سایه های پزشک
۲۱۹


نوید واقعا باعث حسی شد که بلند داد بکشم و پاهام شروع کرد به لرزیدن ولی اون هنوزم بیخیال نشد تا اینکه آش و ل ا ش کنارم افتاد و با خنده به سقف نگاه کرد
محکم زدم به سینش و گفتم : لعنت بهت
با یه دستش منو کشید تا دست دیگشو ببره زیرم و بغلم کنه و گفت : چرا عزیزم ؟ خیلی درد داشتی ؟
بالبخند گفتم : نمیدونم از یه جایی به بعد دیگه درد بود یا چیز دیگه ...؟!
موهامو بوسید و گفت : حتما چیز دیگه ای بوده .. همونی که باعث میشه بازم ازم بخوای این کارو باهات بکنم
ابروهامو دادم بالا و گفتم : خیلی اعتماد به نفس داری صابری
محکم تر بغلم کرد و گفت : حالا ببین کی بیشتر درخواست میده
شونه هامو دادم بالا و گفتم : من که نخواهم بود
نوید : لیان تو دکتری نمیتونی یکاری کنی که نخواد لواشکو با پوستش بخوریم ؟
باخنده گفتم : چی ؟
یه دستشو گذاشت زیر سرش و گفت : به روش دیگه باعث بشه من یه نینی تو شکمت نکارم
لیان : اوووم خب چرا هست مثلا تزریق ..
نوید : خوبه خودت یکاریش بکن
بلند شدم نشستم و اطرافو نگاه کردم و لبخند زدم ، با اینکه من تم سرمه ای رو ترجیح میدادم ولی رنگ شیری و قهوه ای این اتاقم قشنگ بود
تیشرت نویدو از روی زمین برداشتم پوشیدم و نوید گفت : کجا ؟

۳ پاسخ

این چیه بود دیگه🤐

رمان❌سکس چت✅

وای من عاشق رمانم پیشنهاد دادم قبول کن گمت نکنم 😘😘

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۲۱۴


پاشو روی گاز فشار داد و صدای غرش ماشین بلند شد و من هم همزمان جیغ کشیدم ، شتاب این ماشین اونقدر زیاد بود که انگار داشتیم پرواز میکردیم و برای القای حس بیشتر دستامو بردم تو هوا و سرمو کمی به عقب خم کردم ، با به پرواز در اومدن موهام توی باد چشمامو بستم و یکم هم با ریتم آهنگ رقصیدم ولی وقتی چشمامو باز کردم دیدم که نوید با لبخند بهم خیره شده .
منم لبخند زدم و گفتم : حواست به جلو باشه نکشیمون
خندید و به مسیر ادامه داد ولی من هنوزم دارم به این فکر میکنم که چی باعث انقد فکری شدن نوید شده بود ..؟
وقتی رسیدیم به ساختمانی با نمای سفید و مشکی با ذوق گفتم : خونه کنار دریاست ؟
نوید خندید و گفت : آره دریای به این بزرگی رو تو نقشه ندیدی ؟
ماشینو جلوی در پارک کرد و من چون نتونستم منتظر بمونم زودتر پریدم بیرون و به در ورودی نگاه کردم
بلند گفتم : سیستم تشخیص چهره داره
نوید اومد کنارم و گفت : خوبه سیستم امنیتی قوی ای باید داشته باشه بهرحال
وقتی صورتمو جلوی سنسورش گرفتم و در باز شد با ذوق چرخیدم و به نوید نگاه کردم ، کاملا ناگهانی دستشو انداخت دور گردنم و منو کشید سمت خودش و گفت : خیلی ذوق زده ای آره ؟
لیان : هوم
نوید سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت : میدونی قراره چقد تو این خونه ...
باخنده گفتم : چقد چی ؟
برای یه لحظه سرمو به سینش فشار داد و گفت : بیا بریم تو تا بهت نشون بدم
دستشو محکم گرفتم و گفتم : نهههه اول باید آرزو کنیم
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۷۱

چیزی نگفتم و نشستم رو صندلی عقب کنار لیلی و دستمو دور شونش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم
سرشو گذاشت رو پام و اسم دوتا دارو رو گفت که براش بگیریم
لیام گفت که به علی میگه بگیره و ماشینو حرکت داد
اروم موهاشو ناز کردم و نگاش کردم
چشمام از فکر اینکه اگه از دستش میدادم چیکار میکردم پر از اشک شده بود و حتی یه قطره اشک روی موهاش افتاد
لیلی با بیحالی فقط اروم گفت: ببخشید نوید
نفسمو چند ثانیه حبس کردم و گفتم: هیششش چیزی نگو
دستمو محکم گرفت و فهمیدم خوابش برده
دختره ی احمق …!


