زایمان طبیعی
#پارت 3
ساعت 3 ونیم بود که به شوهرم پیام دادم گفتم از ساعت 3 شیش هفت بار زیر دلم گرفته 10 ثانیه ول کرده بیا کم کم سمت خونه از صب همینجوری بوده امشب حتمن زایمان میکنم. حالا گوشی به دست هم می‌گرفت دیگه عرق سرد میکردم موفع که می‌گرفت.
نشستم مثل حالت دستشویی ایرانی (چمپاته) بعد با دستم تا جایی که می‌شد پاهام باز میکردم هی این حرکت تکرار میکردم تو تایمی که درد نداشتم. خیلی این حرکت خوبه قشنگ انگار میفهمی لگن باز میشه و سنگینی بچه میاد رو واژن. این آخریا موقع درد راه میرفتم خمیده خمیده و نفس عمیق دستمم زیر دلم گذاشته بودم دقیقن نزدیک بالای واژنم. ساعت 4وربع دردم گرفته بود دیگه این دردا منو خسته کرده بود گریه مبکردم احساساتی شده بودم به خدا میگفتم بدتر از این دردا رو چجوری تحمل کنم کمکم کن خدایا موقع زایمان 😂به شوهرم زنگ زدم گفتم نمیخاد بیااای تو خونه زایمان میکنم اعصابم خورد سده بود از دستش هی میگغت الان میام هی کارش طول می‌کشید زنگ زدم پشت بندش به مامانم. گفت تو از ونیم در داری نرفتی بیمارستان گفتم آخه تو گهواره گفتن دردات خونه بکش منم تا الان تحمل کردم اندازه تحملم بوده میتونستم تحمل کنم. گفت زود باش آماده شو الان میام منم باید بری ببینی چند سانتی بعد بیای خونه درد بکشی. از اون ور هم مادر شوهرم اومد اونجا منم آماده شدم (درد همچنان 5 دقیقه یک بار 10 ثانیه بود) شوهرمم اومد چون من بدبخت موقع درد جیکم درنمیود اینا فکر میکردن هنوز راه دارم گفتم پاشو بریم رفتیم سوار ماشین شدیم من عقب نشستم که راحت باشم

۴ پاسخ

نی نی چند کیلو بود بدو تولد؟

بقیش 🥹

🥺😍🥺

وای خبببب🥹

سوال های مرتبط

مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی
#پارت 2
نزدیک ظهر بود دیگه ناهاررمم خوردم سر سفره بودم شکمم یکهو سفت میشد انگار که رگ پشت پات بگیره نتونی تکون بخوری نمیدونم تجربه کردین.. سغت میشد درد میکرد منم چشام میبستم محکم نفس میکشیدم خودم تکون می اوم تا بعد 6 7 ثانیه ول کرد. ظرفارو که شستم دیگه گفتم برم برای دوش. رفتم تو حموم دیگه زیر دلم هر پنج دقیقه می‌گرفت ولی من تحمل میکردم اصلن اونقدری نبود بخام جیغ بزنم و انرژی خالی کنم دلم ضعف می‌کرد از دردش مشت میکردم ولی بعد 10 ثانیه که ول می‌کرد راحت میشدم. زیر دوش اسکات زدم شکمم کمرم ماساژ دادم حموم شستم دخترم صدا زدم اونم شستم. دردام از 10 دقیقه یک بار به پنج دقیقه رسیده بگو ثانیه گرفتنش هم 10 ثانیه شده بود. وقتی میگرفت محکم نفس عمیق میکشیدم اینور اینجوری نفس کشیدم که خود به خود موقع درد میدیدم دارم نفس عمیق میکشم. از حموم اومدم بیرون شکمم ول کرده بود تند تند لباس پوشددمو قرآن برداشتم سوره انشقاق خودنوم وای د که وسطه سوره می‌گرفت خودمو مثل حالت سجده میکردم چش بسته نفس عمیق میکشیدم دختذم هم سو استفاده می‌کرد میخاست بشینه رو کمرم منم درد داشتم اخلاقم دست خودم نبود محکم میزدمش میگفتم تروخدا برو اونور. قرآن که تموم شد پاشدم شروع کردم ورزش کردن باسنم اینور و اونور تاب میدادم از اپن میگرفتم اسکات میزدم زیر دلم می‌گرفت فجیح ولی هم زمان اسکات میزدم..تو خونه مثل پیاده روی تو پارک شروع کردم به راه رفتن.. نیم ساعت راه میرغتم می‌گرفت ول می‌کرد می‌گرفت ول می‌کرد. همون هر پنج دقیقه 10 ثانیه. همش منتظر بودم بیشتر شه بدتر شه ولی همون جوری بود. دیگه قلق دستم اومده بود که موقع درد راه برم دستم مشت کنم نفس عمیق بکشم یا هرجوری شده تحمل کنم و هم زمان اسکات بزنم...
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم
مامان پناه🩷🫀 مامان پناه🩷🫀 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

