سوال های مرتبط

مامان ماهان مامان ماهان ۵ سالگی
اینقد اعصابم خورد شد از دست زن همسایمون
اینجا محیط کوچیکه همه همو میشناسن
پسرم با پسر همسایمون که چند ماه از پسر من بزرگتر هست همیشه بازی میکنن بیشتر وقتا اپن میاد خونه ما بازی
دیشب از ساعت شش اومد تا ساعت هشت بازی کردن همهجوره
اسباب بازی پسرم خراب می‌کنه من هیچوقت هیچی نگفتم
امروز پسرم داشت نقاشی میکشید پیرو اومد دنبال ماهان بیا بریم خونه ما بازی به یه دقیقه نکشید برگشتن
گفتم چرا اومدین گفت مامان آرشان راهمون نداد تو خونه گفت نیا تو خونه اسباب بازی خراب میکنین اتاق هم میریزین
منم خیلی عصبانی شدم به آرشان گفتم تو بیایی خونه ما همجارو هم بریزی اشکال ندارع ولی ماهان بخاد بیاد مامانت بیرونش می‌کنه
تو هم دیگه برو خونتون دیگه دنبال ماهان نیا بازی برو به مامانت هم بگو
اینم بگم که پسرم خیلی مودب و حرف گوش کن و آروم هست اصلا اسباب بازی خراب نمیکنه
از نظر تمیزی هم همیشه میبرم حموم و لباساش عوض میکنم
زنیکه بیشعور برای اینکه اتاق بوش هم نریزه میگه بیان خونه ما
منم دیگه بچه اونو راه نمی‌دم
میخاد بدش بگیره یا خوششش بگیره
مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 ۵ سالگی
خدا می‌دونه من چقدر حساسم رو بچه ها همیشه جلو راهم چیزی میزاره که تا مدت ها اعصابم خورد بشه
امروز ظهر که رفتم دنبال دخترم از مهد بیارمش همین جوری که منتظر بودیم ی آقایی هم اومد که برای من نا آشنا بود خلاصه مشخص شد فامیل یکی از هم کلاسی های دخترم اومده دنبالش بچه ها رو که مربی تحویل داد دیدم این دختر بچه دلش نمی‌خواد با اون آقاهه بره مربی گفت دخترم مامانت تماس گرفته باید با این آقا بری بچه ام خجالت کشیده رفت سمت آقاهه ولی من قشنگ حس نا امن بودن از آقا دریافت کردم حالا نوزادم تو بغلم گریه می‌کنه دخترم هی میگه برام بستنی بخر هوا گررررررم نمیتونمم از اون بچه دل بکنم خلاصه رفتم جلو به آقا گفتم نسبت شما چیه با این بچه گفتش پسر عموی باباشم گفتم رزا انگاری کنار شما خوشحال نیست بزارید من به مامانش زنگ بزنم همون لحظه انگاری به بچه دنیا رو دادن سریع اومد چسبید به من گفت خاله میشه تو منو ببری پیش مامانم عمو همیشه منو گاز میگیره فشار میده جوری که می‌خوام جیش کنم اینقدر اعصابم خورد شد به مرد گفتم حق نداری به این بچه دست بزنی گفت بچه ست الکی میگه خلاصه خواست بچه رو به زور ببره سرش داد کشیدم گفتم آبروت میبرم نزدیک بچه بشی زنگ زدم به مربیش اون اومد به مامان بچه زنگ زدیم خانم بیخیال از خوابش بیدار شد بعد نیم ساعت اومد جریان گفتیم مثل اینکه این آقا مهمون خونه اینا بوده بابا میرفته سرکار مامان میرفته باشگاه و خرید دختره رو میزاشتن پیش این چندین بار دخترک اذیت کرده این بوده که بچه ترسیده خلاصه امروز من به گند کشیده شد به مامانش گفتم بخدا شما هیچی از بچه داری نمیفهمید بچه امانت خداست دست ما چرا مراقبش نیستی خیلی حرفا بهش زدممامانا تورو خدا به هرکس اعتماد نکنید