سایه های پزشک
۲۶۸


لیان: آره ایران مگه چشه؟ قشنگه ، نزدیکه
علی: اگه دست پلیسش بیوفتی کم کم وسط میدون آزادی دارت میزنن
خندیدم و چیزی نگفتم
علی با حرص گفت : لیان حرفای من برات یه جوکه؟
لیان: نه اینکه داری عین نوید لیان صدام میزنی بامزس ، شاید خیلی بیشتر از اینا موافق کاراش باشی
علی: بزار دستم به اون بچه خشگل برسه موافقتو نشونت میدم
لیان: بچه خشگل گفت بریم ماه عسل پاسپورت هامون هم مشکلی ندارن ، دو سه روز دیگه برمیگردیم
وتی گفتم بچه خشگل نوید لحظه ای چشماشو از گوشیش گرفت و بهم نگاه کرد و بعد کارشو ادامه داد
علی کمی سکوت کردو بعد گفت: الان خوشحالی لیان؟
لیان: بیشتر از هر زمانی تو زندگیم
علی: خوبه پس ازش لذت ببر چون این ور کلی کار برای انجام دادن هست
لیان: باشه داداشم زود برمیگردیم
علی: مراقب خودت و اون بچه خشگل باش
خندیدم و گفتم : من مراقب اون باشم؟
علی: آره من میدونم خواهرم چه موجودیه ، نوید الان وسط خطره
خندیدم و گفتم: لعنت بهت
علی: دارم قطع میکنم ، دوستت دارم
منتظر نموند منم بگم دوستت دارم داداشی چون گفتن این کلمات توسط کسی که همیشه عشقشو با خشونت نشون داده سخته و من درک میکنم این چقد با ارزشه که اون داره تغییر میکنه و شاید حتی بتونه در قلبشو به سمت دختری باز کنه

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۹


نوید واقعا باعث حسی شد که بلند داد بکشم و پاهام شروع کرد به لرزیدن ولی اون هنوزم بیخیال نشد تا اینکه آش و ل ا ش کنارم افتاد و با خنده به سقف نگاه کرد
محکم زدم به سینش و گفتم : لعنت بهت
با یه دستش منو کشید تا دست دیگشو ببره زیرم و بغلم کنه و گفت : چرا عزیزم ؟ خیلی درد داشتی ؟
بالبخند گفتم : نمیدونم از یه جایی به بعد دیگه درد بود یا چیز دیگه ...؟!
موهامو بوسید و گفت : حتما چیز دیگه ای بوده .. همونی که باعث میشه بازم ازم بخوای این کارو باهات بکنم
ابروهامو دادم بالا و گفتم : خیلی اعتماد به نفس داری صابری
محکم تر بغلم کرد و گفت : حالا ببین کی بیشتر درخواست میده
شونه هامو دادم بالا و گفتم : من که نخواهم بود
نوید : لیان تو دکتری نمیتونی یکاری کنی که نخواد لواشکو با پوستش بخوریم ؟
باخنده گفتم : چی ؟
یه دستشو گذاشت زیر سرش و گفت : به روش دیگه باعث بشه من یه نینی تو شکمت نکارم
لیان : اوووم خب چرا هست مثلا تزریق ..
نوید : خوبه خودت یکاریش بکن
بلند شدم نشستم و اطرافو نگاه کردم و لبخند زدم ، با اینکه من تم سرمه ای رو ترجیح میدادم ولی رنگ شیری و قهوه ای این اتاقم قشنگ بود
تیشرت نویدو از روی زمین برداشتم پوشیدم و نوید گفت : کجا ؟
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۴


پاشو روی گاز فشار داد و صدای غرش ماشین بلند شد و من هم همزمان جیغ کشیدم ، شتاب این ماشین اونقدر زیاد بود که انگار داشتیم پرواز میکردیم و برای القای حس بیشتر دستامو بردم تو هوا و سرمو کمی به عقب خم کردم ، با به پرواز در اومدن موهام توی باد چشمامو بستم و یکم هم با ریتم آهنگ رقصیدم ولی وقتی چشمامو باز کردم دیدم که نوید با لبخند بهم خیره شده .
منم لبخند زدم و گفتم : حواست به جلو باشه نکشیمون
خندید و به مسیر ادامه داد ولی من هنوزم دارم به این فکر میکنم که چی باعث انقد فکری شدن نوید شده بود ..؟
وقتی رسیدیم به ساختمانی با نمای سفید و مشکی با ذوق گفتم : خونه کنار دریاست ؟
نوید خندید و گفت : آره دریای به این بزرگی رو تو نقشه ندیدی ؟
ماشینو جلوی در پارک کرد و من چون نتونستم منتظر بمونم زودتر پریدم بیرون و به در ورودی نگاه کردم
بلند گفتم : سیستم تشخیص چهره داره
نوید اومد کنارم و گفت : خوبه سیستم امنیتی قوی ای باید داشته باشه بهرحال
وقتی صورتمو جلوی سنسورش گرفتم و در باز شد با ذوق چرخیدم و به نوید نگاه کردم ، کاملا ناگهانی دستشو انداخت دور گردنم و منو کشید سمت خودش و گفت : خیلی ذوق زده ای آره ؟
لیان : هوم
نوید سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت : میدونی قراره چقد تو این خونه ...
باخنده گفتم : چقد چی ؟
برای یه لحظه سرمو به سینش فشار داد و گفت : بیا بریم تو تا بهت نشون بدم
دستشو محکم گرفتم و گفتم : نهههه اول باید آرزو کنیم
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۷۱

