۲ پاسخ

نه بی مسئولیت نبودن ریکاوریِ بی حسی خیلی بیشتره...منم اولین نفر بود اوردنم اخرین نفر بردنم۱۲.۴۰ زایمان کردم ۳ اینا بردنم با کلی گریه که دلم برا شوهرم تنگ شده منو ببرینم😂😂😂چراغ اون قسمتو خاموش کرده بوووودن فقط من بودم و سوپروایزر که میخواست منو ببره😂

منم بی حسی بودم همش دست میزد شکمم مگف حس داری داشتم آخر با آمپول سوم یکم بی حس شدم ولی متوجه میشدم

سوال های مرتبط

مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 هفته شانزدهم بارداری
... پارت پنجم...


خلاصه همه ریخته بودن توی اتاقم و تعجب کرده بودن ک چقد زود زایمان کردم چون شکم اول و بچه اولم بود و سنی نداشتم در صورتی ک از سرم فشار کلا ۱۰سی‌سی رفته بود توی بدنم
دیگه این اخرا انقد بام فشار اومد ک حس میکردم استخون های لگنم داره از پوستم میزنه بیرون از شدت فشار دیگه دکتر وقتی سر بچه رو دید بیحسیو زد و دو بار برش داد ک وای صداش چقد بد بود انگار پارچه برش میداد
و با چند تا فشار ب دیواره های واژن دختر کوچولوعه منم بدنیا اومد و ساعت ۱۱:۵۰ دقیقه بود دقیقا الله اکبر اذان ظهر بود ک دخترم رو روی سینم گذاشتم از شدتت خوشحالی نمیدونستم گریه کنم یا بخندم دیگع دختریو بردن و دکترم رسید و با تعجب بهم گفت چخبرته انقد زود من اصلا انتظارشو نداشتم انقد با عجله اومدم دوبار میخواستم تصادف کنم
گفت ساعت هفت ب من زنگ زدن گفتن انتظارم ساعت ۸ یا ۹ شب بود برای زایمان تو امروز هیج کاری نداشتم گفتم ب کارای خونم برسم تازه داشنم صبحونه میخوردم زنگ زدن گفتن
دیگه خلاصه دکتر خوردم بخیه زد و نمیدونم چتد تا چون گفت زیبایی میزنه و تعداد نداره و اون لحظه ک همیشه استرسشو داشتم و نگرانش بود ۲۷ آبان ساعت ۱۱:۵۰ دقیقه ظهر ب پایان رسید و من دلوین خانوم کوچولوعه خودمو بغل گرفتم 🩷🥹
امیدورام ک همه مامانای باردار ب خوبی زایمان کنن و اونایی هم ک نی‌نی ندارن خدا زود زود جاشو سبز کنه تو زندگیشون و و خانمایی ک زایمان هم کردن ب خوشی و سلامتی نی‌نی رو بزرگ کنن🥰💋
مامان بلوبری🫐 مامان بلوبری🫐 ۶ ماهگی
پارت‌اول از سزارین:
دکتر بهم گفته بود از ۸ ساعت قبل عمل هیچی نخور🥰
منم از ساعت ۱۲‌شب ک شد هیچی نخوردم
تا فردا ساعت ۱۱ صبح ک عمل کردم
🥰🦦
خلاصه صبح ساعت ۶ صبح رفتیم پیش دکتر زهرا انصاری
و بهمون نامه داد و رفتیم بیمارستان من همچنان دخترم بریچ بود تا اخرین سونو😂

