دبروز و امروز روز های خوبی داشتم ... هم گردش رفتم با پسرم و خریدامو کردم و خانواده همسرم ناهار دعوت کردم امروز و رسیدم کل خونه رو تمیز کنم و شاهان هم خیلی اوکی بود به نسبت چند روز قبل (بخاطر درد دندون هاش ) اما از یکی دو ساعت پیش اتفاقی افتاد که به کل رفتم تو شوک و اصلا فکرشم نمیکردم چقدر بده آدم از نزدیک ترین های زندگیش بخواد دو رویی و دروغ ببینه وقتی شما این همه وقت و صداقت و انرژی میذارید وسط و عکسشو از طرف مقابل میبینید اون هم پنهانی نه این که واضحا در حقتون بد کنه ...و چقدر آدم به حال خودشو این همه صداقت و.. غبطه میخوره و ناراحت میشه ...
عجیبه دنیا و عجیب تر رفتار آدم هایی که خانواده ات محسوب میشن اما ذره ای اعتماد یا صداقت باهات در رفتار هاشون ندارن .
الان بیشتر عصبانی ام تا اینکه بخوام یکم گریه کنم تا خالی بشم اما داشتم فکر میکردم آخرین بار کِی گریه کردم ؟
یادم نیست یکی از روز های قبل تولد شاهان بوده زمان بارداری
و از روزی که درد زایمان طبیعی رو چشیدم دیگه هیچ وقت توی این ۹-۱۰ ماه نتونستم گریه کنم ... بارها در مرز ترکیدن و یه بعض بلیعده شده بزرگ بودم ولی نتونستم دیگه تخلیه اش کنم و نفس راحتی بکشم ..
چرا؟ نمیدونم ولی گاهی واقعا گریه کردن نعمت خوبیه آدم سبک میشه انگار از خشم و ناراحتی و هر چه که درونشه ...
این هم از جمعه ما 🙂

۷ پاسخ

من از روزی که فهمیدن حامله ام انقد اتفاقات بد افتاده تا الان که نزدیک ۹ ماه از زایمانم میگذره باز هم ادامه داره و همش در حال گریه کردنم هرچی ام گریه میکنم خالی نمیشم از این همه ظلمی که در حقم شد

من تا الان کلی گریه کردم
روزی ک پسرم ب دنیا اومد خوشحال ترین بودم و روی ابرا بودم
اما خیلیا نذاشتن و خیلی اذیتم کردن
درکت میکنم تا حدودی با اینکه نمیدونم داستان چیه

من ازبعده افسردگیه بعده زایمانم که خیلی سختم بود فهمیدم هیچی ارزش ناراحت شدن نداره وقتی حالت تاابن حدبده
بخدا همه غصه خوردنامیشه دورازجون دردو مرض تصمیم گرفتم واسه کوچکترین چیزی گریه نکنم باید ادم روخودش کارکنه تا ادم سردی بشه

ای بابا
ناراحتم که ناراحتت کردن.
عوضش من از وقتی زایمان کردم کافیه یه مطلب بخونم.‌یه چیزی ببینم . یعنی همش دارم گریه میکنم. بعد از حوادث اخیر که خیلی بیشتر شده. نمیدونم حال من خوبه یا تو ولی می‌دونم هیچ کدوممون نرمال نیست حالمون. گریه خوبه گاهی ولی گاهی.
امیدوارم فردا برات روز قشنگ تری باشه دوست قشنگم😘😘

چی شده عزیزم دوست داری تعریف کن برا مون شاید سبک شدی کاری که ازمون برنمیاد حداقل سبک شی

