افسردگی بعد زایمان من جوری بود که الان دوس ندارم یادش بیفتم هربار که بیاد میارم به خودم میگم نه نه فکرشو نکن....از ذهنت پاکش کن....دیگه گذشت دیگه رفت و تو تونستی ردش کنی...ولی لامصب ذهن آدمیزاد که دکمه خاموشی نداره بزنی و خلاص شی...چقد روزای وحشتناکی بود...حرفای اطرافیان برام مثل خنجر بود رو قلبم....پسرم خیلی بی قرار بود و همه اون بی قراریا نتیجه افسردگی بارداری من بود...عصر ک میشد شوهرم یساعت میرفت بیرون خرید کنه و برگرده....هزار بار من هر رووووز تصمیم میگرفتم تا برگرده خودکشی کنم و خودمو خلاص ‌کنم ولی به پسرم ک نگا میکردم نمیتونستم تنهاش بزارم....از همه بدم میومد حرفای همه برام بد بود و غیر قابل قبول...هرکی هرچیزی میگف من‌شب تماما فقط گریه میکردم....گذشت آره الان پسرم یسالشه ولی به قیمت خراب شدن تک تک لحظاتم با نوزادی پسرم....الان پسرم‌یسالشه و من تولد یکسالگیشو گرفتم و دقیق شب تولدش سورپرایزمون کرد و یه دفه راه رفت....الان پسرم جونمه عمرمه نفسمه همه زندگیمه تموم‌دارایی منه بشدت عاشقشم جوری که تموم دلخوشی منه و خط قرمز زندگیم...میگذره این روزا مامانا ولی یاد اون‌ لحظات بد هیچوقت از ذهنمون نمیره

۳ پاسخ

یاد صبوری هات باش ، یاد اون لحظه هایی که خواستی خودکشی کنی ولی عشق بیشتر بود ، قوی بودی ، جنگیدی ، شجاع بودی ... برای پسرت خوشحالم که تو مادرشی ❤️

ای خواهر چقدر حرف دل منو زدی...کاش ادمای اطراف بیشعور ، زیپ دهانشون رو میکشیدن موقع دیدنی نوزاد..مادری که تازه زایمان کرده زخم شکم داره، هورموناش بهم ریخته،خوابش بهم ریخته..دیگه حرفای نیسدار و طعنه و کنایه ی شما رو کجاب دلش بذاره...بخدا من هنوز درگیر افسردگی هستم....خدا شاهده من که هیچ وقت حلالشون نمیکنم..منم نقهمیدم نوزادی بچم چطور گذشت☹️😞

