دیشب بعد کلی صحبت کردن با پسر خونه درباره ی روزایی که میخوایم باهم بسازیم خوابش برد
صبح با سر و صدای اماده شدن همسر یه لحظه بیدار شدم
دیدم ارتا کنارم خوابه
بغلش کردم و دوباره خوابیدم
ساعت ۱۰ و نیم دیدم پسری داره تو بغلم سرفه میکنه
چشامو باز کردم و دیدم بله
چشای قشنگش بسته ست
و داره تو خواب سرفه میکنه
سینه ش هم خلطیه
۱ ساعت منتظر موندم تا بیدارشه
وقتی بیدار شد با یه ناراحتی گفت ماما که همون لحظه متوجه شدم قراره بیشتر از هروقت دیگه ای مادری کنم و حواسم به پسری باشه
همون لحظه قمقمه شو بهش دادم گفتم بیا اب بخور
اب خورد پاشد رفت پیش حموم گفت ابیییی(اب بازی)
گفتم باشه
لباساشو اماده کردم وقتی داشتم لباساشو در میاوردم دیدم تنش یکم داغه
بردمش دوش گرفت قشنگ شستمش
اوردمش بیرون لباسشو پوشوندم دیدم بله سرفه های خلطی کاملا شروع شده و این مامان گفتنایی که تموم نمیشه
گفتم ارتا سوپ میخوری
نه
مرغ میخوری
نه
نون پنیر میخوری
نه
سیب زمینی میخوری
اوووم
یه سیب زمینی و تخم مرغ گذاشتم اب پز بشه پاراکید رو بهش دادم
زنگ زدم همسر گفتم اینجوری شده
گفت من امروز با ماشین اومدم سرکار بمون میام باهم ببریمش دکتر
منم تا اماده شدن صبحانه ش پیشش دراز کشیدم
و به حرفا و غرغرهاش گوش دادم و همراهیش کردم

۴ پاسخ

یکم لج باباشو گرفت که گفتم زود میاد و تونستم قانعش کنم
سیب زمینی و تخم مرغ رو اماده کردم دیدم تخم مرغشو نمیخوره
تخم مرغ رو میزاشتم تو قاشقش یکم سیب زمینی گذاشتم روش که دیدم خورد
فهمیدم فقط قصدش لجبازیه همه تخم مرغ رو همینجوری بهش دادم خورد
و بعد اینکه سیر شد یکم سیب زمینیشو نخورد که منم دیگه اصرار نکردم
الان
کاملا بی حوصله داره تو خونه میگرده و بیشتر دراز میکشه
و فقط میگه مامان
از ۱۰ حرفش ۹ تاش مامانه🥴

اخییی بخاطر دندونه یا کسی مریض بود ارتا زود ب زود تب میکنه؟

چه قدر مادر بودن به ویژه تو دوره ما سخته مادرای ما معتقد هستن که امکانات نداشتن و سخت تر بود اما من نظرم اینه که بچه های الان باهوش تر شدن و سخت تر قدیم یه بچه رو اکثرآ چند نفر میگرفتن واکثر بچه ها آرومتر بودن به اصطلاح ساده لوح بودن میشد گولشون زد اما الان..‌.

