۱۰ پاسخ

الهی بگردم خدا قوت بهت زهرا جونم🥹
محمد حسین نازم چرا تب میکنه دندون درمیاره؟

خدا قوت بهت
مادر بودن خیلی جذابه🥰
خدایا شکرت🤲❤️

قسمت جذاب ماجرا اینکه بچه رو میدی دست بابا بعد خودت مثل مورچه کارگر کار میکنی خونه رو مرتب میکنی و غذا درست میکنی که بخورین بعد لحظات ملکوتی پایان کار که میرسه بابایی با ابروهای گره کرده میاد میگه عزیزم میشه یه لحظه بچه رو بگیری کمرم درد گرفت یکم استراحت کنم🥰🥰🥰

چقدر مادرها فداکارن واقعا 🙃
خدا قوتت بده عزیزم 🫶🏻
انشالله زود خوب میشه 🧿

مادربودن سخت ترین کار دنیاس

عزیزم پسرامون همسن هستن 🤩

باقلواست واقعا:)🤍

خدا قوت گلم

چقد قشنگ نوشتین🌷🤍

خدا قوت عزیزم

سوال های مرتبط

مامان محمد طاها مامان محمد طاها ۱۴ ماهگی
سلام دوستان وقت بخیر
تاپیک در مورد خواب شب بچه هاست
برای تنظیم کردن خواب بچه ها بايد از همون نوزادگیشون تلاش کنیم تا خودشون عادت کنند ولی چند تا روش هست برای تنظيم خواب شب بچه ها
من مطابق سن بچه خودم میگم که هشت ماهه هست تو این سن یچه ها مدت زمان بیداریشون بیشتر میشه و خواب روزشون کوتاه تر از سه چرت در روز به دو چرت در روز میرسه که یکیش صبحه یکیش هم ظهر هست قبل از خواب شب هم باید بین 3 تا 4 ساعت بیدار باشه ساعت خواب شب بهتره که 10 شب باشه 8 شب شام بخوره نیم یا 15 دقیقه قبل خواب شیر بخوره ( این خیلی مهمه که بچه همراه با شیر حالا چه شیشه شیر چه سینه مادر نخوابه چون اون طوری فکر میکنه خواب و شیر خوردن باهمه اون موقع هر وقت که بخوابه و بیدار شه فقط با شیر خوردن میخوابه) بعد از شیر دادن نوبت تعويض پوشاک و لباس هاشه بعد محیط خانه رو کامل تاریک کنید و براش لالایی همیشگی یا قصه ای که هر شب براش میخوندید و بخونید تا متوجه شه الان وقت خواب بهتر این شرایط تو خواب روز هم تکرار شه تا متوجه شه زمان خواب با زمان بازی و شلوغ کاری فرق داره
اگه بچتون دیر وقت میخوابه شما هر شب نیم ساعت زودتر از شب قبل روتین شب و رعایت کنید تا بچه عادت کنه

بچه های زیر 8 ماه باید سه الی چهار چرت در روز بزنن که این تعداد با هر سن متغیره
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان بر اساس واقعیت
قسمت ۳
(بچه ناخواسته )😞
منتطر موند تا شوهرش بیاد خونه زمانی که اومد داستانو تعریف کرد اما مرد زیر بار نرفت زد همه چی شکست از خونه رفت زن موند با دوتا بچه یه بچه تو شکمش
با خودش لج کرد گفت نمیرم زایمان کنم بزار خودمو بچه با هم بمیریم یک هفته از زمان زایمانش گدشت جون سزارین بود باید سر تایمش میرفت هر روز حالش بد تر بدتر می‌شد جوری که امکان داشت خودش و بچه از بین برنده
بسر بزرگه از این شرایط ترسید دفتر شماره هارو برداشت رفت سمت خونه صاحب خونه
آخه هیچ کس. تو تهران نداشتن تکو تنها بودن
همه جیو برای صاحب خونه تعریف کرد و گفت به خالم زنگ‌بزن اون میدونه چیکار کنه
خاله بچه ها زنی بود که همسرش از نظر مالی خیلی اوکی بدد و این بچه هارو خیلی دوست داشت چون خودش بچه دار نمیشد به بچه های ابجیش محبت میکرد و مثل بچه های خودش دوسشون داشت
صاحب خونه زنگ‌زد همه چیزو تعریف کرد ۴ ساعت بعد خاله با شوهرش اومدن با هزار زور بلا بردنش بیمارستان پدرشوهرم تو کرج برای زایمان البته پدرشوهرم دکتر اونجا بود
یعنی بیمارستان کمالی کرج
زنانی که رسیدن دکترا همه نا امید بودن چون بچه ظربان قلبی به اون صورت نداشت آماده شد و به اتاق عمل رفت چند ساعت بعد اسم مادر این داستان اعلام شد که رفته تو بخش اما درد ناک ترین جاش اینجا بود ک ...
ادامش ...
پوشک مای بی بی