من ۴ساله درگیرشم
چکارکردی خوب شدی بمنم بگو
خسته شدم از این وضع

سوال های مرتبط

مامان مهراد و داداشش مامان مهراد و داداشش ۱ سالگی
من واسه پسرم نه ماه‌گرد گرفتم تا الان نه تولد گرفتم
گهواره رو‌که میبینم پر از عکسای ماه‌گرد و تولد ؛ حس میکنم تا الان مامان خوبی واسه پسرم نبودم خیلی حس ناکافی بودن دارم
هرکس واسه بچش کادو گرفته خونه رو دیزاین کرده ..
من به شوهرم میگم سن پسرمون از کالسکه دیگه رد شده یه وسیله ی بهتر و جمع و جور تر باید بگیریم .. میگ انشاالله سال بعد ..
بخدا اگه خودم دست و بالم باز بود دستم تو جیب خودم بود هرکاری واسه پسرم میکردم .. الان من جای پسرم حس کمبود دارم
حس میکنم اونجوری که باید لباساش قشنگ نیستن .. مثل بقیه کمدش پر لباسای جورواجور نیست
بخدا اوایل تولدش هر چی پول دستم میومد واس پسرم خرج میکردم میگفتم وقتی کسی میبینتش بگه به به چه بچه ی خوشتیپ و تمیزی ..
ولی دیدم همه بهم میگفتن فلانی تو قبلاً خیلی مرتب تر از الانت بودی لباسات خیلی قشنگتر از الانت بود کلا تیپت داغونه ..
دگ سعی کردم اگر پولی دستم میاد به خودم خرج کنم ولی حس گناهم دارم که کاش به پسرم می‌خریدم
شمام مثل منید ؟ یا من حساسم ؟
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سلام همگی
فردا تولد نوحاست
غیلی احساسی شدم گفتم بیام باهاتون حرف بزنم
خیلی هاتون میدونین پارسال که حامله بودم پدرم خونریزی مغذی کرد و من تو ۳۱ هفته فشار خونم رفت بالا ، ۳۷ هفته زایمان کردم
شب تا صب نوحا پیشم بود صبح بردنش ازمایش و سونو
گفتن پی تی بچه مشکل داره
خون داره زیر پوست سرش
هیدروسل داره( اب دور بیضه )
دنیا رو سرم خراب شد
بچه ی خشگل و نازم حالا این همه مشکل داشت ، همه هی میومدن ملاقاتم گل میاوردن ( میدونستن چقد گل دوست دارم همه اطرافیانم اومدن اتاق پر گل شده بود ) ولی من ته دلم خون بود
تا عصر اون روز دوبار دیگه اومدن ازش ازمایش گرفتن هرکی بعد من زایمان کرده بود مرخص شده بود و گفتن نه باید بچه بره ان ای سی یو سرم نمیدونم چی بگیره که پیتی درست بشه هیچ وقت یادم نمیره چطوری از تو بغلم گرفتن بردنش
منم مرخص شدم رفتم خونه انگار نه انگار زایمان کردم بدون هیچ بچه ای یادمه سوار شدن و پیاده شدن از ماشین برام خیلی سخت بود ولی دیگه هیچ کس حواسش نبود خودم تنهایی رفتم دوش گرفتم
بابام طفلکی با اون سرگیجه تو اتاق برام ریسه نوری وصل کرده بود و بادکنک زده بودن
نوحامو یادم نمیره تو دستگاه به هر دست و پاش یه چیزی وصل بود و دمر خواب بود
کوچولوی نازم
مامان نیوان مامان نیوان ۱۴ ماهگی
پارسال ساعت ۵ صبح تو خواب کیسه آبم پاره شد نمیدونم چرا ولی اینقدر ذوق داشتم و سریع رفتم دوش گرفتم اومدم سشوار کشیدم و همسرم و بیدار کردم باورش نمیشد ۱۰ روز زودتر از تاریخ دکتر پسرم و میخوام دنیا بیارم با رقص و خوشحالی تا بیمارستان رفتم بعد از معاینه دردم شروغع شد ولی با همون درد اینقدر خوشحال بودم و هیچ استرسی نداشتم منتظر نتیجه ۹ ماه انتظار بودم که بغلش کنم وقتی برگشتم خونه فکر میکردم خوشبختیم کامل شده امان از رویی که دادم و افسردگی که نصیبم شد در خونم شد کاروانسرا تا ۲ ماه باز بود هر کسی میومد و میرفت میگفتم مشکلی نیست کنار میام ولی دخالتا و گرفتن پسرم به زور و بی اختیاری من از همون اول شروع شده بود چشم وا میکردم پسرم نبود شوهرم میبرد اول صبح خونه مادرش و تا اخر شب من تا دست میزدم بهش میفگ الان خوابوندم بیدار میشد میگفت بغلی میشه یا الان بده بغل خواهر و مادر خودش به جایی رسیده بودم که حتی پوشک بچم و بعد از یه ماه بلد نبودم عوض کنم لباس تنش نکرده بودم و ۳ ماه که شد من از قبل بارداریم لاغرتر شده بودم از غصه 😢 چقدر عذاب کشیدم تا تونستم زندگیم و تا حدی جمع کنم الان یک سال میگذره پسرم من و دوست داره ولی نه مثل باقی بچه ها اونجور که باید وابستم نیست و میدونم که از اول بوی من و نگرفت