الهی ...بچه ها مریض میشن مامانا بیشتر مریضن بخدا

سوال های مرتبط

مامان دلسا🩷آریسا🩷 مامان دلسا🩷آریسا🩷 ۳ ماهگی
*روز دوم از شیر گرفتن*
دلسا الان دقیقا 37 ساعته که شیر نخورده
دیشب وسط شب یه بار بیدار شد یکم نق زد ابش دادم و خوابید چون کلا قبلشم تو شب زیاد بیدار نمیشد دم صبح بیدار میشد همیشه دیشبم طبق عادتش 6 صبح بیدار شد به گریه پاشدم بغلش کردم یکم راهش بردم یکم اب دادم بهش دوباره اوردمش تو رختخوابش نخواستم خوابش بپره یکم خوابش برد دوباره بیدار شد باز بغلش کردم یکم دوباره گذاشتمش تو تشکش گفتم مامان باید بخوابی گفت می می گفتم اوخه خلاصه حدودای ساعت 7.15 خوابش برد تا 10 که بیدار شد
همیشه وقتی بیدار میشه حال ندارم خودم زود از رختخواب بیام بیرون نیم ساعتی وول میخوردیم و شیر میخورد امروز صبح گفتم پاشو بریم بیرون باز گفت می می گفتم اوخه و نشونش دادم خندید ول کرد رفت بهش صبحونه دادم بعدش یه سه ساعتی بردمش پیش مامانم اونحا بهش خوش میگذره مامان بابام باهاش بازی میکنند تا عصر که رفتم دنبالش اومد چسبید بهم باز یکم بهونه گرفت بهش میوه دادم خورد پیش مامانمم که بود بهش نهار داده بود دیگه تا عصر اونحا بودیم حوصلش سر رفت پاشدیم رفتیم خونه مادر شوهرم
شوهرمم اومد اونحا دیگه تا حدودی ساعت 10 اونجا بودیم حالا این بین خیلی باهاش بازی کردم توپ بازی قایم موشک و کلی بدو بدو خواستم خسته بشه
ساعت ده اومدیم خونه باز یکم بازی کردیم کتاب براش خوندم یکم گوشی دستش گرفت چراغا را خاموش کردم گفتم باید بخوابیم ساعت 11.30 هم بهش شام دادم خورد
دیگه اوردمش اوردمش تو اتاقش یکم زدم تو کمرش خوابش برد خدا را شکر
تا ببینیم شب دوم چجوریه
در کل امروز کمتر از دیروز بهونه ی شیر خوردن گرفت
مامان دخترم🌱 مامان دخترم🌱 ۲ سالگی
تجربه از شیر گرفتن شب اول🫩
دیشب بدترین شب زندگیم بود
ساعت ۱۰ و نیم خوابوندمش یک و نیم بیدار شد کلی نق زد و بی قراری کرد با اینک بهش پروفن هم داده بودم باز بیدار شد رو پا گذاشتمش بهش آب دادم کلی رو پام تکونش دادم بلند شدم بغلم راه بردمش نمیخوابید دیگه گفت قصه بگو تا ساعت چهار و نیم یکسره تکونش دادم و قصه گفتم دهنم خشک شده بود تا وایمستادم اعتراض میکرد پاهام بی حس شده بود تند تند تکونش میدادم انگار ن انگار
دیگه ساعت چهار و نیم دیدم خوابش برده بلند شدم رفتم سینه هامو حسابی با صابون شستم ولی باز تلخ بود و تلخیش نمیرفت دیگ گفتم اشکال نداره تو خوابه متوجه نمیشه آرووم گذاشتم دهنش پاشد با ذوق گفت عه جیجی و...دو تا سینه رو کامل خالی کرد یهو سینه رو دراورد و با شدت بالا آورد بعد گفت نون بده یمقدار بهش دادم دستش گرفت خورد و خوابید باز تا ساعت ۸ چند بار بیدار شد گفت رو پا بذار گذاشتمش و خوابید و ۸ بیدار شد و تا چند ساعت نق نق داشت
خیییلی خسته کننده بود
همسرمم هرزگاهی بیدار میشد میگفت بهش بده بابا چیزی نمیشه🫤🫤من میگفتم هیچی نگو سکوت کن فقط🤫🤫
الان مثل چیز میترسم دوباره شب بشه و همون بساط رو داشته باشیم دیروز بردمش مینی پارک کلی بازی کرد بعدش رفت خونه پدرشوهرم کلی بازی کرد و قشنگ سیر بود وقتی خوابوندمش
حالا همه چی ب کنار چرا تلخی سینه هام نمیره😂😂😂😂😂
و در نهایت آدم سنگ باشه مادر نباشه😓
مامان تیارا 🧚🏻‍♀️ مامان تیارا 🧚🏻‍♀️ ۲ سالگی
سلام مامانا صبحتون بخیر
ی گزارش بذاریم از روز اول شیر گرفتن
البته قرار امروز شروع کنم ک با تصمیم یهویی از دیروز شروع شد

