سلام خانم گل ها،
اونایی که منو می‌شناسن در جریان نوشته های زیرم هستن اونا هاییم‌ که نمیشناسن بخونن،
امروز اولین روز وارد شدن به ماه ۹ هست، هيچوقت فکر نمی‌کردم بتونم و بشه که برسم به ماه ۹
چون خیلی عذاب کشیدم، سختی کشیدم،درد کشیدم، غصه خوردم، اشک ریختم، استرس کشیدم، و از همه مهم تر طعنه شنیدم...
و خانواده شوهرم با اینکه باهاشون رابطه ندارم چه حرفایی پشت سرم زدن و اون صحبت ها باعث شد من سر زبون‌ مردم بیافتم و روز به روز حالم بدتر بشه
اولین دکتر که رفتم پیشش یه شوک وارد کرد گفت حاملگیت‌ خارج از رحمیه و من ۱ شب رو تا صبح اشک ریختم تا رفتم سونوگرافی شدم، شکم درد و کمر درد و عفونت و انقباض، هماتوم، طول سرویکس کوتاه، باز شدن دهانه رحم، ویار شدید، سنگ‌صفرا منو از پا در آورد، هنوزم که هنوزه درگیر این عفونت و سرویکس کوتاه استراحت مطلقم، جوری شدم که کل رگ های آبی دست و پا و رانم زده بیرون، هر روز یه مشکلی برام پیش میومد انقدر اذیت شدم که چنتا از نخ های موهای سرم سفید شد، هنوزم استرس‌ توی وجودمه، انقدر که من پام به بیمارستان باز بود و استراحت‌ مطلق بودم از روز اول حتی وقت نکردم یه کم ذوق کنم یا خودم برم برای اولین فرزندم که مدتها‌ آرزوی داشتنش رو داشتم خرید کنم
همه رو سفارش دادم چون هیچکس حتی تعارفم نکرد کمکم کنه، اما گذشت همه این ها فقط یه چیز موند برام هیچکس به اندازه خود آدم نمیدونه چیارو تحمل کرده تا برسه به اون چیزی که خواسته.. اميدوارم خداوند جواب این درد ها و سختی های منو با سلامتی کامل و نرفتن توی دستگاه‌ پسرم بده، و بزرگ بشه و موفق بشه و من با چشمام ببینم ذوق کنم و بگم خداروشکر..❤️
انشالله بارداری کم خطر قسمت مامانای منتظر 🌹
بماند به یادگار از اولین روز ماه نهم❤️🙏

۱۷ پاسخ

عزیزم خداروشکر
خیلی برات خوشحالم
ان شاءالله بسلامتی زایمان کنی 💖

من تازه تاپیک هاتو دیدم
چقد خوشحال شدم برات عزیزم
امیدوارم خودتو نی نی در سلامت کامل باشید همیشه😍

بگردممم خداروشکر هزاران بار😍🥹💖

الهی بسلامتی دلخوش نینی بغل کنی

مبارک باشه فاطمه جون🥰دیدی چقد گفتم میرسونی استرس و بزار کنار ۲-۳هفته دیگه تحمل کنی پسرت میاد بغلت دیگه کلا خطرو گذاشتی پشت سر

خداروشکر انشالله بسلامتی بقیشم بگذرونی منم مثل تو هرساعت یه مشکلی داشتم و خیلی سختی کشیدم تا ب این لحظه قسمت ماهم اینطوربود انشالله نینیا صحیح و سالم دنیا بیان غم این روزا رو بشوره ببره😍

قشنگم خدارو هزااااررررر مرتبه شکر که با وجود همه اینا دووم اوردی
تو واقعا یه مادر قوی ای هستی و خواهی بود

به سلامتی عزیزم، من هم روزهای سختی رو گذروندم در بارداریم اما بازهم خداراشکر که گذشت

خداروشکر عزیزم بسلامتی بغل کنی 😍😍

انشالا بسلامتی بغل بگیریش
انشالا هممون این روزهای سختی رو ک گذشت با اومدن بچه هامون فراموش کنیم 🤩

خداروشکر گلم ... ازین به بعد هم خداوند هس وکمکت میکنه تا نی نی خوشگلتو بغل بگیری خدای ما خیلی مهربونه ... واسه منم دعا کن تا این دردها و اذیتایی که شدم بی جواب نباشه 🙏😔

انشاءالله به شادی و سلامتی کوچولوت رو به آغوش بگیریش عزیزم 😍

عزیزم خداروشکر خیلی خوشحالم برات که وارد ماه نهم شدی🥰 دیدی بهت گفتم مطمئن باش به سلامتی به آخر میرسونی 🥰 انشاءالله به وقتش زایمان میکنی و لحظه ای که نی نیتو میزارن تو بغلت کل اتفاقای تلخ این دوران کلا فراموش میکنی عزیزم 😍🌹

عزیزم خدا رو شکر ب اینجا رسیدی خیلیا اینطوریم
منم مثل شما عین این ۸ماهو افتادم تو رختخواب جز برای مطب دکتر بیرون نرفتم تمام وسایلم شوهرمو فرستادم خرید تاماه ۷ همش بالا اوردم سرویکس کوتاه داشتم و عین شما اون اول بمنم گفتن احتمالا کنار حاملگیت یه خارج رحمیم داری باز یه بار گفتن سر بچه رشدش نسبت ب پاهاش کمه
کلی استرس کشیدم اشک ریختم
هرشب از دردای خودم و تهوع استفراغا ارزوی مرگ کردم
ولی خدا رو شکر ک گذشت و تا اینجا رسیدم
از این ب بعد خوشحال باش ایشالا کوچولوت بیاد با خودش کلی شادی و برکت بیاره

