سایه های پزشک
۲۱۴


پاشو روی گاز فشار داد و صدای غرش ماشین بلند شد و من هم همزمان جیغ کشیدم ، شتاب این ماشین اونقدر زیاد بود که انگار داشتیم پرواز میکردیم و برای القای حس بیشتر دستامو بردم تو هوا و سرمو کمی به عقب خم کردم ، با به پرواز در اومدن موهام توی باد چشمامو بستم و یکم هم با ریتم آهنگ رقصیدم ولی وقتی چشمامو باز کردم دیدم که نوید با لبخند بهم خیره شده .
منم لبخند زدم و گفتم : حواست به جلو باشه نکشیمون
خندید و به مسیر ادامه داد ولی من هنوزم دارم به این فکر میکنم که چی باعث انقد فکری شدن نوید شده بود ..؟
وقتی رسیدیم به ساختمانی با نمای سفید و مشکی با ذوق گفتم : خونه کنار دریاست ؟
نوید خندید و گفت : آره دریای به این بزرگی رو تو نقشه ندیدی ؟
ماشینو جلوی در پارک کرد و من چون نتونستم منتظر بمونم زودتر پریدم بیرون و به در ورودی نگاه کردم
بلند گفتم : سیستم تشخیص چهره داره
نوید اومد کنارم و گفت : خوبه سیستم امنیتی قوی ای باید داشته باشه بهرحال
وقتی صورتمو جلوی سنسورش گرفتم و در باز شد با ذوق چرخیدم و به نوید نگاه کردم ، کاملا ناگهانی دستشو انداخت دور گردنم و منو کشید سمت خودش و گفت : خیلی ذوق زده ای آره ؟
لیان : هوم
نوید سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت : میدونی قراره چقد تو این خونه ...
باخنده گفتم : چقد چی ؟
برای یه لحظه سرمو به سینش فشار داد و گفت : بیا بریم تو تا بهت نشون بدم
دستشو محکم گرفتم و گفتم : نهههه اول باید آرزو کنیم

۱ پاسخ

خسته نباشید عزیزم

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۹


نوید واقعا باعث حسی شد که بلند داد بکشم و پاهام شروع کرد به لرزیدن ولی اون هنوزم بیخیال نشد تا اینکه آش و ل ا ش کنارم افتاد و با خنده به سقف نگاه کرد
محکم زدم به سینش و گفتم : لعنت بهت
با یه دستش منو کشید تا دست دیگشو ببره زیرم و بغلم کنه و گفت : چرا عزیزم ؟ خیلی درد داشتی ؟
بالبخند گفتم : نمیدونم از یه جایی به بعد دیگه درد بود یا چیز دیگه ...؟!
موهامو بوسید و گفت : حتما چیز دیگه ای بوده .. همونی که باعث میشه بازم ازم بخوای این کارو باهات بکنم
ابروهامو دادم بالا و گفتم : خیلی اعتماد به نفس داری صابری
محکم تر بغلم کرد و گفت : حالا ببین کی بیشتر درخواست میده
شونه هامو دادم بالا و گفتم : من که نخواهم بود
نوید : لیان تو دکتری نمیتونی یکاری کنی که نخواد لواشکو با پوستش بخوریم ؟
باخنده گفتم : چی ؟
یه دستشو گذاشت زیر سرش و گفت : به روش دیگه باعث بشه من یه نینی تو شکمت نکارم
لیان : اوووم خب چرا هست مثلا تزریق ..
نوید : خوبه خودت یکاریش بکن
بلند شدم نشستم و اطرافو نگاه کردم و لبخند زدم ، با اینکه من تم سرمه ای رو ترجیح میدادم ولی رنگ شیری و قهوه ای این اتاقم قشنگ بود
تیشرت نویدو از روی زمین برداشتم پوشیدم و نوید گفت : کجا ؟
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۷۱

چیزی نگفتم و نشستم رو صندلی عقب کنار لیلی و دستمو دور شونش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم
سرشو گذاشت رو پام و اسم دوتا دارو رو گفت که براش بگیریم
لیام گفت که به علی میگه بگیره و ماشینو حرکت داد
اروم موهاشو ناز کردم و نگاش کردم
چشمام از فکر اینکه اگه از دستش میدادم چیکار میکردم پر از اشک شده بود و حتی یه قطره اشک روی موهاش افتاد
لیلی با بیحالی فقط اروم گفت: ببخشید نوید
نفسمو چند ثانیه حبس کردم و گفتم: هیششش چیزی نگو
دستمو محکم گرفت و فهمیدم خوابش برده
دختره ی احمق …!


