سایه های پزشک
۱۷۱

چیزی نگفتم و نشستم رو صندلی عقب کنار لیلی و دستمو دور شونش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم
سرشو گذاشت رو پام و اسم دوتا دارو رو گفت که براش بگیریم
لیام گفت که به علی میگه بگیره و ماشینو حرکت داد
اروم موهاشو ناز کردم و نگاش کردم
چشمام از فکر اینکه اگه از دستش میدادم چیکار میکردم پر از اشک شده بود و حتی یه قطره اشک روی موهاش افتاد
لیلی با بیحالی فقط اروم گفت: ببخشید نوید
نفسمو چند ثانیه حبس کردم و گفتم: هیششش چیزی نگو
دستمو محکم گرفت و فهمیدم خوابش برده
دختره ی احمق …!


( از دید لیان )
من هیچ وقت دختری نبودم که کم بیاره ولی الان واقعا حس میکردم روی پا ایستان برام خیلی سخته . از بیرون صدای آهنگ میومد و حرف زدن و رقصیدن آدم های سر م س ت ی که برای تولد من اینجا جمع شده بودن ، البته که دلیل مهم تر جمع شدنشون اینجا مراسم نامزدی ای بود که قرار بود تیتر اول خبرارو بگیره ، سلمان و لیلیان پرتو ... تو آینه به خودم نگاه کردم و رژ لبی قرمز رنگ به لبام زدم ، هرچند که سلین اصرار داشت بهتره تو رنگای نود نگهش دارم چون داداش بی لیاقتش عاشق رنگ های نوده ولی من قرار نیست امشب دختر حرف گوش کنی باشم !
برای چند دقیقه روی صندلی نشستم و به این فکر کردم اگر امروز جونمو از دست میدادم چی میشد ؟ اگه نوید کمی دیرتر میرسید چی میشد ؟ آیا من آمادگی ترک این خونه رو داشتم ؟ این خونه سفید رمگ با سایه هایی که هیچ وقت ازش دور نمیشه و حالا من لیلیان پرتو امشب باعث بی نظمی عظیمی در این خونه میشم ...! بی نظمی ای که شاید تا مدت ها سایش از روی این دیوار ها پاک نشه !

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۴


پاشو روی گاز فشار داد و صدای غرش ماشین بلند شد و من هم همزمان جیغ کشیدم ، شتاب این ماشین اونقدر زیاد بود که انگار داشتیم پرواز میکردیم و برای القای حس بیشتر دستامو بردم تو هوا و سرمو کمی به عقب خم کردم ، با به پرواز در اومدن موهام توی باد چشمامو بستم و یکم هم با ریتم آهنگ رقصیدم ولی وقتی چشمامو باز کردم دیدم که نوید با لبخند بهم خیره شده .
منم لبخند زدم و گفتم : حواست به جلو باشه نکشیمون
خندید و به مسیر ادامه داد ولی من هنوزم دارم به این فکر میکنم که چی باعث انقد فکری شدن نوید شده بود ..؟
وقتی رسیدیم به ساختمانی با نمای سفید و مشکی با ذوق گفتم : خونه کنار دریاست ؟
نوید خندید و گفت : آره دریای به این بزرگی رو تو نقشه ندیدی ؟
ماشینو جلوی در پارک کرد و من چون نتونستم منتظر بمونم زودتر پریدم بیرون و به در ورودی نگاه کردم
بلند گفتم : سیستم تشخیص چهره داره
نوید اومد کنارم و گفت : خوبه سیستم امنیتی قوی ای باید داشته باشه بهرحال
وقتی صورتمو جلوی سنسورش گرفتم و در باز شد با ذوق چرخیدم و به نوید نگاه کردم ، کاملا ناگهانی دستشو انداخت دور گردنم و منو کشید سمت خودش و گفت : خیلی ذوق زده ای آره ؟
لیان : هوم
نوید سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت : میدونی قراره چقد تو این خونه ...
باخنده گفتم : چقد چی ؟
برای یه لحظه سرمو به سینش فشار داد و گفت : بیا بریم تو تا بهت نشون بدم
دستشو محکم گرفتم و گفتم : نهههه اول باید آرزو کنیم
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۹


