۱۰ پاسخ

عزیزم چیزی نگو حرفی از بقیه زدن پیشت ااصلا راجب اون حرف نظر نده
بگو چی بگم والا
اینقدر این کارو کن ک دیگ نیان بگن ...
من مادرشوهرم این اخلاق و داشت
این کارو کردم دیگ نیومد بگه
تو بخثای غیبت شرکت نکن
راجب کسی نظر نده

خواهر ی گوشت کن در اون یکی دروازه
ول کن
بیخیال ک شدی
عادت میکنی

من ازخانواده خودم این ضربه روخوردم همیشه الانم قط ارتباطم حالم بهم میخورددیگه ببین به حدی حال بهم زن شده بودن من خونشون بودم میومدم اینورمیشنیدم یه چیزی گفته

من که بیش از ۱۰_۱۵ ساله خاله و عمه و عمو ندیدم ،اما خواهر شوهر و جاری دارم شوهرم منو به اجبار میبره تو جمعشون اینقدر حاشیه درست میشه که دیگه تهدید کردم اگه این دفعه منو ببره یا طلاق میگیرم یا خودکشی ،مگه اعصابم را از سرراه آوردم

سالی یکبار به زور

بهشون بگو تو اگه منو دوست داری راضی نیستی ناراحتم کنی‌که حرف بیاری برام همون موقع ازم دفاع می‌کردی
لطفا دیگه حرف بقیه رو پیش من نگو

خانواده مادری اینجوری بود....از موقع ازدواج رابطه کمرنگ کردم وتو جمعشون سکوت میکنم وشنودم بیشتر

خانواده خودم نه،ولی خانواده شوهرم خیلی با خودشون درگیرن.من که حرف نمیزنم زیاد

خانواده ماددیم اینجورین پدری و خانواده همسرم نه خداروشکر. البته خاله و دایی های شوهرم شمالم وگرنه همینجوری دعوا میشد‌. رفت و آمد زیاد و غیبت عاملش هست

عزیزم خب حرف نزن این خیلی راحته

سوال های مرتبط

مامان مهربون مامان مهربون ۴ سالگی
شیرخشک فرزندپروری شیردهی
سلام مامانی گل .سال ۴۰۵ مبارک . سال جدید پر از سلامتی و حال خوب و آرامش برای همگی باشه. الهی که همه اونایی که از خونه هاشون رفتن به سلامتی و دل خوشی برگردن.
یه چیزی میخوام بگم ببینم شمام براتون پیش اومده. میگن من مثلا یه مسئله سخت که پیش میاد همش دنبالشم که تموم بشه و به آرامش برسم و دقیقا وقتی تموم میشه یه چیز دیگه پیش میاد.
باور کنید که بهش باور ندارم . نگاه نکنید یه وقتا اینجا مینویسم و روانی شدم. ولی بینهایت ادم خوشحال و مثبت و پرانرژی بودم و سعی میکنم باشم . ببینید بچه ای که آلرژی داره واقعا روح مادرش آسیب میبینه .ولی کلا میگم.چرا باید اینجوری باشه که از یه مشکل درمیای میدفتی تو یا چیز دیگه. من ادمی بودم که هر لحظه گفتم و نیگم خدایاشکرت. مثلا یه نمونه ش من دوران حاملگی وحشتناکی داشتم تمام دوران بارداری تهوع شدید که فقط تا اول ماه شش وزن کم کردمو خواب هیچی به معنای واقعی . تا تو اتاق عمل بالا اوردم. دو بار اسباب کشی . هفته اخر همش بخودم میگفتم داره تموم میشه راحت شدم ،تو راه بیمارستان خوشحال کخ تموم میشه . اونقدر زایمان بدی داشتم. بازم کنار
همش به شوهرم میگفتم راحت شدیم فقط بریم خونه و بعد شروع شد تازه . از سه روزگی بیمارستان . بستری بیمارستان های مختلف . این یه نمونه بود . چرا وقتی فکر می‌کنیم به راحتی رسیدیم یه چیز دیگه شروع میشه !
لطفا برام بنویسید
ممنونم دخترا
مامان مهراد خان مامان مهراد خان ۴ سالگی