دیروز تیارا ۹ صبح ک شیر خورد دیگه نخورد تا ۳ بعد از ظهر گفت شیر منم یهویی ب سینه هام ژر زدم نشون دادم گفتم بوف شده دیگه بوستون کرد رفت بازی ی شیشه شیر پاستوریزه دادم بهش خوردن ولی نتونست بخوابه چون فقط با سینه می‌خوابید. ولی اصلا بهانه نگرفت بازی کرد بردمش بیرون اینا تا آخر شب شام کلی ام خوراکی خورده بود
آخر شب ساعت ۱۱ برقا خاموش کردم ولی دیدم داره بهانه میگیره ی نور گذاشتم دیگه باهم کلی بازی کردیم کلی تو بغلم راه بردمش تا ساعت ۱۲ نیم خودش دراز کشید منم آروم دست آوردم پشتش دیدم خوابش برد منم سریع خوابیدم ی دفعه ساعت ۳ نیم شب دقیقا موقعی ک همیشه بیدار میشد برا شیر با گریه شدید بیدار شد با شوهرم شروع کردیم باهاش بازی گریه اش ک آروم شد ۵ دقیقه ام بیشتر گریه نکرد دوباره من تو بغلم راه بردمش دیدم گفت بزارم زمین یعنی ساعت ۴ بود بازم گذاشتمش سر جاش دست آوردم ب پشتش خوابش بر تا ۸ بیدار شد گرسنه بود بهش گفتم هم بیارم بخوری دیدم داره کمی بهانه میگیره شوهرم گفت بپوشون ببرمش در مغازه بهش صبونه ام میدم فعلا ک رفته حالا تا ببینم بقیش خدا چی میخواد

من اصلا دوست نداشتم یهویی بگیرمش ولی هرچی شیرش کمتر میکردم بیشتر وابسته میشد شیر میخواست حالا از دیروز ک بهانه هاش سر جمه نیست ساعتم نشدن ان شاءالله ک امروز یادش بره
شماهم برامون دعا کنید راحت باشه برا دخترم
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۴


