۲۱ پاسخ

فقط سر زایمان اولم فهمیدم از هیییچ کسی انتظار هیچ کاری نداشته باشم

اینکه وقتی باردار بودم از غذاهایی که حالم بد میشدو مادرشوهرم درست میکرد و منم چون ناراحت نشه میخوردم تشکر میکردم ، بعد دوهفته بعدزایمانم اومدن دیدنم میخواست خونمون غذا درست کنن ماهی از فریزر بهشون دادم گفتن عروسشون دوست نداره 🙂‍↕️
نه اینکه منو دوست نداشته باشن منو شاید بیشترم دوست داشته باشن اما وقتی ادم کم رو باشه یا بخواد کسی به زحمت نیفته به خاطرش کم کم ندید میگیرنش ، سازگاری بیش از اندازه هم خوب نیست ، یکی دیگه موقعی که باردار بودم اوایلش حالم خیلی بد شد یدفعه هر بیمارستانی میرفتم نمیفهمیدن چمه و ازمایشام خوب بود تا صبح این بیمارستان اون بیمارستان بعد که صبح شد همسرم باهام بدرفتاری کرد چون خوابش بهم خورده بود من علاوه بر اون درد قلبی که خوب نشد کلییی به خاطر این کارش گریه کردم و دلم شکست دردمم بیشتر شد طوری که پشیمون شدم از بارداریم ، هیچوقت اون روزو یادم نمیره ،هیچوقت .

میگفتن فلان چیزو بخور بچت پسر بشه
درحالیکه میدونستن بچم دختره ولی بازم اینحرفو تکرار میکردن به شدت عصبانی و ناراحت میشم ازاینکه بعضیا فکر میکنن پسر دار شدن بهتر از دختر دار شدنه من درهرصورت جفتشو دوست دارم بچه ی ادم هرچی که باشه براش عزیزه فرقی نمیکنه چی باشه

من بارداری نداشتم یعنی بخاطر شرایط خودم و همسرم ۵ ساله جلوگیری کردیم الان داریم شرایطمونو اوکی میکنیم برا بچه ولی پدر شوهرم خیلی حرف میزنه اینکه میگه عرضه نداری یا هی میگه چاقی نمیتونی بچه دار شی در صورتی ک من قدم ۱۶۳ و وزنم ۶۵ اصلا چاق نیستم خیلی دلمو شکسته و میشکنه منم نمیتونم جواب بدم ولی واگذارش کردم به خدا

تو انتی بهم گفتن پسره ولی بچه دومم دخترشد بچه اولمم دختربود ی سقطم داشتم ک‌اونم دختر بود شوهرمم اززن اولش دختر داره توعروسی دخترخالم مادرشوهرم باهام قهربود رف ب تمام خالهام دخترخالهام همه میگف بازدختررو گذاشنه توشکمش فک‌میکردپسره دماغشومیگرف بالا چشمش جای‌ونمیدید دلم میشکست ب شوهرم گفتم مجبورشدم ازون مجلس بیام بیرون بیام خونه بخاطرنگاها شوهرمم زنگ زد بود دعواکردبود باهاش مادرشوهرم زنگ زد بهم گف الهی تیکه تیکه بچت دنیابیاد حس کردم قلبم دیگ نمیزنه 😔

من دوتا سقط داشتم مادرشوهرم گفت مثل فامیلات مریضی بچه دارنمیشی

بعد از چندسال قهر بودنه مادرم چون بچه بودم جدا شد منو طرد کرد
بهش زنگ زدم گفتم حامله شدم استراحتیم میای پیشم بمونی؟ گفت از بس کون گشادی خوردی خوابیدی بارداریت سخت شده من باشگاه میرم نمیتونم بیام

واااااقعا دلم شکست

قبل بارداریم چندبار خواهر شوهرم می‌گفت بچه آوردن تواین شرایط دیوانگی محضه منم حامله نبودم اصلا محل نمی‌دادم ب حرفاش(تو اینترنت راه های بی محلی ب خواهر شوهر سرچ میکردم🤣🤣🤣)بعد ک باردارشدم قیافه اش دیدن داشت
خیلی موادبه امادوس داره نظرشو تحمیل کنه
الانم ک هنوز اسم دخملی روانتخاب نکردیم مادرشوهرم هی میگه پ اسم بچه چی شد فلان اسم خوبه فلان خوبه
(حالا خوبه مادرشوهرم واس اسم دختر خودش بعدازب دنیا اومدن خواهر شوهرم ب۲ماه واسش اسم انتخاب کرد)منم گفتم شما پیشنهاد بدین ممنون ولی سرفرصت وباانتخاب خودمون انتخاب میکنیم نترس دخترم مثل عمه اش نمیشه تا۲ماهگی اسم داره

