۱۹ پاسخ

منم عاشققق شمالم یروز فرار میکنم میرم تو دل جنگلای شمال تو یه کلبه با کلی گاو و اسب و گوسفند زندگی میکنم یکی از آرزوهامه

والا فرقی نداره منکه تو جای بارونی و سبز دارم زندگی میکنم هم افسردگی دارم بدبختی دارم هزار جور فکر و خیال دارم

اقااا من عاشق کوه و کوهستانم😅

باز خوبه شما تبریزی ماکه خوزستان وسط جهنمیم چی بگیم 😂🤦‍♀️

واقعنم وقتی درگیر زندگی هستی
یهو یه هوای خوب یه بارون قشنگ یه سرسبزی زیاد حالتو جا میاره
من برام عادی نشده و واقعا کیف میکنم

الان من شمالم ولی کلی فکر و خیال دارم
نه خواهر به لوکیشن نیست 😂

بیا خونه ی من .منم میام خونه ی تو .جاعوض ..

نه فک میکنی فقط برا مسافرت جذابن پنج ماه شمال بودم فرار کردم اومدم

من همیشه ب شوهرم میگم میون اینهمه گرفتاری خداروشکر ک تو رشت زندگی می‌کنیم هوای خوب تنفس می‌کنیم سرسبزی می‌بینیم خداروشکر واقعا

من همش به شوهرم میگم
میگم ما داریم رسما تو بهشت زندگی میکنیم
خیلی هم شمالو دوست دارم
شوهرمم همینطور
همه جا دغدغه هست
ناراحتی هست
ولی ما حتی اگه تو باغمون بریم حالمون خوب میشه

ما رشتیم فرقی نمیکنه عزیزم😂😂

من جای سرسبزم بین کوه و دریا اما افسردم🫥😂😂

دستور پخت بده تا منم بگم همدردیمممم

من شمالم خیلی هم شمالو دوست دارم هر روز که بیدار شدم درختارو میبینم انگار روحم تازه میشا به نظرم آدم تو جنگل که میره تازه متوجه نعمت ها میشه میفهمه خدا هم هست کلا ذاتا عاشق طبیعتم تو کویر انگار حوصلم سر میره همه چی تکراریه

تبریز اب وهواش خوب نیست؟
اخه سردتراز شماله وبارش برف وبارون توش زیادتره

منم همینطور یعنی میریم آستارا میگم یعنی ایناهم افسردگی دارن؟؟مثل من همیشه توخونه میمونن یا لذت میبرن؟
من خیلی به شوهرم اصرار میکنم قبول نمیکنه میگه اونجا شرحیه همش بارونه

هرجا که واسه خودت دلخوشی و حال خوب دست و پا کنی بهشته🙂
من همسرم شمالیه
ولی دوس نداره اصلا شمالو واسه زندگی و فقط تفریحی دوس داره یره. منم همینم
خصوووصا تابستونش که بخاطر شرجی بودن واقعا سخته...
من تابستونا اگر بیرون بریم حتی شده تو یه روز ۳بار حمام رفتم😑بسس که بده هوا

اره دقیقا 🙃

بله منم مثل شمام☹️

سوال های مرتبط

مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
اخییییییش…
بعضی روزا مثل امروز وقتی این ساعتا از غروب میرسه میتونم یه نفس راحت از دست اناهیتا و باباش بکشم :)
حدوداً یکماهی میشه که با پیشنهاد خودم، پدر دختری میرن پارک و بازار و پاساژ گردی و …
منم از این فرصت استفاده میکنم تا دوباره نیرومو جمع کنم و اماده رزم با نوپای خوشگلم بشم که هرلحظه انگار یه فکری برای خودکشی (دور از جونش) توو سرش میگذره..
توو این دو ساعتی که نیستن به خونه و زندگیم میرسم
به کارایی که با اناهیتا نمیتونم انجام بدم مثل خیاطی..
به خودم و پوستم میرسم
یکم کتاب میخونم و یکمم با مامانم و دوست صمیمیم حرف میزنم
خلاصه که نهایت استفاده رو از تنهاییم میکنم
این نظم و ارامش و تمیزی بهم امید میده..
امیدی که شاید توو این روزامون خیلی کمرنگ شده باشه..
انگار باور به بهتر شدن زندگی از همین حرکتای کوچیک میاد!
البته اجازه بدین حداقل توو این دوره از زندگیامون توو همچین مملکت و با همچین شرایطی، اسمشو اجبار به زندگی بذارم!
بهرحال هر چی بشه و هر طوری که پیش بره، ما مجبوریم زندگی کنیم.
راه بریم، غذا بخوریم، نیازهامونو برطرف کنیم و بالاخره نفس بکشیم!
جبر زندگی همینه دیگه!
یعنی تا اخرش، تا آخرین نفسی که طالعت در این دنیاست، باید کاری بکنی! چه بخوای چه نخوای
تو مجبوری به زندگی کردن..

در نهایت اینم بگم که من برای دختر یکی یدونه‌م همه جوره سرپا میمونم
از شما مامانای قوی هم میخوام روحیه‌تونو برای کوچولوهاتون حفظ کنید و زندگی رو برای خاطر این وروجکا هم که شده، واقعا زندگی کنید!


فرزندپروری پوشک فرزند شیرخشک
مامان کوچولوم مامان کوچولوم ۱ سالگی