۸ پاسخ

من سر زایمانم خیلی احساساتی شده بود هی گریه میکردم 😆اما سردرد نگرفتم حرفم که از همون تو اتاق عمل تو فیلم هست کلا دارم به دکترم هی تاکیید میکنم ک درش اوردی بیار من ببینمش بعد همه اونایی ک تو اتاق عمل هستن میگن خب ما میبینیم ک میگم نبینید دیگ من اولین نفر ببینم میخندم 😆😆😆😆

من حرف زیاد زدم پس برعکس موقع فشار رحمی جیغم می‌کشیدم😑😂فقد سرمو از زایمان اولم کمتر تکون دادم که خیلی خوب بود برام
کلا عمل دومم خداروشکر بهتر از اولی بود

من حرف زدم چی میشه

من همین که از اتاق عمل اومدم بیرون کلی با همسرمو مامانم حرف زدم بهم نگفتن که نباید حرف بزنم ولی اصلا سردرد نگرفتم

حرف زدن و ک نمی‌دونم چون ب من نگفتن حرف نزن فقط گفتن سرتو تکون نده و بلند نکن من خداروشکر سردرد نشدم تو هم احتمالا سرتو ک تکون دادی سردرد شدی

دکتر من گفته تا دو ساعت بعد از ریکاوری اومدی حرف نزن نه بیشتر

ب نظر منم همش بر میگرده ب نوع موادی ک تزریق میشه و مهارت اونیکه انجام میده

بنظر من ربطی نداره به این چیزا من زایمان اولم همین‌که اومدم بخش با دوستام یکی دوساعت تصویری حرف زدیم😂بعدشم باز کلی گوشیم زنگ خورد و هی حرف زدم ولی سر درد نگرفتم

سوال های مرتبط

مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۲ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت ۳
وقتی بیدار شدم دندونام می‌خورد بهم پرستار گفت سردته گفتم آره ،چندتا پارچه انداخت روم یکم بهتر شدم ولی هنوز بدنم می‌لرزید ،همسرم و یکی از خدمه های مرد اومدن و گزاشتنم رو یه تخت دیگه و بردنم سمت بخش ،تو راه یکم با همسرم حرف زدم و متوجه شدم بچم مدفوعشو خورده ،گزاشتنش تو دستگاه که اکسیژن بگیره
رفتم تو بخش ،پرستار اومد گفت اصلا زیر سرت بالش نزار سرت ام تکون نده تا ۸ ساعت ام چیزی نباید بخوری
بچم دو ساعت زیر اکسیژن بود و بعد آوردنش ،لختش کردن چسبوندن به بدنم برا تماس پوست به پوست ،بعدم گفتن شیر بده بهش ولی هرچی تلاش کردم و سینمو فشار دادم شیر نداشتم حتی یه قطره
بهم گفتن سعی کن ماساژ بدی و بدوشی نگران نباش شیرت میاد
ولی چون بچم قندش افتاده بود یکم شیر خشک براش درست کردم و بهش دادم تا ۸ ساعت بگذره خیلی سخت بود ولی به حرفاشون گوش دادم و سرمو تکون ندادم
قبل از ۸ ساعت که داشت اثر بی حسی ها می‌رفت اومدن و برام شیاف گزاشتن
درد داشتم ولی نه اونقدری که میگفتن وحشتناکه و فلان
شیاف ام که زدن خیلی بهتر شد ...
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)