میخام فریاد بکشم بلکه تخلیه بشم
حال و‌‌ روز خوبی ندارم نه دلم میخاد جایی برم نه مهمون بیاد به هیچ کاریم نمیرسم بااینحال کل عید من درحال مهمونداری بودم شایدم بع همین دلیل کم آوردم انگار
دیشب یکی از دوستانمون حال روحیش بخاطر بیماری پدرش بد بود ما اینارو بیرون دیدیم تا جلو در خونه شون رسوندیم سر یه تعارف و تعارف بازی ساعت ۱۱شب آمدن خونه مون شام
حالا موضوع شام نبود من فکر نمیکردم‌بره پسرشو هم از خونه مادربزرگش برداره بیاره چون قرار بود پسرش شب اونجا بمونه ولی تا قرار شد بیان خونه ما رفت پسرشم آورد یه پسر فوووووووووق العاده شلوغ سرتق بی ادب و سرکش و اذیت کن
یه پسرش بزرگه اون نیومد یه پسر ۸ ساله و یه دختر ۴ونیم ساله اش اومدن خونه ما
دیشب که تا صبح از دست این بچه ها نخوابیدم از صبح هم زودتر بیدار شدم که صبحانه اماده کنم و بچه شیر بدم و … یعنی له له بودم
فقط نگم براتون از فشار عصبی و روانی که این پسر از دیشب به منو بچه من داده
کل عالم از دست بچه من و کتک زدن های بچه من اسیرن اونوقت پسر من از دست این بچه اسیر یود جلو جشمم بچه مو کتک میزد حرص میداذ تمام وسایل هاشو خراب کرد کارتن اسباب بازیاشو با لگد میپرید روش پاره می‌کرد
نمی‌دونم اصلا از کدوم کاراشون بگم
تو راه پله با پسر من دعواش شد مامانشون شروع کرد پسرشو کتک زدن کله ظهر صدای جیغ و داد تو راه پله آبروی منو تو ساختمون بردن اصلا ماتم
باورتون میشه از دیشب نرفتن تا همین یکساعت پیش؟؟؟؟
ادامه تو کامنت👇

۱۹ پاسخ

عزیرم همه ی این اتفاق ها افتاده الان دیگه حرص نخور به خودت چ اعصابت مسلط باش به همسرت بگو اسنپ بگیره بره بچه تون بیاره تا بره و بیاد دلانارو بخوابون یکم دراز بکش انرژی منفی از خودت دور کن

برای اتفاقی که افتاد و گذشت و در اختبار شما نبود بیشتر از این حرص نخور اون زمان تو کنترل شما نبود الان که زمان در اختیارته مدیریت کن به ارامش برسی

من دیشبم شام زیاد پختم که امشب شام نپزم حالا نوش جونشون اضافه شام دیشبم نهار خوردن عصرانه هم خوردن پذیرایی هم شدن میوه شیرینی
بابا دیگه برید دیکه میبینید که من با دوتا بچه حوصله خودمم ندارم
حالا بعذ کلی حرص دادن به خودم و بچه هام و روانی کردن بچه ها موقع رفتن پسرم پشت سرشون گریه کرد هرجی گفتم بچه رو‌ با خودتون نبرید حریف نشدم آمدم دلانا رو بزارم زمین که بتونم دست پسرمو بگیرم بکشم تو خونه که تو راه پله سر و صدا راه نندازه تا برگشتم دیدم دست پسرمو گرفته و وسط راه پله ها هستن
حالا بچه رو برده الان شوهرم میگه ماشین ندارم برم دنبالش شوهر خودشم دیشب نتونسته خونه ما خوب بخوابه خیلی خوابش میاد الان موندم چیکار کنم یعنی سگه سگم
یعنی خودش با سه تا بچه نمیفهمه وقتی میگم بچه منو نبر یعنی نبر !!!
از شدت حرص خوردن و بی خوابی زیر چشام گود شده تو این چند ساعت
یعنی واسه خودم فحش گذاشتم دوباره بااین آدم رفت و آمد کنم
انقد اعصابم خرد بود دلانا رو گذاشتم کریر شیر درست کنم براش پاشو فشار داد خودشو کشید عقب با کله خورد زمین