عزیزم انشالله بسلامتی میگذرونی این ماه آخرم منم مثل تو فکر نمی‌کردم بتونم برسونم به اینجا از روز اول بارداری کلی درد و استرس و چالش داشتم
هماتوم ، لکه بینی ،سرکلاژ ، ولی شد و خدا خیلی کمکم کرد تا خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته ❤️

الهی خدا همه این روزا رو برات جبران میکنه و هزار برابر برات بهتر میشه غصه نخور ...امیدت با خدا باشه ما مامانا جز خدا کسیو نداریم❤️🌹

خدا حفظش کنه برات❤️

سوال های مرتبط

مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت نهم
رها
بعد از هیستروسکوپی دوماه ال دی خوردم و مجدد سونو شدم و این دوماه هم زمان سوزن درمانی میکردم که مبادا بگن باز هم رحمم اماده نیست و چقدر ادیت میشدم از این سوزن ها … چقدر درد داشتن و همسرم برای اینکه اشک منو نبینه چقدر با اینکه مخالف بود با طب سنتی هزینه میکرد .
گوش های من پر از سوزن بودن دست ها و پاهام پر از سوزن بودن و روزی۱۰ باز باید سوزن ها رو فشار میدادم تا جریان خون در بدنم ببشتر بشه .. و در کنارش رفتم مطب سنتی زالو انداختم روی تخمدان هام و رحمم با اینکه حالم را بد میکرد اما همه چیز را به جان خریده بودم .
دوماه تمام شد و با امید رفتم سونوگرافی ، بگذریم از درد سونوگرافی هایی که در طول این چند ماه میکشیدم، مخصوصا زمانی که امپول های تخمک سازی میزدم و تخمدان های من بزرگ شده بودن و من یک روز در میون توی سونوگرافی بودم و اون ها بدون در نظر گرفتن درد مراجع کننده دستگاه رو محکم وارد میکردن و تکان میدادن و خدا میداند چقدر اه و ناله هایم را به سختی قورت میدادم ، فقط به عشق مادر شدن ..
بگذریم بعد از کلی سوزن زدن و زالو انداختن و هیستروسکوپی و قرص ال دی همه چیز رو به خدا سپردم و رفتم سونوگرافی !
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۱ ماهگی
روزا و هفته ها گذشت اوایل سخت نبود و روزها برایم تند می گذشت بماند که یه دبه کامل ترشی رو خوردم و کم کم میلم عادی شد منی که عاشق شیرینی بودم حالم بد میشد و برایم جای تعجب داشت که طبعم در شیرینی عوض شده بود ماه ها سریع گذشت تا رسیدم به ماه هشتم که سختی هایم شروع شد از اضافه وزن و فشار روی کمرم تا دندون درد های شدید روز و شبهام که تلافی ماه های قبل رو درآورد و تا الان هم این درد های جدید که دل درد های گاه و بیگاه و بیداری های شبانه سختی را به یادم آورد که چیزی به لحظه دیدار نمونده و من الان بچه ی آخرم رو باردارم و فکر اینکه دیگه تصمیم به بارداری ندارم و این تکون های شکمم دیگه تجربه نخواهم کرد دلتنگ بشم دخترم تو تجربه ی آخر من توی بارداریم هستی و با اینکه خوبی و سختی دیدم اما حس شیرینی بود امروز که تقویم بارداری را نگاه میکردم چیزی به لحظه زایمانم نمانده حس دلتنگی پیدا کردم دوست داشتم حالت هایم را بنویسم که بدانم چطور گذشت روزها و عمرمان خیلی زود میگذره که ان شاالله آخر و عاقبتمان بخیر شود و همه عزیزان که آرزوی بارداری دارند یا باردارن به سلامتی زایمان کنند🥰🌹
مامان 👶علی👶 مامان 👶علی👶 ۱۱ ماهگی
مامان دلانا❤️ مامان دلانا❤️ ۱۴ ماهگی
و بالاخره رسیدیم به ۳۶ هفتگی...خدافظ استراحت مطلق، شیاف،خونه نشینی،استرس،افسردگی....خدایاشکرت شکرت شکرت😍😍😍
میخوام از تجربه کم بودن طول سرویکسم بگم واستون:
تا پنج ماهگی همه چی خوب بود من خیلی عادی زندگی خودمو داشتم همه فعالیتی میکردم خونه تکونی خرید سیسمونی پله رابطه همه چی...دیگه تو ۲۵ هفته بودم که کم کم کمردرد و دردای واژن اومد سراغم رفتم سونو گفت طول سرویکس شده ۲۷...خلاصه از ۲۵ هفتگی زندگی من تغییر کرد شد همش و همش استراحت مطلق خیییلی بهم سخت گذشت هر روزش اندازه هزار روز واسم میگذشت هر روز کم میاوردم گریه میکردم افسرده شده بودم از خونه نشینی تموم بدنم درد میکرد از بس خوابیده بودم همش پشیمون بودم از بارداری ولی خب چاره ای جز تحمل نداشتم خدا کمکم کرد و با استراحت و شیاف رسیدم به هفته امن ولی از من به شما نصیحت توروخدا از اولش رعایت کنید که مثل من نشید استراحت مطلق و خونه نشینی خیلی طاقت فرساست من که خیلی سختی کشیدم تا رسیدم به اینجا🥲🥲🥲