چرا چیشوده گلم

اولش خوب بودا حس قشنگی داشت
اخراش ‌دلگیر شد...☹️

سوال های مرتبط

مامان تیدا مامان تیدا ۱۲ ماهگی
سلام سلام بعد از خیلی دوباره اومدم گهواره ...مامانایی که عصبی هستین حس خوبی ندارین فکر میکنید افسرده شدین سر بچه تون داد می‌زنین حتی ممکنه اونو مقصر همه ی حال بدیاتون بدونید ولی از اون طرف هم جونتون واسش می‌ره بنظرم حتما این تاپیک منو بخونید
من بعد از چندماه که حس میکردم خیلی پرخاشگر شدم و عصبی و واقعا عکس العمل های بدی داشتم در حد جنون و نسبت به گریه و نق نق بچه ام عصبی میشدم بشدت و به حال جنون انگار بهم دست میداد
خیلی تلاش کردم روی خودم کار کنم چند روز خوب میشد ولی خب باز برمیگشت تصمیم گرفتم برای اولین بار پیش روانپزشک برم
چون به این باور رسیدم که گاهی روحمون هم مریض میشه مثل جسممون
چطور وقتی معده درد داریم میریم دکتر دارو میده خوب میشیم روحمون هم گاهی اینجور میشه و نیاز به دارو داره
رفتم و بهم گفت خیلی طبیعی هست که بعد از زایمان اینجور شدی و خب دلایلی هم داشت برای من
خلاصه اینکه گفت اصلا نترس چیز حادی نیست و دو تا قرص بهم داد
من بشدت آدم حساس و استرسی هم بودم و بشدت نشخوار فکری داشتم
ولی الان سه روز میشه که دارو رو استفاده میکنم و از هر نظر حالم خوبه دیگه اصلا داد نمی‌زنم بی حوصله نیستم پر انرژی هستم خوابم عالی شده نه زیاد میخوابم نه کم
روحیه ام عالیه ....
خواستم این تجربه رو باهاتون به اشتراک بزارم شاید امیدی باشه برای یه مادر توی روزای حال بدیش...

#کودک #فرزندپروری #خواب #غذای کمکی #مشاور #زندگی #گهواره #تجریه #افسردگی #پوشک #شیرخشک #رفلاکس
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۲ ماهگی
سلام بعد دو روز...
از اخرین روزی که اومدم و از برنامه پرو پیمونم نوشتم همه چیز خوب بود تا اینکه عصرش دیدم پریود شدم برای اولین بار ده روز زودتر و چون سابقه کم خونی مینور دارم و بعد زایمان هم که همه خون از دست میدیم تو سزارین بیشتر جدیدا هم ازمایش خون داده بودم دیدم کم خونیم یکم بیشتر شده حالا این دفعه پریودمم خیلی شدید تر و دردناک تر ... از طرفی چند روز هست رژیم و ورزش رو جدی شروع کردم...
مجبور شدم دیروز دیگه زنگ زدم مادرشوهرم گفتم چند ساعت بیاد پیش شاهان.همسرمم شاهان رو برد بیرون دنبال مادرشوهرم ... قشنگ رو به قبله شدم به شکل عجیبی دیگه بدنم خاموش شده بود انگار ...
امروز باز یکم بهتر بودم اما تا عصر ...
از طرفی شاهان هم داره قطاری دندون درمیاره اون روزی که از لثه درمیاد کلافست و داغ میکنه فقط .
خلاصه با همه اینا
بازم به عنوان نادر..همسر.. زن و... همچنان غذا پختم جارو کردم .. لباس شستم ... تمیز کاری کردم ... بازی با شاهان و خوش رفتاری کردم و در نهایت فهمیدم هر چند سخت ولی این کارا فقط از عهده ما خانوما برمیاد .
خیلی بهمون فشار هم وارد میشه ولی خب تهش با دیدن لبخند یا یه خواب آروم بچه انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و ذره ای خسته نیستیم..
خلاصه که دیدم لازمه که
یه خداقوت به همه و خودمون بگم...
خسته نباشید مامانا . خانوما ..دخترا...
امیدوارم حال دلاون همیشه خوب باشه و خوب بمونه 🩵
.
کولیک رفلاکس پوشک بچه شیر مادر تغذیه شیرخشک فرزندپروری مولتی‌ویتامین شیرخشک کودک غذا آروغ جیش غذا گهواره بی‌بی‌چک
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
امروز از اون روزایی بود که خیلی بد و کسل کننده شروع شد🥲
معمولا روز های جمعه همراه خودش یه حس کسلی هم میاره... حالا فکر کن از موقعی هم که بیدار میشی با اخلاق حَسَنه‌ی همسر و فرزندان(!) و ضد حال های پشت سر هم مواجه بشی🦦
بعد از اینکه حسابی اعصابمون خرد شد هم هر کدوم رفتن یه طرف، یکی رفت خوابید، یکی رفت به مادربزرگش سر بزنه، یکی مشغول کارهای خودش شد و...😶
من موندم و خونه😅
توی ذهنم انگار جلسه گرفته بودن، هر صدایی یه حرفی میزد و جمع بندی همه‌شون هم طوری بود که اگه به حرفشون گوش میکردم کل روز به دعوا و بدقلقی می‌گذشت، برا همینم به حرفشون گوش نکردم و دقیقا برعکس اون چیزایی که توی ذهنم بود رو انجام دادم تا اون صداها برن دنبال کارشون😁
یه لیوان بزرگ چایی خوردم، خونه رو جمع و جور کردم، موهامو شونه کردم، ظرفا رو شستم، لباسا رو انداختم توی لباسشویی و ناهار پختم، یه کم کارهای شخصی‌م رو انجام دادم، وسط کارهام بودم که دخترم با جیغ و گریه اومد، نمیدونستم چی شده ولی فورا کار ها رو رها کردم و بغلش کردم و باهاش حرف زدم، بالاخره با به سختی موفق شدم آرومش کنم، از یه خوراکی مورد علاقه‌ش هم استفاده کردم😶‍🌫