نوید واقعا باعث حسی شد که بلند داد بکشم و پاهام شروع کرد به لرزیدن ولی اون هنوزم بیخیال نشد تا اینکه آش و ل ا ش کنارم افتاد و با خنده به سقف نگاه کرد
محکم زدم به سینش و گفتم : لعنت بهت
با یه دستش منو کشید تا دست دیگشو ببره زیرم و بغلم کنه و گفت : چرا عزیزم ؟ خیلی درد داشتی ؟
بالبخند گفتم : نمیدونم از یه جایی به بعد دیگه درد بود یا چیز دیگه ...؟!
موهامو بوسید و گفت : حتما چیز دیگه ای بوده .. همونی که باعث میشه بازم ازم بخوای این کارو باهات بکنم
ابروهامو دادم بالا و گفتم : خیلی اعتماد به نفس داری صابری
محکم تر بغلم کرد و گفت : حالا ببین کی بیشتر درخواست میده
شونه هامو دادم بالا و گفتم : من که نخواهم بود
نوید : لیان تو دکتری نمیتونی یکاری کنی که نخواد لواشکو با پوستش بخوریم ؟
باخنده گفتم : چی ؟
یه دستشو گذاشت زیر سرش و گفت : به روش دیگه باعث بشه من یه نینی تو شکمت نکارم
لیان : اوووم خب چرا هست مثلا تزریق ..
نوید : خوبه خودت یکاریش بکن
بلند شدم نشستم و اطرافو نگاه کردم و لبخند زدم ، با اینکه من تم سرمه ای رو ترجیح میدادم ولی رنگ شیری و قهوه ای این اتاقم قشنگ بود
تیشرت نویدو از روی زمین برداشتم پوشیدم و نوید گفت : کجا ؟
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۴۸


یهو صداشو برد بالا و گفت : اصلا اون وقتی که ن از درد زجه میزدم تو کدوم گوری بودی ؟ آره ؟
منم به طبع خودش صدامو بردم بالا چون به این دعوا نیاز داره و گفتم : همون جایی که خودت ازم خواستی برم و اینجوری ازم یه پست فطرت ساختی
عسل زیر سیگاری کریستال رو برداشت پرت کرد سمتم و گفت : فقط خفه شو نوید .. تو مجبور نبودی با دختره ازدواج کنی که یه پست فطرت بشی .. ولی خوب باهاش حال میکنی مگه نه ؟
قبل اینکه زیر سیگاری پرتابی باهام برخورد کنه کنار رفتم ، شونه هاشو محکم گرفتم و بلندش کردم و گفتم : هرچی میخوای بگو ، من نمیزارم به بچم آسیب بزنی ..
با نفرت نگام کرد و کشیده ای نثار صورتم کرد ، حقم بود ؟؟ نمیدونم
صدای هق هق گریه ی عسل نذاشت بیشتر از این فکر کنم آروم گفتم : بشین اینجا برات آب بیارم
دوباره نشست روی کاناپه و دستمو کشید که منم بشینم کنارش، وقتی نشستم سرشو گذاشت رو سینمو طبق عادت دستمو بردم تو موهاش و کف سرش رو ماساژ دادم ، کاری که هروقت درد داره یا ناراحته آرومش میکنه و الان هم که جفتشو باهم داره
آروم و با لطافت گفتم : عسل این آخرین باره
با همون چشمای بسته گفت : چی؟
نوید: اخرین باره که برای بچه دار شدن تلاش میکنیم ، به اندازه کافی تو اذیت شدی تو این راه
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۷۴