( از دید لیان )
من هیچ وقت دختری نبودم که کم بیاره ولی الان واقعا حس میکردم روی پا ایستان برام خیلی سخته . از بیرون صدای آهنگ میومد و حرف زدن و رقصیدن آدم های سر م س ت ی که برای تولد من اینجا جمع شده بودن ، البته که دلیل مهم تر جمع شدنشون اینجا مراسم نامزدی ای بود که قرار بود تیتر اول خبرارو بگیره ، سلمان و لیلیان پرتو ... تو آینه به خودم نگاه کردم و رژ لبی قرمز رنگ به لبام زدم ، هرچند که سلین اصرار داشت بهتره تو رنگای نود نگهش دارم چون داداش بی لیاقتش عاشق رنگ های نوده ولی من قرار نیست امشب دختر حرف گوش کنی باشم !
برای چند دقیقه روی صندلی نشستم و به این فکر کردم اگر امروز جونمو از دست میدادم چی میشد ؟ اگه نوید کمی دیرتر میرسید چی میشد ؟ آیا من آمادگی ترک این خونه رو داشتم ؟ این خونه سفید رمگ با سایه هایی که هیچ وقت ازش دور نمیشه و حالا من لیلیان پرتو امشب باعث بی نظمی عظیمی در این خونه میشم ...! بی نظمی ای که شاید تا مدت ها سایش از روی این دیوار ها پاک نشه !
مامان شاهی مامان شاهی ۲ سالگی
خوب ببخشید دیر اومدم درگیر شاهان بودم که بخوابه...دوربین رو گذاشتم روی جاکفشی
شوهرم توی تراس بود
بهش گفتم میشه بیای تو
اومد نشست
بعد گفتم مبخوام یه چیزی بهت نشون بدم
گفت چی شده باز چی شده شاهان دست گل به اب داده یا تو....😅🤕🥲

بعد پاکت رو داده بودم به شاهان‌
شاهان داد به باباش
در اورد و دید و خوند
بعد گفت
دروغ میگی؟!!!!
(سر شاهانم دقیقا اولین جمله همینو گفت)
گفتم نه
قسمم داد بعد متن رو دوباره خوند.... براش جالب بود و خندید و شاهان رو بوسید....
ولی بعدش گفت حالا چیکار‌ کنیم
میخوای بندازیمش؟
خیلی بهم ریخت اونقدر که فشارش افتاد :)
خیلی هول شد
بعد یه بار میگفت که بندازیم تو اذیت میشی شاهانم کوچیکه...ولی در نهایت گفت که خدا داده خدا بهمون هدیه داده چیزی بهمون داده چیزی که نگرفته......بغلم کرد و گفت خدا بزرگه
به شکل دعا خوندنی دستش رو بالا گرفت و شکرگزاری کرد و گفت خدایا خودت کمکمون کن و سالم بدنیا بیاد
از خودمم پرسید که قصد دارم نگه دارم یا نه....

ببینید هم من هم شوهرم تموم ترسمون اینه که من نتونم تحمل کنم....خود شوهرمم میدونه میگه که تو دست تنها بودی و من هیچوقت کمکت نکردم....الانم میترسه....بخصوص با وجود شاهان که زمانی که من زایمان کنم شاهان ۲ سال و ۵ ماهش میشه.....