تو راه بیمارستان به خونه دردام هی داشت شدید میشد خودم نمیخواستم قبول کنم میخواستم فردا نرم بستری
رفتم رسیدم خونه دیدم هی داره فاصله دردا کم‌میشع ولی خب زیاد شدید نیست به مامانم زنگ زدم گفتم کلی دعوام کرد چرا نشستی پاشو حاضرشو بیا بریم بیمارستان
دیگه مامانم اومد ساک منو بچرو برداشت من اصلا دلم نمیخواست برم
دیگه به زور شوهرم و مامانم پاشدم حاضر شدم رفتیم بیمارستان معاینه کردن گفتن نه تا فردا نمیاد برو خونه فردا بیا باز برگشتیم خونه تا خود صبح هی داشتم فکر میکردم گریم‌ میومد خیلی میترسیدم صبح پاشدم آماده شدم مامانم اومد رفتیم ساعت ۹ نیم بود رفتیم معاینه کرد گفت ۳ سانتی برگ بستری گرفت کارهارو کرد ساعت ۱۱ شده بود بستری شدم قرص زیر زبونی دادن‌ دردام هی شدید شد فاصله دردا به ۴ دیقه رسیده بود دردا در حد ۳۰ ثانیه میگرفتن قابل تحمل بودن هی ورزش میکردم بشین پاشو میرفتم آب داغ مامانم میگرفت شکمم ماساژ میداد هییییچ‌ تغییری نکرده بود خشک خشک درد بود و فاصلشون کم نمیشد دیگه ساعت ۳ داشتم میمردم بین دردا هی خوابم می‌گرفت ساعت ۳ دکتر اومد معاینه کرد گفت همون ۳ سانتی یه چیزی وارد کرد کیسه آبم رو پاره کرد کلییی آب داغ همراه خون روشن صورتی اومد دکتر رفت هی میومدن معاینه میکردن
مامان پناه مامان پناه ۵ ماهگی
پارت 3️⃣ از تجربه زایمان طبیعی
خلاصه درد نداشتم حموم کردم یه رابطه بدون جلوگیری هم داشتم و خوابیدم که فردا بریم ۱۳ به در اما نگو خدا برنامه دیگه ای برای من داشت شب یه درد پریودی میگرفت و ول میکرد تو خواب هی از درد بیدار میشدم و باز خوابم میبرد نمیدونم هر از چند ساعت بود ولی هر دفعه هی شدید تر میشد دردام و اروم میشدم میخوابیدم ساعتای ۱۰ نیم صبح بود حدودا که بیدار شدیم یعنی در واقع شوهرم بیدار شد چون من هی میخوابیدم و بیدار میشدم تو خواب و بیداری بودم خواب کامل نداشتم کل شب رو خلاصه بیدا شد بهش گفتم حس میکنم قراره امروز بچه بیاد گفت چطور گفتم درد دارم گفت شاید مثل دردای قبلت کاذبه گفتم حسم اینو نمیگه گفتم بذارم زمان بگیریم
فک کنم هر از ده دقیقه در حد دو دقیقه درد میگرفت و ول میکرد و تا ۱۱ همینطور نمیدونستم درد زایمانه یا نه دیدم هی بیشتر و بیشتر میشه و قطعی به همسرم گفتم زنگ بزن خبر بده که نمیتونیم بریم این درد درده زایمانه گفت مطمئنی گفتم اره زنگ زد خبر داد من باید برم بیمارستان خانمم انگاری داره زایمان میکنه و من که دیگه مطمئن شده بودم رفتم حمام روز قبلش شیو کرده بودم فقط رفتم که زیر اب گرم باشم و یکم دیگه اسکات زدم حدود نیم ساعت زیر اب بودم و دردم هم همچنان همون بود هی شوهرم میگفت خب بریم دیگه هی من میگفتم بذار چه عجله ای داری من که اخر باید درد بکشم بذار یکم دیگه همینجا باشم
خلاصه تا ۱۲ خونه بودم و دیگه زنگ زدم به مامانم و اینا که میخوام برم بیمارستان درد دارم و اماده شدم و یه بار دیگه وسایلامو چک کردم و رفتیم بیمارستان ....
مامان جوجه🐣🐥 مامان جوجه🐣🐥 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی🩷

۱۹مرداد ساعت ۶صبح یه دل پیچه گرفتم رفتم دسشویی ولی هرکاری کردم نشد ساعت ۷صبح بود دوباره