( از دید لیان )
من هیچ وقت دختری نبودم که کم بیاره ولی الان واقعا حس میکردم روی پا ایستان برام خیلی سخته . از بیرون صدای آهنگ میومد و حرف زدن و رقصیدن آدم های سر م س ت ی که برای تولد من اینجا جمع شده بودن ، البته که دلیل مهم تر جمع شدنشون اینجا مراسم نامزدی ای بود که قرار بود تیتر اول خبرارو بگیره ، سلمان و لیلیان پرتو ... تو آینه به خودم نگاه کردم و رژ لبی قرمز رنگ به لبام زدم ، هرچند که سلین اصرار داشت بهتره تو رنگای نود نگهش دارم چون داداش بی لیاقتش عاشق رنگ های نوده ولی من قرار نیست امشب دختر حرف گوش کنی باشم !
برای چند دقیقه روی صندلی نشستم و به این فکر کردم اگر امروز جونمو از دست میدادم چی میشد ؟ اگه نوید کمی دیرتر میرسید چی میشد ؟ آیا من آمادگی ترک این خونه رو داشتم ؟ این خونه سفید رمگ با سایه هایی که هیچ وقت ازش دور نمیشه و حالا من لیلیان پرتو امشب باعث بی نظمی عظیمی در این خونه میشم ...! بی نظمی ای که شاید تا مدت ها سایش از روی این دیوار ها پاک نشه !
مامان آقا آرتا مامان آقا آرتا ۲ سالگی
دیشب بعد کلی صحبت کردن با پسر خونه درباره ی روزایی که میخوایم باهم بسازیم خوابش برد
صبح با سر و صدای اماده شدن همسر یه لحظه بیدار شدم
دیدم ارتا کنارم خوابه
بغلش کردم و دوباره خوابیدم
ساعت ۱۰ و نیم دیدم پسری داره تو بغلم سرفه میکنه
چشامو باز کردم و دیدم بله
چشای قشنگش بسته ست
و داره تو خواب سرفه میکنه
سینه ش هم خلطیه
۱ ساعت منتظر موندم تا بیدارشه
وقتی بیدار شد با یه ناراحتی گفت ماما که همون لحظه متوجه شدم قراره بیشتر از هروقت دیگه ای مادری کنم و حواسم به پسری باشه
همون لحظه قمقمه شو بهش دادم گفتم بیا اب بخور
اب خورد پاشد رفت پیش حموم گفت ابیییی(اب بازی)
گفتم باشه
لباساشو اماده کردم وقتی داشتم لباساشو در میاوردم دیدم تنش یکم داغه
بردمش دوش گرفت قشنگ شستمش
اوردمش بیرون لباسشو پوشوندم دیدم بله سرفه های خلطی کاملا شروع شده و این مامان گفتنایی که تموم نمیشه
گفتم ارتا سوپ میخوری
نه
مرغ میخوری
نه
نون پنیر میخوری
نه
سیب زمینی میخوری
اوووم
یه سیب زمینی و تخم مرغ گذاشتم اب پز بشه پاراکید رو بهش دادم
زنگ زدم همسر گفتم اینجوری شده
گفت من امروز با ماشین اومدم سرکار بمون میام باهم ببریمش دکتر
منم تا اماده شدن صبحانه ش پیشش دراز کشیدم
و به حرفا و غرغرهاش گوش دادم و همراهیش کردم
مامان خاله ریزه😇 مامان خاله ریزه😇 ۲ سالگی
مامانا به نظرتون چه کار کنم؟
من اصلاااا قصد نداشتم دخترم و حالاها از پوشک بگیرم گفتم از دو سال و نیمگی به بعد تازه شروع میکنم و از پوشک میگیرمش اونم اگه آمادگیش و داشت🙄
ولی نزدیک دو هفته پیش بود که خودش یهو گفت مامان جیش دایَم😳 خیلی تعجب کردم گفتم اشکال نداره مامانجون جیش کن 😊 ولی رفت سمت دستشویی و میزد به در و میگفت جیش دایَمممم😑
فکر کردم داره الکی میگه با این حال بازم پوشکش و باز کردم و بردمش دستشویی و با کمال تعججب دیدم که نشست و واقعا پی پی کرد😳😂 از اون روز به بعد دیگه تو پوشکش پی پی. نکرده و بعضی وقتا برای جیش شماره یک هم میگه جیش دارم و میره دستشویی اماا هر دفعه نزدیک یه ربع تا بیس دقه باید تو دستشویی بمونم تا خانوم رضایت بدن بیان بیرون 🥴
الان من نمیدونم همین روند و ادامه بدم بزارم هر وقت خودش یاد گرفت و کاملا جیش یک و گفت کاملا از پوشک بگیرمش یا دیگه تو خونه پوشکش نکنم و از شورت آموزشی استفاده کنم براش زود به زود ببرمش دستشویی تا کاملا یاد بگیره 🤔
مامان شاهی مامان شاهی ۲ سالگی
خوب ببخشید دیر اومدم درگیر شاهان بودم که بخوابه...دوربین رو گذاشتم روی جاکفشی
شوهرم توی تراس بود
بهش گفتم میشه بیای تو
اومد نشست
بعد گفتم مبخوام یه چیزی بهت نشون بدم
گفت چی شده باز چی شده شاهان دست گل به اب داده یا تو....😅🤕🥲

