سایه های پزشک
۲۴۸


یهو صداشو برد بالا و گفت : اصلا اون وقتی که ن از درد زجه میزدم تو کدوم گوری بودی ؟ آره ؟
منم به طبع خودش صدامو بردم بالا چون به این دعوا نیاز داره و گفتم : همون جایی که خودت ازم خواستی برم و اینجوری ازم یه پست فطرت ساختی
عسل زیر سیگاری کریستال رو برداشت پرت کرد سمتم و گفت : فقط خفه شو نوید .. تو مجبور نبودی با دختره ازدواج کنی که یه پست فطرت بشی .. ولی خوب باهاش حال میکنی مگه نه ؟
قبل اینکه زیر سیگاری پرتابی باهام برخورد کنه کنار رفتم ، شونه هاشو محکم گرفتم و بلندش کردم و گفتم : هرچی میخوای بگو ، من نمیزارم به بچم آسیب بزنی ..
با نفرت نگام کرد و کشیده ای نثار صورتم کرد ، حقم بود ؟؟ نمیدونم
صدای هق هق گریه ی عسل نذاشت بیشتر از این فکر کنم آروم گفتم : بشین اینجا برات آب بیارم
دوباره نشست روی کاناپه و دستمو کشید که منم بشینم کنارش، وقتی نشستم سرشو گذاشت رو سینمو طبق عادت دستمو بردم تو موهاش و کف سرش رو ماساژ دادم ، کاری که هروقت درد داره یا ناراحته آرومش میکنه و الان هم که جفتشو باهم داره
آروم و با لطافت گفتم : عسل این آخرین باره
با همون چشمای بسته گفت : چی؟
نوید: اخرین باره که برای بچه دار شدن تلاش میکنیم ، به اندازه کافی تو اذیت شدی تو این راه

۲ پاسخ

کانال روبیکاتو بده کامل بخونمش

رمانه؟ چیه؟

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۹


نوید واقعا باعث حسی شد که بلند داد بکشم و پاهام شروع کرد به لرزیدن ولی اون هنوزم بیخیال نشد تا اینکه آش و ل ا ش کنارم افتاد و با خنده به سقف نگاه کرد
محکم زدم به سینش و گفتم : لعنت بهت
با یه دستش منو کشید تا دست دیگشو ببره زیرم و بغلم کنه و گفت : چرا عزیزم ؟ خیلی درد داشتی ؟
بالبخند گفتم : نمیدونم از یه جایی به بعد دیگه درد بود یا چیز دیگه ...؟!
موهامو بوسید و گفت : حتما چیز دیگه ای بوده .. همونی که باعث میشه بازم ازم بخوای این کارو باهات بکنم
ابروهامو دادم بالا و گفتم : خیلی اعتماد به نفس داری صابری
محکم تر بغلم کرد و گفت : حالا ببین کی بیشتر درخواست میده
شونه هامو دادم بالا و گفتم : من که نخواهم بود
نوید : لیان تو دکتری نمیتونی یکاری کنی که نخواد لواشکو با پوستش بخوریم ؟
باخنده گفتم : چی ؟
یه دستشو گذاشت زیر سرش و گفت : به روش دیگه باعث بشه من یه نینی تو شکمت نکارم
لیان : اوووم خب چرا هست مثلا تزریق ..
نوید : خوبه خودت یکاریش بکن
بلند شدم نشستم و اطرافو نگاه کردم و لبخند زدم ، با اینکه من تم سرمه ای رو ترجیح میدادم ولی رنگ شیری و قهوه ای این اتاقم قشنگ بود
تیشرت نویدو از روی زمین برداشتم پوشیدم و نوید گفت : کجا ؟
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۴


پاشو روی گاز فشار داد و صدای غرش ماشین بلند شد و من هم همزمان جیغ کشیدم ، شتاب این ماشین اونقدر زیاد بود که انگار داشتیم پرواز میکردیم و برای القای حس بیشتر دستامو بردم تو هوا و سرمو کمی به عقب خم کردم ، با به پرواز در اومدن موهام توی باد چشمامو بستم و یکم هم با ریتم آهنگ رقصیدم ولی وقتی چشمامو باز کردم دیدم که نوید با لبخند بهم خیره شده .
منم لبخند زدم و گفتم : حواست به جلو باشه نکشیمون
خندید و به مسیر ادامه داد ولی من هنوزم دارم به این فکر میکنم که چی باعث انقد فکری شدن نوید شده بود ..؟
وقتی رسیدیم به ساختمانی با نمای سفید و مشکی با ذوق گفتم : خونه کنار دریاست ؟
نوید خندید و گفت : آره دریای به این بزرگی رو تو نقشه ندیدی ؟
ماشینو جلوی در پارک کرد و من چون نتونستم منتظر بمونم زودتر پریدم بیرون و به در ورودی نگاه کردم
بلند گفتم : سیستم تشخیص چهره داره
نوید اومد کنارم و گفت : خوبه سیستم امنیتی قوی ای باید داشته باشه بهرحال
وقتی صورتمو جلوی سنسورش گرفتم و در باز شد با ذوق چرخیدم و به نوید نگاه کردم ، کاملا ناگهانی دستشو انداخت دور گردنم و منو کشید سمت خودش و گفت : خیلی ذوق زده ای آره ؟
لیان : هوم
نوید سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت : میدونی قراره چقد تو این خونه ...
باخنده گفتم : چقد چی ؟
برای یه لحظه سرمو به سینش فشار داد و گفت : بیا بریم تو تا بهت نشون بدم
دستشو محکم گرفتم و گفتم : نهههه اول باید آرزو کنیم
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۷۱