لبخند زدم و دسته گل رو برداشتم و بو کشیدم ، عطر گل های رز برای اول صبح خیلی عالی بود و همینطور جوری که همسرم برای جر و بحث ساده میخواست از دلم بیاره.
دسته گل رو گرفتم جلوم و با همون تاپ و شلوارک صورتی کم حالی که برای خواب پوشیده بودم جلوی آینه از خودم عکس گرفتم و با مضمون * عشق من * پستش کردم
اگه سلمان میخواد تهدید کنه پس منم نشون میدم اون به هیچ ورم نیست!
یه دونه شکلات برداشتم و به آشپزخونه رفتم و شیر رو داخل ظرف ریختم تا گرم بشه و تو همین فاصله میز صبحانه رو تو حیاط و کنار استخر آماده کردم
خب شاید من آشپز ماهری نباشم ولی میتونم با استفاده از این مرباها و آواکادو و کالباس های ورقه ای و پنیر محلی یه میز خوب و رنگین بنچینم و در آخر با گرم کردن نون تست و آب پرتقال و شیر میزو کامل کردم
با لبخند به شاهکارم نگاه کردم و دسته گل نوید رو هم وسط میز گذاشتم و خواستم برگردم داخل و بیدارش کنم ولی دیدم اون زودتر پایین اومده بود و با تکیه به در شیشه ای بزرگ که بین آشپزخونه و حیاط بود نگام میکرد
رفتم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: صبح بخیر شوهر
هنوز به در تکیه داده بود و گفت: شاهکار کردی
لبخند زدم و گفتم: زیاد بهش عادت نکن این به جبران اون گل های قشنگه
بالاخره درست ایستاد و دستاشو برد پشتم و پایین تر از کمرم وتور لبه ی شلوارکمو با انگشت کنار داد و جفتشونو محکم تو دستاش گرفت
مامان پناه مامان پناه ۲ سالگی
همه میگن بچه رو کمتر از دوسال از شیر نگیر ولی به نظرم نمیشه یه نسخه رو برای همه پیچید
دختر من به شدت وابسته ی شیر بود ،توی طول رور کلا من همش یه سره داشتم شیر میدادم و بهم آویزون بود حتی سر سفره هم من غذا میخوردم دخترم رو پام داشت شیر میخورد،شبا هم که قشنگ 10 بار بیشتر بیدار میشد شیر میخورد حتی اگر سیرش میکردم و کلی به زور و بازی بهش غذا میدادم باید مثل پستونک تو دهنش بود،نگین چرا شیر شبو قطع نکردی چون من تمااام سعی خودمو کردم ولی نشد که نشد و برای دختر من تعریف نشده بود که صبحا میشه شیر بخوره و شبا شیر نمیتونه بخوره و اینکه کلا دخترم بدون شیر نمیخوابید یعنی کلا با سینه خوابش میبرد وشیر شب باعث خرابی دندونش داشت میشد و روی دندنش لکه افتاده ..
غذا هم یا کلا نمیخورد یا کم میخورد چون شکمش رو با شیر سیر میکرد و کلا بعد از یکسال و نیم وزنش به 9 کیلو هم نمیرسه😑😢
و اینکه من یکسال و هشت ماه بود آرزوی خوااااب داشتم و چون خودش شبا تا صبح شیر میخورد خواب آرومی نداشت و میگن بچه تو خواب رشد میکنه ولی حتی یک ساعت خواب عمیق نداشت😑
خلاصه دوست داشتم تا دوسالگی بهش شیر بدم ولی درحقش لطف که نمیکردم هیچ،باعث ظلم بهش داشتم میشدم چون بعد از یکسالگی هم اولویت با غذا هست نه شیر مادر
خلاصه یکسال و هشت ماه کامل شیر خورد و تصمیم بر این شد که اول یکسال و نه ماه ازش شیرو بگیرم و تماااام
و پنجشنبه صبح چسب زخم زدم روی سینم و یه تیکه از موهام رو چیدم و زیر چسب زخم وصل کردم و گفتم اوف شده ،شب اول خیلی گریه کرد ولی بعدش کم کم باهاش کنار اومد،الانم شبا یه بار بیدار میشه آب میخوره و میخوابه
با امروز شش روز هست شیرو قطع کردم و به شدت از کاری که کردم راضی هستم و بی نهایت از تصمیمم خوشحالم😍
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۶۸