الانم احساساتش رو کنترل کرد
حالش خوبه و خیلی خوشحاله....بغلم کرد و بهم میگه مامان کوچولو....
همش میپرسه کی قلبش تشکیل میشه
جنسیتش چی
کی تولدشه...
تفاوت سنیش با شاهان چقدره و.....
گفته کمکت میکنم....تا ببینم!😅فردام میرم ازمایش بتا میدم
مامان هانا مامان هانا ۱ سالگی
سلام #تجربه_اگزما_کودکی
قبلا هم گفتم دخترم اگزما پوستی داشته از دوماهگی یعنی تا زردیش رفع شد اگزماش شروع شد
اوایل که که هنوز به غذاخوردن نیوفتاده بود خیلی سطحی و کم بود و به کرم مرطوب کننده ... رفع میشد از وقتی کم کم به غذا خوردن افتاد بیشتر و عمیق تر شدخیلی دکتر بردمش هرکدوم یه پماد و کرم میدادن هرکدوم هم میپرسیدم از چیه نمیدونستن فقط یه جور دیگه از مرطوب کننده رو میدادن
اخرین بار پیش یه دکتر توی داروخونه معروف بردم که کرم های دست ساز درست میکرد اوم براش یه کرم درست کرد که از وازلین بچه چرب تر خیلی خیلی بهتر شد یعنی دخترم این اخرینا دور از جونش از کمر به پایین عین سوختگی شده بود پوستش
خیلی اون کرم بهترش کرد و فقط یه زخم خیلی عمیق روی سطح پاهاش موند که اونم خیلی کمررنگ اما همونم یه روز ناپدید بود یه روز پیدا پیدا واقعا نمیفهمیدم چی بدترش میکنه
تا امروز قسمت شد رفتیم دکتر طب اسلامی فهمیدم از شکر سفید میاد اگزماش و گفت به هیچ عنوان نباید بستنی و چیزهایی که شکر سفید داره بخوره دور از جونش مثل سم میمونه و خیلی چیزهای دیگه رو هم گفت باید ها و نباید ها که باید تا ۸ .۹ ماه انجام بدم تا رفع بشه وگرنه هرچی بزرگتر بشه و بدتر میشه و به اندام های داخلیش اسیب میزنه یه خانمی هم بود گفت خواهرزاده من الان زده به لوزالمعده اش و اوضاعش خیلی خرابه
همه باید نباید ها رو اگر دقت کنم و انجام بدم تموم میشه تا یه سال دیگه اما شکر سفید و بستنی رو فعلا تا بزرگسالی باید نخوره
مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
بچه ها من ده ساله باشوهرم بحث و کل کل داریم آخرین بحثمون برمیگرده به اینکه من کل تعطیلات عید فقط اول فروردین دوساعت رفتم اونا هم سوم فروردین اومدن خونمون بعد ازون ۱۴ فروردین گفت بریم من خونه بابام بودم گفتم الان فردا بعد ناراحت شد منم دیگه اومدم تو راه گفتم امشب نمیومدیم شی میشد یکم سر این موضوع کش دادم و گفتم از سرش بیوفته هی میگه خونه بابام خونه بابام بعد کلی فحش داد که ۱۵ روزه نیومدی و اینا کلی بدوبی راه از دم ترخونشون برگشت بعد هانوادش زنگ زدن رفتیم اونجا گفتم ماجرا رو اونا هم میدونن که ما از اول باهم درگیریم سر نرفتن به خونشون بعد اونجا بیشتر طرف منو گرفتن اما خیلی جاها هم کفتن تو مقصری مثلا نمیزاری بچه رو بیاره اینجا تو مقصری بعد خواهر شوهرمم که چند روزیه خودش به مشکل خورده و با دوتا بچه راهنمایی و ابتدایی اونجا بود اونم داشت صحبت می‌کرد بین بحث ها به شوهرم گفتم الان که بچه تو اتاق داره با فامیل تو بازی میکنه چیزی نمیکی چرا خونه بابای من میگی برو اتاق ببین بچه چی شد؟ خواهرشوهرم بلند شد گفت اووو شما دارین لجبازی میکنین این چه رفتاریه تو میکنی مگه بچه ای گفت باند شین برین از خونه بیرون هیچی تو کلتون نمیره تو برین بیرون تو چرا تلافی میکنی این چه رفتاریه به من کفت همرو. بعد بماند که شوهرم شیر شد. من دیگه دهنمو بستم و انگار که ناراحت شدم جواب ندادم تا آخر بحث ساکت و غمگین نشستم بعدت گریه که شما دلتون به حال بچه نمیسوزه رفت دلستر آورد برام بیسکوییت باز کرد بهم داد اما نخوردم. به نظرتون باید جواب میدادم اون لخظه اعصابم خورده چرا گیجم و جواب ندادم
پوشک بچه شیر مادر شیرخشک شیر شب واکسن ۱۸ ماهگی زایمان بارداری پستونک