سوال های مرتبط

مامان نور مامان نور ۶ ماهگی
بخش چهارم
حدودا ساعت ۶ غروب بود که دکترم تماس گرفت و دوباره بهش گفتن پیشرفتی نداشت که دکترم خدا خیرش بده گفت آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
ماما اومد ازم پرسید میخوای بری سزارین؟ گفتم‌مگه چاره ای هم دارم دوباره معاینه ام کرد دید هنوز یسانتم دیگه خودشم کوتاه اومد
از سزارین میترسیدم ولی مجبور شدم
طی نیم ساعت برام سوند گزاشتن و منو آماده کردن بردن اتاق عمل بین راه مادر و همسرم رو دیدم که همراهم اومدن داخل بخش جراحی مسئول بیهوشی ازم‌پرسید پمپ درد میخوای؟ انقدر درد داشتم که نمیفهمیدم چی میگه به همسرم‌نگاه کردم که فوری گفت آره و رفت از داروخانه بیمارستان خرید برام
منو بردن اتاق عمل که توی راه دکترمم دیدم
روی تخت نشستم که ینفر اومد کمکم کرد سرم و پشتم رو نگه داشت و بهم دلداری داد که آمپول اسپاینال درد نداره فقط خودت رو تکون نده دکتر بیهوشی آمپول رو برام تزریق کرد و فوری منو خوابوندن روی تخت دردش شبیه درد آمپول عضلانی هست و اصلا ترسی نداره ولی خب چون من از سز میترسیدم داشتم قالب تهی میکردم
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان آیه مامان آیه ۹ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
تو اتاقی که داخل سالن زایشگاه بود و کنار تخت من یک خانم منتظر اومدن کوچولو نازش منتظر شدم تا آماده بشم واسه عمل پرستار برام آنژیوکت گذاشت سوند وصل کرد بهم وسایلی که همسرم از داروخونه گرفته بود داد یک دست گان با دمپایی و آب معدنی و آبمیوه و پوشک لباسامو پوشیدم به کمک یک خانم خدماتی نشستم روی ویلچر و راهی اتاق عمل شدم اتاق زایشگاه دقیق رو به روی اتاق عمل بود خواهرم پشت در با چشمای اشکی منتظرم بود ازش سراغ پوریا همسرمو گرفتم گفتم چرا نیست گفت راه ندادن بیاد سرمو بوسید فقط تونستم بگم آبجی دعا کن با پناه از این این در بیام بیرون خواهرمم بدتر از من احساساتی هیچی نگفت فقط سرشو تکون داد و منو با چشمای اشکیش راهی اتاق عمل کرد.
با ورودم به اونجا انقدررررر سردم شد و سرد بود که ناخودآگاه تن و بدنم میلریزد اون خانم منو اونجا رها کرد و رفت تو دلم فقط دعا میکردم واسه اونایی که ازم خواسته بودن یا شون باشم همینجوری تو حال خودم بودم که یک مرد میانسال اومد ویلچرمو به سمت داخل برد پرستار همراهم پروندمو تحویل داد و ازم خداحافظی کرد وارد اتاق جراحی شدم همه جا تمیز و بزرگ و سرد سرد سرد آنقدری که من دیگه کنترل بدنمو نداشتم از طرفی استرس از طرفی سرما همه جامو تو دست خودش گرفته بود و من حسابی میلرزیدم جوری که اگه اون آقا میانسال نبود تا کمکم کنه نمیتونستم بشینم رو تخت.....
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۴#
بعد با ذوق و شوق تمام رفتیم سمت بیمارستان امام حسین ، ویزیت گرفتیم برای معاینه رفتم پیش ماما نامه سزارین رو دید فرم پر کردم گفت برو پایین پذیرش دیگه اومدم پایین همسرم کارای پذیرش انجام داد منم شست و امضا کردم و یک ساعت طول کشید تا پذیرش شدم یه دستبند داد به دستم و گفت برو کیف بخر و برو لباس هارو بپوش منتظر باش من و مامانم رفتیم پایین من لباس هام رو با لباسهای بیمارستان عوض کردم و منتظر بودم تا بیان و سوند و انژوکت بزنن بهم و ببرن اتاق عمل خیلی اونجا منتظر بودم تا ساعت ۱۱فکر کنم منتظر بودم بالاخره سوند زدن و انژوکت خدایش پرستاره دستش سبک بود و اصلا برای سونداذیت نشدم بالاخره منو بردن سوار بیلچر شدم و رفتم اتاق عمل بیمارستان شلوغ بود ولی سزارین فقط من بودم و یه خانم دیگه که دوقلو داشت رفتم تو یه اتاق عمل که خیلی کثیف بود و زمینش پر خون بود سریع پرستارا تخت مرتب کردن و من گفتن دراز بکش روی تخت منم با سختی روی تخت دراز کشیدم اونا یه دستگاهی چسب زدن به پاهام که پاهام کم کم داغ میشد بعد بهم گفت کمرتو خم کن از پشت یه پرستار دیگه محکم سرمو گرفته بود که تکون نخورم منم گفتم بزن بی حسی تو تکون نمی‌خورم دیگه حس کردم یه سوزن رفت توی مهره های کمرم و تزریق کم کم دارو رو حس کردم بعد آروم منو خوابوندن روی تخت کم کم دیدم پرده کشیدن و سرم وصل کردن و بتادین میزدن به شکمم و منم دیگه بی حس شدم دکتر اومد احوالپرسی کردیم و مشغول شدن هم اینکه بچه رو کشیدن یه حس سنگینی روی قفسه سینم اومد و اشکام سرازیر شدند تا بچه رو کشیدن پسرم روی پرستار جیش کرد😂اونا هم صداشون در اومده بود
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۱۰ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