لیان: آره ایران مگه چشه؟ قشنگه ، نزدیکه
علی: اگه دست پلیسش بیوفتی کم کم وسط میدون آزادی دارت میزنن
خندیدم و چیزی نگفتم
علی با حرص گفت : لیان حرفای من برات یه جوکه؟
لیان: نه اینکه داری عین نوید لیان صدام میزنی بامزس ، شاید خیلی بیشتر از اینا موافق کاراش باشی
علی: بزار دستم به اون بچه خشگل برسه موافقتو نشونت میدم
لیان: بچه خشگل گفت بریم ماه عسل پاسپورت هامون هم مشکلی ندارن ، دو سه روز دیگه برمیگردیم
وتی گفتم بچه خشگل نوید لحظه ای چشماشو از گوشیش گرفت و بهم نگاه کرد و بعد کارشو ادامه داد
علی کمی سکوت کردو بعد گفت: الان خوشحالی لیان؟
لیان: بیشتر از هر زمانی تو زندگیم
علی: خوبه پس ازش لذت ببر چون این ور کلی کار برای انجام دادن هست
لیان: باشه داداشم زود برمیگردیم
علی: مراقب خودت و اون بچه خشگل باش
خندیدم و گفتم : من مراقب اون باشم؟
علی: آره من میدونم خواهرم چه موجودیه ، نوید الان وسط خطره
خندیدم و گفتم: لعنت بهت
علی: دارم قطع میکنم ، دوستت دارم
منتظر نموند منم بگم دوستت دارم داداشی چون گفتن این کلمات توسط کسی که همیشه عشقشو با خشونت نشون داده سخته و من درک میکنم این چقد با ارزشه که اون داره تغییر میکنه و شاید حتی بتونه در قلبشو به سمت دختری باز کنه
مامان mahlin مامان mahlin ۱ سالگی
خانوما تجربم از شیر گرفتن
امروز رو سومه
روز اول صبح به سینم زردچوبه زدم دید گفت اه ولی بازم خورد ولی تا حد امکان سرشو گرم کردم که کمتر بدمش شب قبل خواب و تو خواب هم دادم
فرداش صبح که بیدار شد دیگه نوک سینمو دارچین پیزدم قهوه ای بود هی گفتم ممه اه شده ایییییی
خودشم هی میگفت شیشه بهش میدادم ولی و شیر پاستوریزه چون خشک هم نمیخوره ظهر که شد چون همش با سینه میخوابید اینقدر گریه کرد و ممه میخواست ولی تا دیدش گفت اه و بغلش کردم اینقدر راهش بردم تا خوابید دیگه این ادامه داشت تا شب شب گفت گفت ممه دید اه شده رفت روی شکم شوهرم خوابید ولی تو خواب بازم بهش دادم
از صبح هم چندبار گفته و برای خواب ظهر هم اینقدر گریه کرد و گفت ممه روی پاهام خوابوندمش قبلشم بردمش حموم که خوابش بگیره حالا ددرم کارامو میکنم عصر برم خونه مامانم تا فردا یکم سرگرم بشه کمتر بهونه بگیره

تو دل خودم اشوبه وقتی میگه ممه بده😭😭🥺🥺 ولی برای خودش خوبه بزرگتر بشه بیشتر عادت میکنه ولی راحت تر از اونی بود که تو فکر خودم ساختم



پوشک شیرخشک مایبیبی
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
روز سوم ترک پستونک، خونه ی سبزمون، رز در حال بازی بعد از مدتها با خودش.
من که با مواد ماکارونی که از قبل تو فریزر گذاشته بودم برای روز مبادا دارم براش ماکارونی میپزم،
برای خودم ساندویچ ژامبون تنوری سفارش دادم.
تو این سه روز پوره شدم،
پوره که نه
پاره.
اصلا آمادگی نداشتم برای ترک‌پستونک، خودش یهو گفت نه.
میگیره پستونک رو پرت میکنه.
و این میشه که خوابش بهم ریخته.کلی بهونه میگیره.
هوا هم‌شانس طفلک من آلوده س.
طفلکی که توی کشور چهار فصل به دنیا اومده، میتونست تو این پاییز زیبا بریم روی برگ ها خش خش کنیم و راه بریم.بلکه خسته بشه و راحتتر به خواب بره.
یا که میتونستیم بریم خونه بابا عیسی و مامانی.
اما خب صبح خورد تو ذوقمون.پپا رو برا اولین بار دانلود کردم، که بتونم قهوه مو بخورم و خودم رو جمع کنم‌
که اونم خداروشکر دوست نداشت.فقط هرازگاهی میگه پپا و بعد که پلی میشه میره.
الان هم به نظرش چقدر جالبه که مهره های بازی جای گذاریش رو روی کتاب بابالنگ دراز مامان به ترتیب بچینه.
شما چه خبر؟