کلا یبوست شده بودم دل پیچه می اومد ولی نمی تونستم دسشویی کنم دیگه بخیال شدم گرفتم خوابیدم اهمیت ندادم با درد ساعت ۱۰صبح بود پاشدم رفتم بزورم شده یکم دسشویی کردم

تا موقعی که شوهرم پاشه صبحانه حاظر کنه منم رفتم افتادم به جون مبلا چون سفید بود موقع اسباب کشی کثیف شده بود هی ۱۰دقیقه یه بار یه دقیقه یه دردی می اومد

میخورد به باسنم ولی من اهمیت ندادم گفتم شاید نشستم رو زانو، دارم مبل پاک میکنم به لگنم فشار میاره

ساعت ۱۲بود از بهداشت زنگ زدن به شوهرم از شوهرم پرسیدن بچه بدنیا اومده یانه شوهرم گفت نه بعد گفتن امروز یا فردا بیا منم به شوهرم گفتم بیا بریم قصد بر این بود ساعت ۶هم برم زایشگاه نوار قلب بگیرم

پاشدیم رفتیم. قلبش خوب میزد بهش گفتم یه در های کوچیک دارم میخوره به پشتم

اونم گفت برو استراحت کن شاید درد کازب بخاطر این چند روز کار کردن
برواستراحت کن اگه تو استراحت باز درد اومد درد های زایمانت منم رفتم خونه مامانم
ساعت وتو چت چی پی تی زدم هر هفت دقیقه یه در ۱دقیقه می اومد قطع می‌شود دوباره هفت دقیقه بعد

یه ساعت استراحت کردم دیدم هنوز این دردا هست چت چی پی تی هم گفت اگه ۷دقیقه استراحت شده ۵دقیقه کمتر برو زایشگاه

دیگه منم گفتم نمیرم زایشگاه اذیت کنن دردامو تو خونه تحمل میکنم مامانم گفت استراحت نکن راه برو موقع درد کشیدن که دهانه رحمتم باز بشه یکم راه میرفتم یکم می نشستم از یه طرف هم دردام که به پشتم فشار می آورد

دچاره یبوست شده بودم به بابام‌گفتم رفت از درخت حیات برام انجیر چید کلی خوردم تا بتونم راحت دسشویی کنم خیلی به باسنم فشارمی آورد و
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
دیگه از جام بلند شدم یه چای نبات خوردم یکم ورزش کردم شوهرم بیدار شد بره سرکار گفت هول شده بود گفت این درد چیزه یا درده چیز 🤣منظورش این بود که معده درده یا درده زایمان منم گفتم این چای نبات و بخورم اگه دردم خوب شد که درده چیزه ولی اگه زیاد شد درده چیزه خندبد و گفت بریم بیمارستان گفتم نه فاصله ی دردا زیاده تو برو سرکار اگه دردا شدید شد زنگ میزنم بیا خونه دیگه شوهرم رفت سرکار منم شروع کردم به مرتب کردن خونه خیلی آروم کار میکردم که پسرم بیدار نشه همینجور هم حواسم به تایم دردا بود ساعت ۸ دردم هر یه ربع شده بود دیگه مطمعن شدم درد زایمانه ناخون های پا و دستمو لاک زدم که دیدم مامانم اومد خونمون گفت محمد پیام داده درد داری چرا خودت زودتر نگفتی گفتم هنوز زوده نخواستم نگران شی برام مغزیجات آورده بود خوردم و دوره خونه راه میرفتم مامانمم خونه رو جارو میکرد حیاط و میشست دیگه منم رفتم حموم زیر دوش آب داغ کمرمو ماساژ دادم یکم اسکات زدم اومدم بیرون دیگه دردام بیشتر شده بود ولی فاصه ش ده دقبقه بود دیگه مامانم گفت خطرناکه من میترسم بریم بیمارستان
مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهار
خلاصه تا ساعت دو هر نیم ساعت میرفتم حموم واقعا خیلی خوب بود خیلی دردارو قابل تحمل تر میکرد تا وقتی خسته نمیشدم زیر همون دوش ورزش میکردم بعدشم که از حموم میومدم بیرون بازم ورزش میکردم و تو خونه راه میرفتم و خودمو سرگرم میکردم ناهار درست کردم اهنگ گوش میدادم و میرقصیدم حالت سجده هم خیلی دردارو کم میکرد خلاصه به هر سختی بود تا ساعت دو گذروندم ولی دردام خیلی شده بود به حدی که اشکم در میومد سر هر انقباض
ناهار رو شوهرم به زور بهم داد و زنگ زدم مامام گفتم من واقعا سخت شده برام تحملش گفت بیا مرکز
شوهرمم به مامانش گفته بود که من درد دارم اون بنده خدام از خونش پیاده پا شده بود اومده بود خونه ما که بریم مرکز دیگه راه افتادیم من سر هر انقباض نفس های منظم میکشیدم که بتونم تحمل کنم به مرکز که رسیدم رفتم داخل مامام رو که دیدم به گریه افتادم گفتم معاینم میکنی فقط خبر خوب بهم بده
معاینه ام کرد گفت سه سانتی اگه میخوای برو خونه ورزش کن تا دردات بیشتر بشه اگه هم میخوای همین جا بمون تا باهم ورزش کنیم منم گفتم اگه مشکلی ندارین بمونم و موندم
مامان جوجه🐣🐥 مامان جوجه🐣🐥 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم زایمان طبیعی🩷
چون قرار بود ساعت ۶برم شوهرم رفت اصفهان که یه شال مبل بخره برای مبل سه نفرم
تا اون موقع منم هر ۷دقیقه یه ۱دقیقه درود تحمل میکردم با راه رفتنم خیلی قابل تحمل بود دردش برای من مثل این بود دچاره دل پیچه اسهال شدم میگرفت ول می کرد