بعد پاکت رو داده بودم به شاهان‌
شاهان داد به باباش
در اورد و دید و خوند
بعد گفت
دروغ میگی؟!!!!
(سر شاهانم دقیقا اولین جمله همینو گفت)
گفتم نه
قسمم داد بعد متن رو دوباره خوند.... براش جالب بود و خندید و شاهان رو بوسید....
ولی بعدش گفت حالا چیکار‌ کنیم
میخوای بندازیمش؟
خیلی بهم ریخت اونقدر که فشارش افتاد :)
خیلی هول شد
بعد یه بار میگفت که بندازیم تو اذیت میشی شاهانم کوچیکه...ولی در نهایت گفت که خدا داده خدا بهمون هدیه داده چیزی بهمون داده چیزی که نگرفته......بغلم کرد و گفت خدا بزرگه
به شکل دعا خوندنی دستش رو بالا گرفت و شکرگزاری کرد و گفت خدایا خودت کمکمون کن و سالم بدنیا بیاد
از خودمم پرسید که قصد دارم نگه دارم یا نه....

ببینید هم من هم شوهرم تموم ترسمون اینه که من نتونم تحمل کنم....خود شوهرمم میدونه میگه که تو دست تنها بودی و من هیچوقت کمکت نکردم....الانم میترسه....بخصوص با وجود شاهان که زمانی که من زایمان کنم شاهان ۲ سال و ۵ ماهش میشه.....