چیزی نگفتم و نشستم رو صندلی عقب کنار لیلی و دستمو دور شونش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم
سرشو گذاشت رو پام و اسم دوتا دارو رو گفت که براش بگیریم
لیام گفت که به علی میگه بگیره و ماشینو حرکت داد
اروم موهاشو ناز کردم و نگاش کردم
چشمام از فکر اینکه اگه از دستش میدادم چیکار میکردم پر از اشک شده بود و حتی یه قطره اشک روی موهاش افتاد
لیلی با بیحالی فقط اروم گفت: ببخشید نوید
نفسمو چند ثانیه حبس کردم و گفتم: هیششش چیزی نگو
دستمو محکم گرفت و فهمیدم خوابش برده
دختره ی احمق …!


( از دید لیان )
من هیچ وقت دختری نبودم که کم بیاره ولی الان واقعا حس میکردم روی پا ایستان برام خیلی سخته . از بیرون صدای آهنگ میومد و حرف زدن و رقصیدن آدم های سر م س ت ی که برای تولد من اینجا جمع شده بودن ، البته که دلیل مهم تر جمع شدنشون اینجا مراسم نامزدی ای بود که قرار بود تیتر اول خبرارو بگیره ، سلمان و لیلیان پرتو ... تو آینه به خودم نگاه کردم و رژ لبی قرمز رنگ به لبام زدم ، هرچند که سلین اصرار داشت بهتره تو رنگای نود نگهش دارم چون داداش بی لیاقتش عاشق رنگ های نوده ولی من قرار نیست امشب دختر حرف گوش کنی باشم !
برای چند دقیقه روی صندلی نشستم و به این فکر کردم اگر امروز جونمو از دست میدادم چی میشد ؟ اگه نوید کمی دیرتر میرسید چی میشد ؟ آیا من آمادگی ترک این خونه رو داشتم ؟ این خونه سفید رمگ با سایه هایی که هیچ وقت ازش دور نمیشه و حالا من لیلیان پرتو امشب باعث بی نظمی عظیمی در این خونه میشم ...! بی نظمی ای که شاید تا مدت ها سایش از روی این دیوار ها پاک نشه !
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۴۸


یهو صداشو برد بالا و گفت : اصلا اون وقتی که ن از درد زجه میزدم تو کدوم گوری بودی ؟ آره ؟
منم به طبع خودش صدامو بردم بالا چون به این دعوا نیاز داره و گفتم : همون جایی که خودت ازم خواستی برم و اینجوری ازم یه پست فطرت ساختی
عسل زیر سیگاری کریستال رو برداشت پرت کرد سمتم و گفت : فقط خفه شو نوید .. تو مجبور نبودی با دختره ازدواج کنی که یه پست فطرت بشی .. ولی خوب باهاش حال میکنی مگه نه ؟
قبل اینکه زیر سیگاری پرتابی باهام برخورد کنه کنار رفتم ، شونه هاشو محکم گرفتم و بلندش کردم و گفتم : هرچی میخوای بگو ، من نمیزارم به بچم آسیب بزنی ..
با نفرت نگام کرد و کشیده ای نثار صورتم کرد ، حقم بود ؟؟ نمیدونم
صدای هق هق گریه ی عسل نذاشت بیشتر از این فکر کنم آروم گفتم : بشین اینجا برات آب بیارم
دوباره نشست روی کاناپه و دستمو کشید که منم بشینم کنارش، وقتی نشستم سرشو گذاشت رو سینمو طبق عادت دستمو بردم تو موهاش و کف سرش رو ماساژ دادم ، کاری که هروقت درد داره یا ناراحته آرومش میکنه و الان هم که جفتشو باهم داره
آروم و با لطافت گفتم : عسل این آخرین باره
با همون چشمای بسته گفت : چی؟
نوید: اخرین باره که برای بچه دار شدن تلاش میکنیم ، به اندازه کافی تو اذیت شدی تو این راه