چیزی نگفتم و نشستم رو صندلی عقب کنار لیلی و دستمو دور شونش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم
سرشو گذاشت رو پام و اسم دوتا دارو رو گفت که براش بگیریم
لیام گفت که به علی میگه بگیره و ماشینو حرکت داد
اروم موهاشو ناز کردم و نگاش کردم
چشمام از فکر اینکه اگه از دستش میدادم چیکار میکردم پر از اشک شده بود و حتی یه قطره اشک روی موهاش افتاد
لیلی با بیحالی فقط اروم گفت: ببخشید نوید
نفسمو چند ثانیه حبس کردم و گفتم: هیششش چیزی نگو
دستمو محکم گرفت و فهمیدم خوابش برده
دختره ی احمق …!


( از دید لیان )
من هیچ وقت دختری نبودم که کم بیاره ولی الان واقعا حس میکردم روی پا ایستان برام خیلی سخته . از بیرون صدای آهنگ میومد و حرف زدن و رقصیدن آدم های سر م س ت ی که برای تولد من اینجا جمع شده بودن ، البته که دلیل مهم تر جمع شدنشون اینجا مراسم نامزدی ای بود که قرار بود تیتر اول خبرارو بگیره ، سلمان و لیلیان پرتو ... تو آینه به خودم نگاه کردم و رژ لبی قرمز رنگ به لبام زدم ، هرچند که سلین اصرار داشت بهتره تو رنگای نود نگهش دارم چون داداش بی لیاقتش عاشق رنگ های نوده ولی من قرار نیست امشب دختر حرف گوش کنی باشم !
برای چند دقیقه روی صندلی نشستم و به این فکر کردم اگر امروز جونمو از دست میدادم چی میشد ؟ اگه نوید کمی دیرتر میرسید چی میشد ؟ آیا من آمادگی ترک این خونه رو داشتم ؟ این خونه سفید رمگ با سایه هایی که هیچ وقت ازش دور نمیشه و حالا من لیلیان پرتو امشب باعث بی نظمی عظیمی در این خونه میشم ...! بی نظمی ای که شاید تا مدت ها سایش از روی این دیوار ها پاک نشه !
مامان آقا کارن🧡 مامان آقا کارن🧡 ۲ سالگی
نمیدونین چه حس بدی دارم 🫠کوه عذاب وجدانم الان ،از دیشب قصد از شیر گرفتن کارنو کرده بودم ولی از بس دیشب نق زد و واقعا نخوابید آخرش دادم شیر تا خوابش برد دیگ امروز از صبح کلا ندادم
ظهرم نخوابید چون گفتم آخ شده ،دیگ الان واقعا هلاک بود فکر کنم یکساعت به کوب گریه کرد تو بغلم مثل همیشه راهش بردم و لالایی همیشگی رو خوندم کلی خوراکی جدید دادم دستش
آخر سرم دیدم گریه هاش داره به هق هق خفه شدن میرسه دیگ قطره خواب آور دادم
بچم تو همون حالت که قطره رو دادم دراز کشید و منم با گوشی لالایی گذاشتم زدم رو سینش مثل آدمای داغ دار هق هق کرد و خوابش برد
میتونم بگم یعنی به عمرم اینقدر سخت نبوده چیزی برام با اینکه همیشه گفته بودم من اصلا برام مهم نیست ولی چون کارن بینهایت وابسته بود برای خوابش به شیر انقد به هلاکت رسیدیم 💔به حق همین شب عزیز کاش فردا شب اینطور گریه نکنه چشماش که بسته شد اشکام ریخت بچم مثل آدم بزرگا هق خالی میزد تو خوابش
من تدریجی وعده های روز رو حذف کردم ولی برای شب واقعا نشد هر کار کردم چون عادت داشت زیر سینه به خواب بره برا همین انقد سخت بود🫠می‌ذارم بمونه به یادگار از این شب سخت ۰۴/۱۱/۱۷ از شیر گرفتن کارنو🩷
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۶۸


