ،۱۹ سالگی ازدواج کردم و ۶۹ ایم 😂😂🧎🏼♀️ولی هر کی منو میبینه میگه نهایتا ۲۵ باشی
من الان ۳۴ سالمه
حسرت ام اینه چرا با عقل بیشتری درس نخوندم
چرا بیشتر درس نخوندم
توانایی اش داشتم و کماکان دارم وقت ندارم چرا دهه ی بیست سالگی صد روی درس نذاشتم
زبانم همون تایم کامل نکردم
من که خانواده ام پشتم بود برای تحصیلات
لیسانس و فوق ام جغرافی هست هر دو دانشگاه تهران اما برگردم عقب پیش دانشگاهی بازیگوشی نمی کنم چند برابر میخونم میرم حقوق بعد میرم دنبال سر دفتر داری تا تو سن الآنم جای اینکه کارمند باشم و حقوق بگیر که حقوق ام تا ده ماه کفاف بده برای خودم دفتر می داشتم خودم رییس خودم بودم
این حسرت کنه اینکه اندازه ی توانایی ام درس نخوندم توان من برای موفقیت بیشتر از زندگی الآنم بود یا همون جغرافی تا دکتری می خوندم باز ۲۵ سالگی خسته بود تو قکر ازدواج بودم همش
الان چن سالته؟؟
بزرگترین حسرت زندگیم اینه کاش زودتر بچه دار شده بودم تا الان بچم یه مادر جوون تر و سرحال تر میداشت اما خدا نخواست
دوس داشتم دانشگاه برم
باکسی ک همدیگررودوس داریم ازدواج کنم عشق دوطرفه
و منی ک هنوز ۲۷سالمه و اندازه ی ۶۰ساله ها پیرم..... واقعا ادم میمونه یاد کدوم بدبختی بیفته منم خیلی حسرت کشیدم بخوام بگم کتاب میشه فقط اینو بدونید من حتی تو لباس پوشیدنم تقریبا حق انتخاب نداشتم و ندارم هیییییی روزگار ...میگم کاش بدنیا نمیومدم ولی بعد یاد دوتا دخترام میفتم میگم کاش بزرگ بشن مستقل بشن و خیالم از بابتشون راحت بشه بعد بمیرم از دنیا و قسمتم راحت شم
منم 37 سالمه
خیلی زود گذشت
از این روزگار ای کاش به دلم موند
کسیو دوست داشتم 7 سال ولی نمیدونم چرااااا خدا نخواست ما بهم برسیم اگه بهش میرسیدم خیلی مسیر زندگیم فرق میکرد
شاید مثل الان با یه پخ گریم نمیگرفت
و یکی دیگه اینکه هیچوقت نفهمیدم ب چی علاقه دارم البته یچیز بود خوانندگی ولی مگه زن تو ایران میتونه خواننده بشه یسری میبینم چقد فعالن کلاس برن فوق بگیرن اما من ن حسرت میخورم
کلا توی حسرتم. مخصوصا واسه اینکه علاقه ی شدید به رشته مهندسی داشتم و رفتم یه رشته ی دیگه و کلا همه چیز از همون جا اشتباهی ادامه دار شد تا به اینجا رسیدم. و واقعا زمان خیلی زود میگذره حالم بد میشه بخاطر این گذشت زمان
چه خوب بالاخره هم سن دیدم اینجا همه زیر ۲۵ سالن 😅
من اسفند ماه وارد ۳۹ سالگی شدم
بزرگترین حسرتم کودکیم بود که پره از غم و اندوه...به آرزوهام رسیدم یعنی سفت وایسادم که برسم ولی خب چون روزگار وفق مراد نبود نچسبید...خداروشکر ولی حیف حیف که دنیا به منم یه پ د ر خوب بدهکار شد
من ازتون ۳ سالی بزرگترم ،این مرحله رو رد کردم 🙃الان به مرحله ای رسیدم که تسلیمم دیگه . فقط یه کمی خوب بگذره تا تموم بشه .
منم پا گذاشتم توی 30سال واقعا زندگی نکردیم فقط تصمیمای خانواده رو انجام دادیم کلی حسرت داریم من به بازیگری و خوانندگی علاقه ی شدیدی دارم بخاطره تعصبات الکی خانواده اجازه نداد برم دنبال علاقم بجای رفتم رشته ی حقوق که اصلا هیچ علاقه ای بهش نداشتم درسمو تموم کردم ولی چون علاقه ای بهش نداشتم نرفتم ازمون بدم
من خیلی شبا بااین فکرا خوابیدم
منم همسن خودتم
و دقیقا چه طلمایی که درحقم شد
اولیش دانشگاه که با ذوق قبول شدم و نذاشتن برم و بعدم سرکار
یک بار یه پسری عمیقا به من ابراز علاقه کرد. از آشنایان. چون پدرم با پدرش خیلی خوب نبود قبول نکرد.
بعد از اون بارها پیشنهاد دادن تا وقتی که من با پدر امیر ازدواج کردم و قضیه تمام شد. بعدا پدرم با پدربزرگ امیر که باهم دوست قدیمی و حسابی بودن بهم زدن. میونه شون بهم خورد، طوری که پدرم عزمش رو جمع کرد تا من از پدر امیر جدا بشم. من گفتم یک بار به خاطر میل خودت نذاشتی با عشق ازدواج کنم این بار به خاطر میل دلت نمیذاری با عشق زندگی کنم. بعدش من امیر رو باردار شدم و بقیه قضایا رو که خودت میدونی...
این اتفاقات و اتفاقات حول اون، حسرتهای بزرگی رو برای من ساخت.
بعد و قبلشم هست ولی چون از پدرت گفتی اینو یادم اومد.
من این روزها دارم سعی میکنم همچنان با عشق زندگی کنم.دیگه نمیخوام حسرت بخورم
هم سنیم.. و حسرت میخورم برای همه چیزی که از دست دادم و باورم نمیشه مثل برق و باد رفت و هیچ کاری نکردم و احساس پیری میکنم، بزرگترین حسرت زندگیم اینه که کاش ازدواج نمیکردم و مستقل بودم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.