پاشو روی گاز فشار داد و صدای غرش ماشین بلند شد و من هم همزمان جیغ کشیدم ، شتاب این ماشین اونقدر زیاد بود که انگار داشتیم پرواز میکردیم و برای القای حس بیشتر دستامو بردم تو هوا و سرمو کمی به عقب خم کردم ، با به پرواز در اومدن موهام توی باد چشمامو بستم و یکم هم با ریتم آهنگ رقصیدم ولی وقتی چشمامو باز کردم دیدم که نوید با لبخند بهم خیره شده .
منم لبخند زدم و گفتم : حواست به جلو باشه نکشیمون
خندید و به مسیر ادامه داد ولی من هنوزم دارم به این فکر میکنم که چی باعث انقد فکری شدن نوید شده بود ..؟
وقتی رسیدیم به ساختمانی با نمای سفید و مشکی با ذوق گفتم : خونه کنار دریاست ؟
نوید خندید و گفت : آره دریای به این بزرگی رو تو نقشه ندیدی ؟
ماشینو جلوی در پارک کرد و من چون نتونستم منتظر بمونم زودتر پریدم بیرون و به در ورودی نگاه کردم
بلند گفتم : سیستم تشخیص چهره داره
نوید اومد کنارم و گفت : خوبه سیستم امنیتی قوی ای باید داشته باشه بهرحال
وقتی صورتمو جلوی سنسورش گرفتم و در باز شد با ذوق چرخیدم و به نوید نگاه کردم ، کاملا ناگهانی دستشو انداخت دور گردنم و منو کشید سمت خودش و گفت : خیلی ذوق زده ای آره ؟
لیان : هوم
نوید سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت : میدونی قراره چقد تو این خونه ...
باخنده گفتم : چقد چی ؟
برای یه لحظه سرمو به سینش فشار داد و گفت : بیا بریم تو تا بهت نشون بدم
دستشو محکم گرفتم و گفتم : نهههه اول باید آرزو کنیم
مامان مسیحا مامان مسیحا ۲ سالگی
سلام مامانا
بلاخره منم وارد پروسه شیر گرفتن شدم😢
شیر گرفتن واسم عذاب بود و یه غول درست کرده بودم تو ذهنم
خلاصه که از امروز صبح که بیدار شدم به سینم چسب زخم زدم مسیحا چشماشو باز کرد گفت مامان می می نشونش دادم گفتم ببین اوف شده
تو چشام نگاه کرد بغضی شد ولی چیزی نگفت
بردمش سر یخچال گفت به به واسش شیر محلی از قبل جوشیده رو یکم گرم کردم داخلش کمی عسل ریختم دادم بخوره کم خورد تخم مرغ آب پز کردم دوتا کامل با کره خورد
بعد که رفتم سرکار (تولید کننده لباس هستم که در کنار خانواده باهم مشغولیم،منو دوتا خواهرام و مامانم و همسرم) اونجا دیگه خواهرامو مامانم مراقبش بودن زیاد بهونه نگرفت
ظهر از خواب بیدار شد نق زد باز سینم. نشون دادم گفتم اوف شده باز چیزی نگفت سرشو‌آروم گذاشت روسینم😓مامانم براش آب هندونه درست کرد اونو یه لیوان کامل خورد بعد براش خواهرم کیک هویج گردو درست کرد یه اسلایس هم از اون خورد
الانم اومدیم خونه یکم بهونه می می رو گرفت به دخترم سپردمش با اسباب بازیای جدیدش بازی کنه باهاش تا به کارام برسم
مسیحا شیر شب زیاد میخورد اذیت بودم دل و زدم به دریا و گرفتم بلاخره
خدا امشبو بخیر کنه فقط😭
عکس هم مال صبحه که کوچه‌ مامانم اینا یکم بازیش دادم با خواهرش🫠
مامان آقا آرتا مامان آقا آرتا ۲ سالگی
#ویروس جدید
#مریضی کودک
خب بیاین تجربه مو از این ویروس لعنتی بهتون بگم
ما وقتی بابابزرگ همسرمو از دست دادیم همه تا یه هفته خونه مادرشوهرم بودیم و اول از همه مادرشوهرم مریض شد بعد پدرشوهرم بعد ارتا و من و مادرم و در نهایت همسرم
این مریضی با تب و سرفه شروع شد
گفتم خب یه سرما خوردگی ساده ست
ارتا رو بردمش بیمارستان شربت سفکسیم داد با یه شربت دیگه که گفت خواب اوره من ترسیدم ندادم و نئوتادین دادم
یه روز این دارو هارو دادم صلح روز بعد با حال وحشتناک از خواب بیدار شدم دیدم بچم تو خواب حال بدش معلومه بیدار شد دیدم دهنش بدجور بو میده
دوباره بردمش درمانگاه پیش متخصص اطفال داروهاشو عوض کرد
بهش ازیترومایسن داد به همراه بلتیل قطره بینی سدیم کلراید و استامینوفن
بهتر نشد هیچ بدتر شد
سرفه هاش نگم براتون شد پنجشنبه و جمعه رسما ارتای من جلومون بود و از جاش پا نمیشد
اینقدر گریه میکرد
یه سره میگفت بغلم کنید
بدتر از همه این بود هیچی نمیخورد
جلو چشممون بچمون داشت لاغر و لاغر تر میشد
به همسر گفتم ببریمش بیمارستان گفت حرفشم نزن
اونسری خصوصی بردم بچمو سوراخ سوراخ کردن
اصلا نگهش میداریم میبریم پیش دکترش
شد شنبه صبح زنگ زدم مطب دکترش نوبت گرفتم رفتیم
اونجا راه رفت بازی کرد


ادامه کپشن لایک کنید بالا بمونه