لیان: آره ایران مگه چشه؟ قشنگه ، نزدیکه
علی: اگه دست پلیسش بیوفتی کم کم وسط میدون آزادی دارت میزنن
خندیدم و چیزی نگفتم
علی با حرص گفت : لیان حرفای من برات یه جوکه؟
لیان: نه اینکه داری عین نوید لیان صدام میزنی بامزس ، شاید خیلی بیشتر از اینا موافق کاراش باشی
علی: بزار دستم به اون بچه خشگل برسه موافقتو نشونت میدم
لیان: بچه خشگل گفت بریم ماه عسل پاسپورت هامون هم مشکلی ندارن ، دو سه روز دیگه برمیگردیم
وتی گفتم بچه خشگل نوید لحظه ای چشماشو از گوشیش گرفت و بهم نگاه کرد و بعد کارشو ادامه داد
علی کمی سکوت کردو بعد گفت: الان خوشحالی لیان؟
لیان: بیشتر از هر زمانی تو زندگیم
علی: خوبه پس ازش لذت ببر چون این ور کلی کار برای انجام دادن هست
لیان: باشه داداشم زود برمیگردیم
علی: مراقب خودت و اون بچه خشگل باش
خندیدم و گفتم : من مراقب اون باشم؟
علی: آره من میدونم خواهرم چه موجودیه ، نوید الان وسط خطره
خندیدم و گفتم: لعنت بهت
علی: دارم قطع میکنم ، دوستت دارم
منتظر نموند منم بگم دوستت دارم داداشی چون گفتن این کلمات توسط کسی که همیشه عشقشو با خشونت نشون داده سخته و من درک میکنم این چقد با ارزشه که اون داره تغییر میکنه و شاید حتی بتونه در قلبشو به سمت دختری باز کنه
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۷۴


لبخند زدم و دسته گل رو برداشتم و بو کشیدم ، عطر گل های رز برای اول صبح خیلی عالی بود و همینطور جوری که همسرم برای جر و بحث ساده میخواست از دلم بیاره.
دسته گل رو گرفتم جلوم و با همون تاپ و شلوارک صورتی کم حالی که برای خواب پوشیده بودم جلوی آینه از خودم عکس گرفتم و با مضمون * عشق من * پستش کردم
اگه سلمان میخواد تهدید کنه پس منم نشون میدم اون به هیچ ورم نیست!
یه دونه شکلات برداشتم و به آشپزخونه رفتم و شیر رو داخل ظرف ریختم تا گرم بشه و تو همین فاصله میز صبحانه رو تو حیاط و کنار استخر آماده کردم
خب شاید من آشپز ماهری نباشم ولی میتونم با استفاده از این مرباها و آواکادو و کالباس های ورقه ای و پنیر محلی یه میز خوب و رنگین بنچینم و در آخر با گرم کردن نون تست و آب پرتقال و شیر میزو کامل کردم
با لبخند به شاهکارم نگاه کردم و دسته گل نوید رو هم وسط میز گذاشتم و خواستم برگردم داخل و بیدارش کنم ولی دیدم اون زودتر پایین اومده بود و با تکیه به در شیشه ای بزرگ که بین آشپزخونه و حیاط بود نگام میکرد
رفتم سمتش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم: صبح بخیر شوهر
هنوز به در تکیه داده بود و گفت: شاهکار کردی
لبخند زدم و گفتم: زیاد بهش عادت نکن این به جبران اون گل های قشنگه
بالاخره درست ایستاد و دستاشو برد پشتم و پایین تر از کمرم وتور لبه ی شلوارکمو با انگشت کنار داد و جفتشونو محکم تو دستاش گرفت
مامان کیان مامان کیان ۲ سالگی
مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
خانما کل امروزم بحث داشتیم کلا از سرکار میاد منو نمیبینه اصلا بعد سر بچه داد زدم دیدم داره به بچه میگه این با ما بده ، سرت داد میزنه ، منم پریدم بهش کفتم دیوونه مریض اینا چیه به بچه میگی بعد دوستش زنش برا خودش سالن زده دوستش زنگ زد به این که لوستر کجا هست واسه سالن زنم بگیرم منم رفتم بهش گفتم دوستات واسه زن هاشون چیکار میکنن با اینکه میبینی انقد باهام بد تا میکنی دیگه یکم‌گفتم و اون گفت یهو بهم گفت لاشی منم گفتم از لاشی زاییدی و برو نمیخوام قیافه نکبت تو رو ببینم اونم‌گفت قیافه شکل مار تو رو نمیخوام ببینم. بعد بچه رو فرستادم باهاش وقتی اومد گفت دستشویی شستی دستت درد نکنه و اینا یکم گذشت من کفتم یادم نمیره هیچوقت که قبلا من میومدم بغلت( با حالت گلگی) بعد تو برام تاقچه بالا میزاشتی و اینا اونم گفت حرف بغل و نزن که اگه تو هم بیای الان من از خجالت آب میشم( چون یه سالی میشه بغل و اینا نبوده) این حرفش خیلی برخورد بهم در کل تمام بحث های ما به توهین ختم میشه و من زخمم بیشتر از گذشته میشه و شدیدا زخمی و خونی ام🥲

پوشک شیرخشک شیرمادر سرشیشه شیشه شیر بارداری شیر شب سزارین خواب شب واکسن ۱۸ ماهگیه