با خواهرم کارگاه خیاطی داریم وقتی فهمید من باردارم اصلا خوشحال نشد،بخاطر درد کمر و زیرشکمم دیگه نرفتم سرکار با من سروسنگین شد،رفتم سونومو نشونش بدم گفت فکر کنم تو فقط به کار ویار داری فکر کنم حالا فکر کن۱۸سال کار کردم و اصلا ادم از زیرکار در برویی نیستم چون سنم بالاست و خیلی دیرباردارشدم و درد داشتم گفتم استراحت کنم بهتره،هروقت زنگ زد یه تیکه انداخت و یه چیزی گفت درصورتی که خودش یه بچه مریض داره و اززهمسرش جدا شده ومن با جون و دل پشت خودش و زندگیش و بچه اش بودم ولی دلم خیلی شکسته،من ۸صبح میرفتم سرکار تا ۷شب دکتر گفت سرکارم میری بیشتر از ۶ساعت کار نکن،از اونم ناراحت بود که چرا دکتر گفته ۶ساعت کار کنی؟بعد یک هفته با حاملگی سرکار رفتن از ۸صبح تا۷شب دردام شروع شد و نرفتم دیگه اما اعصابم خیلی بهم ریخته

من تا 5ماه استراحت مطلق ویار بالا آوردن سه ماه اول اصلا از جام پا نمی‌شدم خانواده شوهر گفتن پدرشوهر مریضه چرا نمیای سربزنی بنده خدا فوت کرد گفتن ت چرا گریه نمیکنی نزدیک 4ماهگی ک بفهمم جنسیت چیه ک گفتن خداکنه دختر باشه دختر باشه دوسش داریم براش وسایل میگیریم پسر باشه ن شوهرم ک بماند اص ادم حسابم نمی‌کرد نمیگرف چی ویار کردی میگفتمم میگف پول ندارم خاهر شوهر ک فهمید بچه پسره گریه کرد حتی برا بعد زایمان حالمو نپرسید مادر شوهر میگف وای از بس غذا نخوردی چقد بچه ریزه من یک هفته مونده ب زایمان هوس کباب کرده بودم دیگ روم نمیشد ب مامانم بگم اینقد نخوردم ک ت بلوک زایمان عررر زدم ک دقیقه نود اون غذا رو نخوردم فشارم رف بالا

هنوز ازدواج نکردم
اما بگم دلم خیلی شکسته از فامیلامون
دخترش ازدواج کرده
میگه دختر از بیست رد بشه ترشیده
خودم با چشمام میدیدم دخترش برای پسره قلب لب لوچه میفرستاد
اومد گرفت
اما همش سکته میکنم خیلی دلم شکسته از طعنه هاشون اما دلم میخاد نامزد شدم بعد عقدم انشاالله برم حرم🥲💔

من بارداری اولم که سقط شد و کورتاژ شدم مامانم و بابام کربلا بودن نبودن که هوس های من و برام درست کنع مامانم آبجیمم هنوز نمی‌دونستم باردارم رفته بود مسافرت خونه پدر شوهرش
یه زنداداش واسم مونده بود که یاد ندارع اش درست کنه
من خودمم یاد ندارم
به خواهر شوهر بزرگم که مجردع بهش شوهرم گفت که آره زهرا هوس آش رشته کرده براش درست کن برداشت گفت که آره من سرکار میرم نمیتونم درست کنم و اینا سرکارش هم تو یه مغازه لباس فروشی کار میکرد از ۱۰ صبح تا ۱ ظهر دیگ شوهرم بهش گفت از سرکار اومدی درست کن برا عصرونه زهرا بازم گفت حالا ببینم چی میشه همون شب شوهرم شبکار بود سرکار بود

الحمدلله تا الان همه چی خوب بوده خانواده و اطرافیان خیلی محبت دارن و مراقبت میکنن😍🙏 فقط دوری از همسرم ب خاطر شرایط جنگ اذیتم میکنه 😢
البته که همه جا اختلاف سلیقه هست ولی من اهمیت نمیدم و کلا ریز بین و حساس نیستم

هیچ حرفی نبود ک ناراحتم کنه اگ هم کسی بهش چیزی میگف میزان جوابشو میدادم

من ۲سال نشده ازدواج کرده بودم ۱۷ سالم بود ک یکی اومد گف ک ۲ساله بچه‌دار نشدی نکنه دوتا داداش بغل هم خوابیدن ک بچه نیوردی 😔منم کم سن بودم بلد نبودم جواب بدم ولی تا الان یادمه

به نظرم اگر کسی حرفی زد ک باعث ناراحتی بشه باید جوابش و داد ک دیگ جرات نکنه بخاد حرفی بزنه ولی آدمیزاد اونم جنس زن خیلی دل نازکه به منم گفتن چرا انقدر زود بچه دار شدی بچه ای فلان بیسار ولی مهم خودم و همسرم هستیم که هردوتامون عاشق بچه ایم

بچه پسر باشه فلان چیز ما می‌خریم
و میایم دیدنش
دختر بود اینجا نیا💔

ویارشدید داشتم وهماتوم و جفت دوتیکه استراحت مطلق تا سه ماه بچه هام گرسنه میموندن یهو وضعیت مالی مون خراب شد هیچکس (به معنای واقعی ها)واسشون حتی یه وعده غذا نیاوردیا نیومد بپزه واسشون ، هنوز روی دلم سنگینی میکنه و بغض میکنم یادم میاد بی کسم نیست ابجی خاله دخترخاله ،مادرهمسر،خواهرهمسر

بهم گفتن عرضه نداری شیر خودتو به بچه بدی😔

حرفا زیاده فقط میان دلتو بشکونن

سقطش کن قلبم تیر میکشه

سوال های مرتبط