#فرزندپروری
ادامه👇🏻👇🏻👇🏻
مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳! تلخ ترین روز زندگیم تا اینجای عمرم
روزی که تو هفته ۲۷ رفتم سونو انومالی تاخیری که دکترم نوشته بود و برای بچه ام تشخیص یه مشکل نادر رو دادن..اون روز حتی یک‌درصد هم فکر نمی‌کردم ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴ تو این حال باشم
دنیا واسم سیاه شده بود شب و روزم گریه و‌زاری بود، توی یک ماه ۴ دفعه اکو قلب جنین و ۵ بار سونو پیش دوتا متخصص پریناتولوژی انجام دادم رفتم یه استان دیگه پیش چندتا دکتر حرف همه یکی بود و من ناامیدترین
دنبال آشنا واسه سقط بودم اونم جنین ۷ ماهه!! دنبال آمپول بودم اما انگار همه چی دست به دست هم داده بود من کاری نکنم انکار همه میگفتن بچه ات سالمه نکن
دوماه و نیم تا زایمانم مونده بود،دو ماه و نیمی که واسم ۲۰ سال گذشت ۲ ماه و نیمی که اشک چشمم خشک نشد دو‌ماه و نیمی که نون توی خون زدم و خوردم اما گذشت دو ماه و نیم به خدا التماس کردم دستامو گرفتم بالا و گفتم دستای من خیلی ناتوان و عاجزه تو واسم یه کاری کن تو دستمو بگیر تو به بچه ام رحم کن شب و روز گریه و دعا کردم به همه عزیزاش قسمش دادم و واسطه کردم و بلاخره منو دید منو شنید
خواستم فقط بگم هیچوقت از خدا ناامید نشین خدا خیلی بزرگ تر از باور های ماست و هیچ کاری براش نشد نداره
من پارسال این موقع سیاهی مطلق رو‌جلوم می‌دیدم و حتی یک لحظه ام فکرش رو‌نمیکردم اینومقع خوشحال با دخترم بریم پارک یعنی محال بود واسه ام اما شد
خدایاشکرت