الانم احساساتش رو کنترل کرد
حالش خوبه و خیلی خوشحاله....بغلم کرد و بهم میگه مامان کوچولو....
همش میپرسه کی قلبش تشکیل میشه
جنسیتش چی
کی تولدشه...
تفاوت سنیش با شاهان چقدره و.....
گفته کمکت میکنم....تا ببینم!😅فردام میرم ازمایش بتا میدم
مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
بچه ها من ده ساله باشوهرم بحث و کل کل داریم آخرین بحثمون برمیگرده به اینکه من کل تعطیلات عید فقط اول فروردین دوساعت رفتم اونا هم سوم فروردین اومدن خونمون بعد ازون ۱۴ فروردین گفت بریم من خونه بابام بودم گفتم الان فردا بعد ناراحت شد منم دیگه اومدم تو راه گفتم امشب نمیومدیم شی میشد یکم سر این موضوع کش دادم و گفتم از سرش بیوفته هی میگه خونه بابام خونه بابام بعد کلی فحش داد که ۱۵ روزه نیومدی و اینا کلی بدوبی راه از دم ترخونشون برگشت بعد هانوادش زنگ زدن رفتیم اونجا گفتم ماجرا رو اونا هم میدونن که ما از اول باهم درگیریم سر نرفتن به خونشون بعد اونجا بیشتر طرف منو گرفتن اما خیلی جاها هم کفتن تو مقصری مثلا نمیزاری بچه رو بیاره اینجا تو مقصری بعد خواهر شوهرمم که چند روزیه خودش به مشکل خورده و با دوتا بچه راهنمایی و ابتدایی اونجا بود اونم داشت صحبت می‌کرد بین بحث ها به شوهرم گفتم الان که بچه تو اتاق داره با فامیل تو بازی میکنه چیزی نمیکی چرا خونه بابای من میگی برو اتاق ببین بچه چی شد؟ خواهرشوهرم بلند شد گفت اووو شما دارین لجبازی میکنین این چه رفتاریه تو میکنی مگه بچه ای گفت باند شین برین از خونه بیرون هیچی تو کلتون نمیره تو برین بیرون تو چرا تلافی میکنی این چه رفتاریه به من کفت همرو. بعد بماند که شوهرم شیر شد. من دیگه دهنمو بستم و انگار که ناراحت شدم جواب ندادم تا آخر بحث ساکت و غمگین نشستم بعدت گریه که شما دلتون به حال بچه نمیسوزه رفت دلستر آورد برام بیسکوییت باز کرد بهم داد اما نخوردم. به نظرتون باید جواب میدادم اون لخظه اعصابم خورده چرا گیجم و جواب ندادم
پوشک بچه شیر مادر شیرخشک شیر شب واکسن ۱۸ ماهگی زایمان بارداری پستونک
مامان فندوق مامان فندوق ۲ سالگی
خانوم ها کمک واقعا دیگه کم اوردم شما بگین من چیکار کنم امروز پدرشوهرم اومد دخترمو برد خونشون که نزدیک همیم تو ی کوچه بعد نیم ساعت اومد که آره چرا به بچه غذا نمیدی خونه ما اومد گشنه بود ی کیک گرفتم همیچن خورد من گریه ام گرفت چرا به بچه غذا نمیدی گشنه میزاریش چون غذا نمیدی بهش نمیرسی لاغر مونده بده بخوره از این حرفا منم اصلا شوکه شدم یعنی چی این حرفا گفتم من به بچم خوراکی نمیدم چون خیلی بد غذاس اگه خوراکی بخوره غروب دیگه شام نمیخوره گفتم خودم خوراکی نمیدم که شام بدم بخوره من امیشه سر غذا خوردن دخترم انقدر حرص میخورم بعد شوارمو صدا کردم گفتم بیا ببین بابات میگه به نفس غذا نمیدم گشنه نگهش میدارم شوهر اکمد گفت این چه حرفیه میزنی مگه میشه ادم به بچه خودش غذا نده از این حرفا منم گریم گرفت گریه کردم کلی شوهزم گفت ولش کن اهمیت نده من میدونم تو چقدر رو بچه حساسی ولی من دلم بدجوری از دستش شکست واقعا نمیدونم چطور به خودش اجازه میده همچین چیزی بگه مگه میشه ی مادر بچشو گشنه نگه داره اخه شب هم داشتیم از هیت میومدیم مادر شوهرم صدای دخترمو که شنید درو باز کرد ی کلوچه دستش بود به دخترم گفت بیا بهت قاقا بدم گشنه نمونی منم اصلا اهمیت ندادم رفتم تو خونه شما بگید من چی بگم به اینا