۶ پاسخ

ب مامانت بگو حتی اگر ی درصد ته دلشون اینجوری باشه اما هیچوقت ب روم نیاوردن آزارم ندادن اما شما با فرضیات خودت آزارم میدی مثلا مادری نباید اتش ب زندگی دخترت بندازی

کلا مامانا همینطوری ان
مامان منم عید که برگشته بودم ازم پرسید پدربزرگ مادر بزرگش عیدی چی دادن به پسرت
گفتم هیچی بدتر از من دلخور شد که اینا بی لیاقتن
مامان بابای خودم مدام واسه پسرم خرید میکنن و خیلی دوسش دارن
اما پدر مادر همسرم اینطوری نیستن
ازشون دورم هستیم توقعی هم ندارم

من خواهرم این مدلیه. البته کلا اخلاقش اینجوریه که سوءظن داره نسبت به همه. همیشه خدا جر و بحث داشتیم با هم هی اون میخواست بگه شوهرت با ما مشکل داره یا فلان اخلاق بد داره و... هی من میخواستم قانعش کنم تهش هم به دعوا میکشید. از به جایی به بعد تصمیم گرفتم محلش نذارم دیگه باهاش بحث نکنم. مثلا همین دیشب پسرمو سوال پیچ میکرد که منو بیشتر دوست داری یا اون خاله رو. پسرمم گفته بود مامانمو😂 اینم هی میگفت شما یادش دادین شوهرت یادش داده و فلان. منم خندیدم گفتم آره شوهرم یادش داده از شما هم متنفره همیشه میگه دلم میخواد باهاشون قطع رابطه کنم😂 کلا جو عوض شد... حالا اگه سعی میکردم قانعش کنم قطعا دعوا میشد

وای دقیقا انگار مامان من....... من که روانی شدم از دست خانوادم

چرا بدش میاد اگه تاثیر دردودل های خودته سعی کن دیگه چیزی بهشون نگی و بجاش همش ازشون تعریف کن تا دوباره حسش خوب بشه

ولش کن عزیزم ،منم موقع تعیین جنسیت زنگ زدم به مادرم گفتم مژده بده دخترم داره میاد ،گف اشکال نداره دختره عوضش ایشالا سالمه ،من ساعتها گریه کردم و یادم نمیره، الان ماهی ی بار میرم خونشون و حسرت دیدن بچه م‌ رو دارن ،بماند ک بعد زایمانم چ حرفا و کارایی ک نکردن . . . مادر خودمه مثلا

سوال های مرتبط

مامان ماهور مامان ماهور ۱۰ ماهگی
دلم خیلی گرفته امشب مهمونی بودیم پسرم با پدر شوهرم گفت میاد ما زودتر رفتیم وقتی پسرم اومد نگاش کردم فهمیدم بغض کرده یهو ی چیزو بهونه کرد هی اشکشو از گوشه چشمش پاک میکرد هرچی صداش کردم گفتم چی شده هیچی نمی گفت بعد گفتم کسی چیزی گفته مادر شوهرم سریع گفت نه کسی چیزی نگفت ولی من فهمیده بودم کسی چیزی گفته پسرمو بردم داخل اتاق اینقدر التماسش کردم چیشده گفت آقا جون ،پدرشوهرم,چیز بهش گفته بخاطر دختر خواهر شوهرم گفت اومدم از ماشین پیاده شم پام خورد بهش گفت خیلی دعوام کرد مامان دلخواه نزدم منم ریختم بهم اومدیم خونه کلی گریه کردم براش دختر خواهر شوهرم با پسرم ی ماه فرقشونه ۱۰سالشونه مهمونی هم خونه خواهرم بود ولی اونا هرجا میرن اونو میندازن دنبالشون دوسال پیش هم بخاطرش ی پدر شوهرم ی سیلی زده بود به پسرم که پسرم گوش درد گرفته بود ولی اصلا بنا نگفت تا دوسال پسرم من اصلا بچه ای نیست که بخواد بچه ای رو اذیت کنه پدر شوهرم از پسر بدش میاد ازشون متنفرم متنفر