رفتیم سمت کلینیک اصفهان
و پذیرش شدم تازه فهمیدیم ک اتاق خصوصیش نمیزارن همراه مرد باشه و دوتا همراه زن میزارن😏منصرف شدیم از اتاق خصوصی و همسرم ناراحت بود ک نزاشتن پیشم بمونه شب 😒بعدش رفتم برای دادن ازمایش🫠
و رفتم بالا با مامانم و مامانم دیگ تو بخش زایشگاه نزاستن بیاد تو☹️و من موندم و‌تنها و پر از استرس ک کسی پیشم نیس🥺هی میومدم در و باز میکردم مامانمو میدیدم انرژی میگزفتم میرفتم میشستم تا نوبتم بشه🥺
خلاصه نوبتم شد و گفتن لباساتو عوض کن و بیا بخاب
خابیدم رو تخت و دو سه نفر اومدن بالا سرم
یکی سوند وصل میکرد ک خدایی بگی نگی درد داشت🥲اونجوری ک میان تو‌گهواره میگن واییییی خیلییی درد دارههه وایییی سوزش داره اصن نبود
دردش معمولی بود برای منی ک خیلیی ناز نازیم😂
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۴ ماهگی
پارت ۲
حالا بچم تو ماشین خوابش برده بود و من به فکر اینکه الان اینجا شاید بگه وقت زایمان نیست خودم تنها رفتم بلوک زایمان
رفتم نوار قلب و که گرفت گفت وای دختر تو که هر پنج دقیقه انقباض داری درد نداری؟گفتم من همیشه درد دارم خب
زنگ زد به دکترم ایشون هم گفت بستری کنید اخه من سزارین دومم بود
زنگ زدم ب همسرم بیا پرونده بگیر و ببر برای بستری و لوازممو بگیر
از اونطرف مامانم مهمونی بود بهش زنگ زدم برو ساک و لوازم بیمارستان و بیار ک بستری شدم🤦‍♀️
حالا طفلی شوهرم با دخترم تو بیمارستان هی میومد بالا می‌رفت پایین
بستری کردن ساعت ۹ و نیم شب بود ماما بخش زایمان اومد نوار قلب و وصل کرد و یهو گفت افت داره قلب جنین ... زنگ زد دکترم ک قرار بود ۱۲ شب بیاد ک شرح حالمو بگه دکتر گفت ببریدش اتاق عمل الان راه میفتم
ساعت ۱۰ من و دکتر هر دو تو اتاق عمل بودیم از اونطرفم نگران بودم بچم لخت نمونه اخه مامانم ب شوهرم گفته بود که تو تجمعات شبانه گیر کردم شلوغه
منو یک پیرمرد مهربون از کمر بی حس کرد و دکتر شروع کرد ب عمل من یک تهوع خیلی بدی اومد سراغم ک تا گفتم بهم آمپول زدن و در لحظه حالم خوب شد یهو صدای نیکا تو اتاق پیچید و یک نفس راحت کشیدم یک دختر پر مو رو گذاشتن کنار صورتم و من روی ماهش و بوسیدم
بعد خوابم برد و تو ریکاوری چشمامو باز کردم پرسیدم دخترم خوبه کجاست گفتن بردن ان ای سیو اخه تنفسی خیلی خوب نبود وااای من نگران شدم ...همش با خودم میگفتم به چی شده به من نمیگن...منو بردن بخش و بی حس بودم همسرم و دخترم و مامانم پیشم بودن هی بهشون میگفتم برید خبر بگیرید ...دخترمم آواره شده بود بی کسی هم بد دردیه ها...دلم برا اونم میسوخت از شب گذشته پا ب پای باباش تو بیمارستان بود
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۲
ساعت ۹ صبح منو بردن اتاق عمل و یک ماما از زایشگاه همراهم اومد. تو اتاق عمل دکتر بیهوشی خیلی خوش اخلاق بود و در کل همه پرسنل اتاق عمل خیلی خوب بودن. دکترم اومد و خیلی زود عمل رو شروع کرد و واقعا اگر بگم سه سوت عمل تموم شد دروغ نگفتم. لحظه ای که صورت پسرم رو به صورتم چسپوندن قشنگ ترین حس دنیا بود. توی اتاق ریکاوری خیلی شدید احساس خارش داشتم که بهم آمپول زدن تو سرمم. پسرم رو مامایی که همراهم بود آورد و بهش شیر دادم. تا ساعت ۱۱ تو ریکاوری بودم. ولی تو این مدت به خانواده ام نگفتن که عمل تموم شده گفتن ما به هیچ همراهی نمیگیم . ساعت ۱۱ منو بردن بخش که اتاق خصوصی گرفته بودیم. و واقعا اتاقش خوب بود. اتاقش ۲ تا تخت بیمار داشت و یک صندلی تخت شو برای همراهی. که مادرم راحت از تخت بیمار استفاده میکرد. تا عصر طول کشید که اثر بیحسی از پاهام بره تا ساعت ۶ اجازه نداشتم چیزی بخورم. بعد اون گفتن مایعات بخورم. گفتن تا وقتی شکمم کار نکرده نمیتونم غذا بخورم. شبش کلی شربت ملین خوردم. و صبحش هم همینطور...
مامان قند عسل🩷 مامان قند عسل🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت آخر
ساعت 6 و نیم گفتن از ساعت 2 تا اللن دیگ باز نشده رحمت و ضخامت هم ک خیلی زیاده ، سر بچه هم کج تو لگن. گفتن سزارین اورژانسی، منم یهو زدم زیر گریه،من اصلا هیچ تصوری از سزارین نداشتم .همه چی راجب طبیعی میدونستم فقط.کلی شیاف گل مغربی گذاشته بودم .کلی پیاده روی کردم .اینقدر ورزش کردم ،ینی همه اینارو بی فایده بود!!! تازه من ماساژ زایمانی هم رفته بودم!!! ینی همه کار کرده بودم برای طبیعی! دکترمم و ماما همراهم کلی دلداریم دادن ک سزارین هم خوبه نترس و ....ساعت یک ب 6 اعلام کردن سزارین اورژانسی ب بیمارستان و ساعت پنج دقه ب 7 شب دخترمنم بسلامتی بدنیا اومد خدارشکر. خیلی سریع همه چیز پیش رفت.بی حسی بهم اثر نکرده بود و بیهوشم کردن🤣 ساعت 11 و40 دقیقه هم از ریکاوری اومدم بخش و گل دخترمو دیدم برای اولین بار .برای همه آرزوی همچین حسی رو دارم بهترین حس دنیاس, من ک تا همین الان هی نگاش میکنم ،میگم عههه من واقعا اینو زاییدم!!! این بچه واقعا مال منه!!!! ماشالله الان بزرگ شده دیگ تقریبا دو ماهش شده، البته ک منم مادر ناشی بودم و هستم ، بچه داری زیاد یاد ندارم 🤣
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۹ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم