دلم خیلی گرفته امشب مهمونی بودیم پسرم با پدر شوهرم گفت میاد ما زودتر رفتیم وقتی پسرم اومد نگاش کردم فهمیدم بغض کرده یهو ی چیزو بهونه کرد هی اشکشو از گوشه چشمش پاک میکرد هرچی صداش کردم گفتم چی شده هیچی نمی گفت بعد گفتم کسی چیزی گفته مادر شوهرم سریع گفت نه کسی چیزی نگفت ولی من فهمیده بودم کسی چیزی گفته پسرمو بردم داخل اتاق اینقدر التماسش کردم چیشده گفت آقا جون ،پدرشوهرم,چیز بهش گفته بخاطر دختر خواهر شوهرم گفت اومدم از ماشین پیاده شم پام خورد بهش گفت خیلی دعوام کرد مامان دلخواه نزدم منم ریختم بهم اومدیم خونه کلی گریه کردم براش دختر خواهر شوهرم با پسرم ی ماه فرقشونه ۱۰سالشونه مهمونی هم خونه خواهرم بود ولی اونا هرجا میرن اونو میندازن دنبالشون دوسال پیش هم بخاطرش ی پدر شوهرم ی سیلی زده بود به پسرم که پسرم گوش درد گرفته بود ولی اصلا بنا نگفت تا دوسال پسرم من اصلا بچه ای نیست که بخواد بچه ای رو اذیت کنه پدر شوهرم از پسر بدش میاد ازشون متنفرم متنفر

۱۱ پاسخ

وای چرا چیزی نگفتی اونا حق نداشتن به بچه ای کسی دیگه حرفی بزنن یا بزننش وای چطور تحمل میکنی شوهرت چی میگه بچه تو نفرست خونه شون

من بودم حسابی قاطی میکردم تو روحیه بچه ای میزاره چقدر نفهمند

به پدرشوهرت بگو و یه دعوا راه بنداز والا

یسوال دیگه شوهرت راضی خانوادش چند ماه میمونن؟

الهی
مادر....
نذار دیگه بره پیششون. اصلا با این پدر بزرگ و مادربزرگ تنهاش نذار.
و به پسرت بگو مادر از حق خودت دفاع کن نزار کسی به ناحق کار نکرده رو بهت تحمیل کنه.
حتی اگر به قیمت از دست دادن دیدار این دو بزرگوار باشی تا ابد اما پشت بچه وایستا و شده حتی بهشون بگو...
یکبار برای همیشه .... چون پسر دوست نداره پسرت باید بشه سیبل اونها؟؟؟ بیخود

الهی .چه ناراحت شدم طفلکی .جلو شون واستا .اینجوری آینده بچه ت خراب میشه اعتماد به نفسش ازبین می‌ره نذار به خاطر یه نفر دیگه بچه تو ناراحت کنن

رفت آمد نکن خواهر وقتی به بچتون احترام نمیزارع دیونه ای تو ؟؟ من باشم هیچوقت پام سمت خونشون نمیزارم ک بخوان فرق بزارن بین بچه ها

همه عاشق نوه پسرن که

یعنی چی، چرا میذاری بره پیششون، هرجا میره خودت باهاش برو بچه رو، تو مادرشی،اجازه نده هیچکس بجه ت رو اذیت کنه، شوهرت چرا هیچی نمیگه، نریز تو خودت ، محکم وایسا بگو من سر بچه م شوخی ندارم

واقعا بیشعورن😑

ای خدا چقدر ناراحت شدم🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان پسرم مامان پسرم ۶ ماهگی
خانوما ی چیزی میخوام بگم بیاید بگید کارم اشتباه درسته شما بودید چی میگفتید شوهرم ی روز بحث غذای پسرم شد پسرم موقع ک ما غذا میخوریم خیلی دوس داره و همش گریه میکنه ک بهش بدیم خلاصه اون روز هم ما ناهار میخوردیم پسرم گریه اینا شوهرم گفت چی بدیم ب بچه باید شروع کنیم کم کم غذا بدیم ب بچمون منم گفتم آره اینا گفت بزار زنگ بزنم ک فلانی بپرسم چی بدیم بعد خلاصه من رفتم تو آشپز خونه ظرفارو بشورم شوهرم دیدم اومد پیشم تلفون داد دستم گفت زنداداشمه بپرس ازش بعد من هم احوال پرسی کردم گفتم پسرم خیلی تلاش میکنه غذا بخوره اون گفت زوده باید فرنی بهش بده منم فرنی خوب بلدم درس کنم حتی دسر درس کردم خوردیم کلا بلدم منم تو رودرواسی قرار گرفتم گفتم خوب بگو فرنی چطوری درس میکنی اونم گفت اینجوری گفتم برنج ایرانی از کجا بگیرم حالا من راحت نیستم با زنداداش زیادم اوکی نیستم این زنداداش هم خیلی حرف ببر بیاره دنبال حرفه ما زیاد ارتباطی نداریم شوهرم برا اینکه مثلا منو با زنداداشش اوکی کنه نزدیک کنه منم اصلا واقعا اعتماد بنفس نداشتم بگم من فرنی بلدم مامانم گفت چرا گفتی بلد نیستم گقتم بابا من دوس دارم کسیو خیط کنم گذاشتم توضیح بده حالا میدونم رفته گفته این هیچی بلد نیست بی سواده من احمق کاش میگفتم بلدم من همیشه اینجوریم با اینکه ک کسی ضایع نکنم حاضرم خودم کوچیک کنم حالا من بهترین فرنی بلدم ک حرف نداره ولی جوری رفتار کردم انگار هیچی بلد نیستم