تا اینکه شوهرم اومد دوتا کوسن هم خریده بود نشستیم براش با کانوا دوتا منگوله درست کردیم که به شال مبل بیاد حواس منم برت بشه
بعد من تصمیم گرفتم نرم اصلا زایشگاه صبر کنم دردم زیاد بشه بعد

شوهرم قبول نکرد گیر داد که باید بریم منم گفتم تا من حموم نرم هیجا نمیرم
اینطوری میخواستم یکم وقت بگذره
بعد هی مامانم می گفت فردا زایمان میکنی بخاطر همین میخواستم تو خونه باشم که اذیت نکنن ماماها
رفتم حموم بعد دیدم لک قهوی طور میاد به مامانم گفتم گفت باید بریم امکانش زیاد تا صبح زایمان کنی

اومدم بیرون کلی هم به خودم رسیدم فقط خط چشم نزدم 😂
پاشدیم رفتیم رسیدم که از شانس اون مامای که باهش حرف زده بودم شیفت نبود خودش تماس گرفت که برو راحت باش مامای که شیفت هست اگه امشب زایمان کنی خیلی خوب کلی سفارش کردم

اونم معاینه کرد گفت ۶سانت باز شدی ‌نوار قلب هم عالی
منم گفتم تروخدا نوار قلب بردار میخوام راه برم اینطوری درش برام قابل تحمل بود
بعد رفتیم داخل یه اتاق دیگه من اون موقع ساعت ۷/۳۰بود او مدم زایشگاه
مامانم پیشم بود حرف میزدیم که حواس من پرت بشه مامای اومد گفت درد نداری گفتم چرا خیلی زیاد
گفت پس چرا صدات در نمیاد😂زایمان اولت هم راحت بود گفتم نه بابا هرچی اسم امام بود صدا می کردم

چون راه میرم میتونم خودمو کنترل کنم اما تو تخت صدام در میاد
رفت گفت میام یه بار دیگه معاینه کنم نوار قلب بگیرم
مامان H🫀M مامان H🫀M ۱۵ ماهگی
#پارت چهارم زایمان طبیعی
گفتم آخه من هیچی نیاوردم دکتر گفتم هر لحظه ممکنه بچه بدنیابیادتو ماشین بدنیابیاد میخوای چیکار کنی خطرناکه سر بچه هم بااینکه بازی ولی سرش تو کانال زایمان نیست
گفت زود برو بیمارستان
منم الان میام بالاسرت ساعت هشت بود
(دکتر خودمو ویژه گرفته بودم بالاسرم )
رفتیم بیمارستان منو بستری کردن شوهرم اومد خونه تا وسایل هارو برداره
وسایل ها هم از قبل آماده بود
منم زر زر گریه میکردم مامانم پیشم نیست مامانم تهرانه
خلاصه اومدن سرم وصل کردن و آمپول فشار زدن تا نیم ساعت درد نداشتم بعد نیم ساعت دکترم دیگه خودش اومد
از دستم دوباره آمپول دیگه زدن ساعت هشت و نیم دردام شروع شد
یواش یواش شدت گرفت شدم ۶سانت
استرس داشتم یهو دیدم خواهرم اومد انگار دنیا رو بهم دادن خواهرم دکتر قشنگ بهم روحیه میدادن
کم کم دردا داشت خیلی شدت میگرفت
دکترم هی معاینه میکرد رحممو تحریک میکرد
خلاصه تا ساعت ۹و نیم دردا قابل تحمل بود
بعد اون که شدم ۸سانت دیگه دردا به اوج خود رسیدم وقتی هم درد می‌اومد دکترم هی می‌گفت زور بزن و ومن از شدت درد نمی‌تونستم بزور یکی دوتا زور میزدم