اگه دلت گرفته و ناامیدی بخون🙏
وقتی به روزایی که پشت سر گزاشتم نگاه میکنم و ب روزایی که هنوز نیومدن فک میکنم تو همشون رد پای خدا رو میبینم
اوایل عقد فهمیدیم مامانم سرطان روده داره و متاسفانه خیلی پیشرفت کرده دکترا چندان امیدی نداشتن ب اصرار ما عملش کردن و ی توده ۲۰ کیلویی از شکمش دراوردن یکم شرایطش بهتر شد تا دوباره سرطانش عود کرد تو رفت اومد دکتر برای مامانم بودیم که فهمیدم حامله شدم ی بارداری خدا خاسته ۴ ماه ب عروسیمون بود تو رفت امد سونو های بارداری بودیم که فهمیدیم بابام هم سرطان روده داره😭 ماه هشت بارداری دکتر گف مامانم دوباره باید عمل بشه ی عمل سخت تر 😭 بابام هم پرتو و شیمی درمانی میشد و منی ک ذره ذره اب شدنشو میدم ولی بلاخره گذشت موقع زایمانم رسید ی زایمان بشدت سخت و وحشت ناک هر لحظه فک میکردم میمیرم ولی اونم گذشت و الانی ک دارم این متنو براتون میزارم بابام رو تخت بیمارستان و پیوند رودش پس زده و قراره فردا دوباره عمل بشه و مامانم هم دکتر دیگه جوابش کردن دیگه هیچ روشی روش جواب نمیده ولی همه دلخوشیشون گندم منه و منی که هنوز هم اومدن گندم تو زندگیمون رو معجزه میدونم که باعث شده پدر مادرم بجنگن حتی برای ی روز زنده موندن بیشتر
ازتون میخام دعا کنین برای همه مریضا ازتون میخام دعا کنین که صلاح خدا نیت قلبی ما یکی بشه 😭 چون اینجا مادرای باردار و شیرده هستن و میگن دعاشون خیلی زود مستجاب میشه 😭💔

تصویر
۱۵ پاسخ

من از ته قلبم میخوام که هرچه زودتر خوب بشن وخدا شفاشون رو بده همچنین عزیزم محتاج دعام

چقد سخته که هردو تو یشرایطن واقعا خیلی ناراحت شدم خدابهشون شفای خیر بده 😞

ایشالله به زودی زود خوب شن عروسی خانم کوچولو رو ببینن توکل کن به خدایی که صلاح همه چی رو میدونه ❤️

الهی که هر چی صلاح خداست برات رقم بخوره ایشالله که خدا به جفتشون سلامتی بده و بزرگ شدن نوشون رو ببینن🥺

پیامت رو دیدم و با خوندنش اشک تو چشام جمع شد😭

من بابامو بخاطر سرطان خون از دست دادم
درست دوماه بعداز اینکه عقد کردم بابام از دنیا رفت..هیچوقت اون روز تلخ رو یادم نمیره
اقوام همه میگفتن خداروشکر که عقد تورو دید..
الان هم به تو میگم خداروشکرکه خدا گندم رو بهتون داده تا نوه شون رو ببینن❤️
میدونم چقد زجرآوره که ببینی عزیزقلبت جلوچشمات چجوری داره آب میشه

میدونم که چقد برات سخته که باور کنی عزیزت داره چه درد بزرگی تحمل میکنه

خدابه حق بزرگی خودش،به حق وجود کوچولوی خدا خواسته گندم کوچولو،شفاشون بده
💚

انشاالله خدا جفتشونو شفا بده 😔
و بتونن بززگ شدن گندم خانم رو ببینن

عزیزم چقد با پیامت دلم به درد اومد واقعا سخته این شرایط ولی تا وقتی خدا هست امیدیم هست انشالله خیلی زود سلامتیشون رو بدست میارن توکلت به خدا باشه❤️

عزیزم با خوندش بغض کردم😞
چون خودمم مثل شما مادرم با این بیماری ۴ سال دست و پنجه نرم کرد اما نتونست نَوَشو ببینه😭😓

الهی که خدا نگاهش بهشون باشه معجزه شه❤️

وای عزیزم‌ چقد ناراحت شدم متاسفانه سرطلان خیلی زیاد شده این روزا ایشالله که خوب میشن البته راه درمانم داره نا امیدن نباشن

ایشالا عزیزم حال جفتشون خوب میشه میگذره روزای سخت منم نینیم بستریه توام دعا کن صبح مرخصش کنن امیدوارم رو تخت بیمارستان هیچ بیماری نباشه
❤️🥹

عزیزم ايشالله خدا کمک کنه

چقد ناراحت شدم عزیزم😔امیدوارم خدا کمکشون کنه واقعا خیلیی سخته

الهیی هردوتاشونو خدا شفا بده به حق همین شبای عزیز 🥹💔❤

انشالله زود خوب میشن 🤲🤲

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۱ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۹ ماهگی
برا داداشم سه تا جوراب سه تا شورت یه ست خونگی رکابی و شلوارک روز مرد خریدم با یه قابلمه ماکارونی فردا میبرم براش خوشحال بشه 🥺🫀 قلب منه روح منه
حتی از دخترام بیشتر دوستش دارم
البته همه دوستش دارن
مامانم از گل نازک‌تر بهش نمیگه
رو چشمای ما جا داره
بعضی وقتا ک جمع میشیم خونه مامانم یهو از شلوغی بدش میاد و ناراحت میشه می‌ره زیر پتو گریه می‌کنه
روحش مثل یه نوزاد ظریفه مامانم یه نگاهی می‌کنه همه مون جمع می‌کنیم میریم 😁
اون شب آبمیوه هاش تموم شده بود چون فقط آبمیوه سن ایچ آناناس میخوره مامانم بهش یه آب میوه دیگه داد بغض کرد پتو کشید روش رفت زیر پتو گریه کرد
دیگه فهمیدیم انقد براش مهمه
بابام رفت براش یه کارتون آبمیوه گرفت
چون زیاد قرص میخوره
روزی ۲۳ تا
مدام باید چیزهای شیرین بهش بدیم چون قندش می افته
لطفا مامانایی ک بچه شیر میدین یا باردار هستید
دعا کنید خدا به داداش منم نگاهی کنه و شفاش بده
شاید از بین شماها خدا به قلب یکی نگاه کرد
جواب ما رو که نمیده
امیر ما ۱۹ سالشه و عقب ماندگی ذهنی داره و اتیسم