پارت۱۰،بچه ی من از همشون بهتر بود کم کم تو نینی سایت میخوندم فلان بیمارستان خصوصی بچه منو الکی نگه داشت..تو دلم آشوب بود میگفتم بیهوده بستری شدیم.بخاطر پول بستری کردن اسیر راه دور شدیم.همسرم وقتای غذا میومد صدام میکرد میرفتم.باهم غذا میخوردیم.زیاد روش نمیشد بره خونه فامیلشون.بااینکه نزدیک بود.بمن گفتن برو دوش بگیر اصلا قبول نکردم گفتم بیمارستان دوش داره اما هرروز لباس عوض میکردم اما دلم نمیبرد دوش بگیرم پرستار گفت بهتره پانسمان رو باز نکنی چون باز کنی مراقبت میخواد ممکنه عفونت کنه.قرصامو یکی در میون میخوردم و اصلا اهمیت نمیدادم،شیرم حسابی راه افتاده بود یه مامان دیگه اونجا بود که شیرش کم بود و بچش گریه میکرد نمیذاشتن شیرخشک بده میگفتن سینه بده شیرت بیاد.گفت والا بچه اولم شیر نداشتم.اخر سر بعد ۵ روز رفت شیشه شیر خرید بهش شیرخشک داد بچه اروم شد اما بچه من انقدر شیر میخورد که یبار حسابی بالا آورد انقدر ترسیدم که زود بالا گرفتمش پرستار گفت کج بگیرش شیر نپره به بینیش و نترس فقط پرخوری کرده،

۱ پاسخ

لطفابازم بذار

سوال های مرتبط

مامان پسته شور🤰🩵 مامان پسته شور🤰🩵 ۱ ماهگی
پارت۹،همسرم کمک کرد دوش گرفتم و زود لباس جمع کردم،مادرشوهرم میگفت وا بچه رو گزاشتین موند اومدین همتون؟!خب چیکار میکردیم؟انگار من دوست داشتم بچم بمونه،شاید یه ربع هم نشد،زود راه افتادیم دلم نمیخواست کسیو ببینم و حرف بشنوم حتی حوصله مادر و خواهرمم نداشتم.میخواستم بچمو ببینم!ای خدا این چه عشقیه؟؟!!میگن مادری ذره ای از عشقی هستش که خدا به بنده اش داره،یعنی خدام انقدر بنده هاشو دوست داره؟؟!این چه حسی بود که من داشتم درک میکردم..زندگی تازه من تو ان ای سیو شروع شد.همسرم مرخصی گرفت گفتم برو اینجا که نمیزارن داخل‌غذام میدن بمن جای خواب هم دارم تو برو.گفت نه مگه میشه تنهاتون بزارم؟!یه نفر اومد و یادمون داد چجور به بچه ها شیر بدیم،چجور بغل کنیم چجور شیر بدوشیم منکه شیر نداشتم دوتا سینه شل و ول که هیچی نداشت از دیروزم به بچم شیر خشک میدادن با سرنگ،کم کم بغلش کردم مراقبمون بودن.خیلی نکات شیردهی گفتن،کم کم شیرم راه افتاده بود‌بچم حسابی میک زدنش خوب بود وقتی گشنه بود حسابی گریه میکرد،فقط یه دونه من پای ثابت اونجا بودم.همه مامانا میرفتن و میومدن.باخودم میگفتم چجور تنها میزارن بچه هاشونو؟؟؟
مامان پسته شور🤰🩵 مامان پسته شور🤰🩵 ۱ ماهگی
پارت۸.رفتم سالن و پرستارا دیدنم و حسابی تشویقم کردن که چقدر زود راه افتادم و گفتم بریم بچه رو ببینیم.رفتیم کرونا بود فقط من اجازه ورود داشتم رفتم داخل اونجا از پشت دستگاه نگاهش کردم حتی بلد نبودم دستگاه باز کنم .دستگاه دوتا جای دست داشت از اونجا دستامو داخل کردم یکم نوازشش کردم و بعد گفتن ما مراقبشیم برو استراحت کن فردا میای پیشش،مگه فردا مرخص نمیشیم؟؟؟😪😪
رفتیم بالا اتاقم خصوصی نبود اما تا جایی که مریض نبود مریص هارو تنها تنها میزاشتن و کسی نبود تو اتاق ما..من حتی اینجاها یادم نیست مادرشوهرم کجا بود کجا رفت چیکار کرد.اونجا فامیل داشتیم احتمالا اونجا رفته بوده..شب همسرم گفت ما میریم من صبح زود برمیگردم مامانم موند پیشم.بچه ای نبود گریه کنه مامانم راحت خوابید‌من بااینکه شب قبل نخوابیده بودم تا خود صبح پلک رو هم نزاشتم(یادم رفت بگم بعد عمل من نسکافه زیاد خوردم سردرد نداشتم اصلا)هی فکر میکردم فردا مرخص میشیم دیگه.دم دمای صبح خوابم برد کم کم هوا روشن شد بیمارستان شلوغ شد صبحانه اوردن..همسرم زودی پبداش شد،الهی قربونش برم🥲🥲اصلا تنهام نزاشت،یادم نمیره هیچوقت.. گفتم من مرخص اما بچه باید بمونه،دکتر دارو برام نوشت، گفت برو پانسمان زخمتو عوض کنن بعد مرخصی،رفتم عوض کردن گفت بخیه هات جذبیه،خیلی خوب و تمیزه محکم پانسمان کرد گفت میتونی دوش بگیری،اما تا سه روز باز نکن چسبو بعد که باز کردی اب صابون بخوره بهش خوب میشه زود.رفتم بخش ان ای سیو،کسی جز من اجازه ورود نداشت.همسرم گفت بریم دوش بگیر مامانتو بزاریم برگردیم..گفتم باشه تا از زنجان به ابهر برسیم هر دست انداز من درد کشیدم صندلی پشتی دراز کشیده بودم اما ندونستم شیاف بزارم.شیاف همون دوتا دیروز پرستار گزاشت همون بود،
مامان کوچولوها😍 مامان کوچولوها😍 ۱۲ ماهگی