من خیلی عذاب وجدان دارم چون از اول بارداریم تا الان همش تو استرس وافسردگی بودم‌همش اعصابم خراب بود و گریه. و... کلا شش ماه اول یه سری مشکلاتی داشتم که پیش خونوادم‌بودم وشبا همش گریه و صبحا استرس واعصاب خورد شدن والان که پیش شوهرم هستم بازم حالم‌اونقدر خوب نیس همش حس میکنم اضافی هستم‌و بخاطر بچه باهام کنار امده ومنو نمیخاد البته خودش قبلا اینو گفته با اینکه سعی میکنه بامن خوب رفتار‌کنه‌ولی خیلی واضحه که‌منو از ته قلبش دوس نداره منکه واقعا خیلی عاشقشم ودوسش دارم ولی خب چکار کنم خیلی افسرده شدم حتی حرف زدن هم بدم‌میاد با کسی حرف‌بزنم‌ولی مجبورم به خودم فشار بیارم ونشون ندم اینطورم اصلا ت. این ازدواج روز خوشی نداشتم خرداد امسال یه سال میشه برامون که فقط شش ماه باهم بودیم سه ماه اول بعدش شش ماه قهر بودیم که‌مقصر من بودم و الان‌که برگشتم پیشش وحالم از بارداری بده نه وقت کردیم باهم وقت بگزرونیم نه چیزی

۶ پاسخ

چرا مگه چیکار کردی ؟

عزیزم. سالای اول زندگی این مسائل پیش میاد، بخصوص که سنتون کمه، یکم طول میکشه تا با شرایط تاهل کنار بیایید.
شما از یه مرحله عبور نکرده وارد مرحله جدیدی شدید، حدداقل چندماه زمان نیاز بود تا با دو نفره بودنتون کنار بیاید که یهو پای کوچولوتون اومد وسط، کاملا این فکرا و مسائل طبیعیه، نه خودتو سرزنش کن نه چیزی، بجاش از این بعد سعی کن تا جایی که دست توئه اوضاع رو مدیریت کنی. اگر شرایطشو داری با یه مشاوره خوب و امین صحبت کن.
زندگی اون همه هم سخت نیستا، شلش کن، باور کن انقد خوب و قشنگ میگذره

دورت بگردم منم اذاب وجدان دارم باهم یه ماه پیش دعوا کردیم چون من بهش شک کرده بودم رفتم رو اکانتش بعد اونم فهمید عصبی شد گوشیمو ازم گرفت زد تو گوشمم رفت تهران منم از حرص چند بار پشت سر هم زدم به شکمم گفتم بمیر بمیر واسه چی تو موندی من دیگه خستم الان فکر میکنم حالم بد میشه خدا بگم چیکارشون بکنه که میزارن آدم حس اضافی حس بد بودن و زشتی بگیره 💔😭

بنظرم بشینین خوب باهم حرف بزنین گذشته رو دور بریزین ،از اول همه چیو خوب شروع کنین

منم عذاب وجدان دادم خیلی به بچه تو شکمم ظلم کردم ، همش گریه ، غصه و ناراحتی ، خدا از باعث و بانیش نگذره , همین الان داشتم زار زار گریه میکردم ، طفلک بچم 😔

عزیزم خوب چرا باهاش ازدواج کردی بچه دار شدی الان بدون دوست داره نداشت که زندگی نمی‌کرد باهات

سوال های مرتبط

مامان ⁦کیان مامان ⁦کیان ۱۰ ماهگی
تو این ۹ ماه بارداری هر روز هر لحظه اش برام پر از استرس بود اوایل که فهمیدم باردارم هفته ۶ یا ۷ بارداری بودم نمی‌خواستمش اصلا نمیتونستم با خودم کنار بیام که دارم مادر میشم حتی یه کارای بیخودی هم کردم ولی خب وقتی رفتم واسه تشکیل قلبش هفته ۸ بارداری بودم همین که صدای قلبشو شنیدم اشکام سرازیر شد بغض گلومو گرفت همون لحظه گفتم تو چجوری دلت اومد اون کارا رو کنی .... گذشت و گذشت و فندق کوچولوی من هر روز تو شکمم بزرگ و بزرگتر میشد تا ماه پنج بارداری خیلی سخت شد حالت تهوع و استفراغ بارداری تا پنج ماهگی باهام بود ماه شش خوب بود و خوش گذشت و وقتی وارد ماه هفتم شدم با اینکه هیچ مشکلی نداشتم ولی همش ترس از دست دادن داشتم اینکه یه وقت زایمان زودرس نشم بچم زود به دنیا نیاد هر روز و هر لحظه ترس از زایمان زودرس داشتم همش با خودم میگفتم ینی میشه من هفته ۳۸ بارداری رو ببینم ؟؟؟!!میشه بچمو وقتی کامل شده و زایمان زودرسی درکار نیست ببینم؟؟
بلد شد واقعا شد و من الان ۳۸ هفته و ۱ روز بارداری هستم
و فردا یا پس فردا میرم برا زایمان!!! باورنکردنیه اون همه استرس اون همه خودخوری اون همه اشک همش گذشت و فقط چند قدم مونده که به پسر کوچولوم برسم 😍😍😍🧿
امیدوارم این یکی دو روز هم به خوشی بگذره و من کیان کوچولوم رو بسلامتی بغل کنم و ببوسمش😘😘خیلی دوست دارم پسرم بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهتم💓💓

این متن رو گذاشتم بمونه به یادگاری🥹💙 1404/9/2