الهی فدات شم
دیگه حتی بهش تعارفم نکن
روانیای خود شیفته

واااای تروخدا دیگ جواب سلام این ادمم ندی ی وقت رفت و امد هیچی!!!!!سرسام گرفتم از خواندنش چ دنده پهنی داری دختر م اصلن زیر بار ای داستانا نمیرم یعنی چ ک شب خ‌ابیدن خونه ی تو!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ ی جوری رفتار میکردی بلند شن برن

فک کنم اومده فقط حرصت بده و بره

واااای واقعا خدا بهت صبر بده حق داشتی عصبی بشی چه پسر شر وشیطونی کوچیکم نیست
خداروشکر رفتن حالاااااا

وای اعصابت از فولاده خواهر...من بودم فحش کش میکردم همه رو ..
من خیلی اعصابم بعد از زایمان ضعیف شده حوصله ندارم واقعا،خیلی رک و واضح به همه گفتم تا بچم بزرگ و دانا نشده غیر از پدرمادرامون با هیچکس رفت و آمد نمیکنم،واقعنم نه خونه کسی میرم نه به کسی تعارف میکنم بیاد

عزیزم میخای کمکت کنم دیگه اسمتم نیارن شمارشو بفرست این تایپیکتو شات بدم براش 🤣🤣🤣تابفهمن چقدر وحشی بازی دراوردن

عزیزم چرا باهمچین ادمایی سلام علیک میکنی چه برسه رفت اومد اینجور ادامارو از لیست زندگیت حذف کن
اسنپ بگیر برو دنبال پسرت اینجوری که تعریف میکنی پسرش وحشی به بار اومده دوراز جون میزنه برا پسرت اتفاقی میافته یااذیتش میکنه پسرت اوردی شمارشون بزار لیست دیگه قطع رابطه کن باهاشون
الانم دیگه گذشته ارامش خودت حفظ کن وگرنه حال بدتو به دخترم انتقال میدی گلم اروم باش دیگه هرچی بود تموم شده دیگه خواهرم

من اعصابم ریخت بهم
این چه وضعیه بابا
بچه ات رو چرا میذاری غریبه ببره😑😑

حق داری والا من با خوندنش دیوانه شدم

واویلا چه قوم خولی بودن

وای من با خوندنش حرص خوردم قطع رابطه کن بابا آرامشت ارزشش بیشتره

والا با خوندن و تصورش هم من حرصی شدم🤦‍♀️

اطمینان دارم مجدد میان سراغت

چه قد پررو بدم میاد از آدمایی که مفت خورن با یه تعارف میرن خونه اینو اون .
قطع رابطه کن با همچین آدمایی
آرامش خودتو‌بچه ات مهم تر از همه چیزه.

یا خدااااا

این آدم های سمی رو باهاشون رفت آمد نکن

وای چه اوضاعی

سوال های مرتبط

مامان بنیامین مامان بنیامین ۱۰ ماهگی
من میخوام از خانومای عزیز نظر بگیرم درمورد یه موضع مهم! که واقعا داره عذابم میده
من جاریم دو تا پسر داره پسر اولیش خیلی خیلی یعنی شدیدا حسوده ۱۳ سالشه، انقدر بدجنسه که ظهر دیدم برداشته پیازچه گذاشته دهن بنیامین 😭
کلا فکر و ذهن این بچه این شده که در اولین فرصت یه آسیب به بچم بزنه 😭 هرموقع ما جمع میشیم یه جایی سریع میا‌د به مامانش میگه بده بنیامین بغل من باشه ، خود مامانش سریع میاد بچه را ازم میگیره میبره تو اتاق باهاش بازی کنه! این پسرشم کلا حواسش به اینه که من نبینم بره بچه را اذیت کنه
یعنی این پسر بچه برام کابوس شده، هرموقع من برمیگردم اونورشکمشو محکم فشار میده انگشتای دست بنیامینو محکم میگیره باز میکنه مثلا جغجغه دستشه به زور دستشو فشار میده باز میکنه ازش میگیره
من صدبار بهش گفتم دستای بچه را نگیرید این دستشو دهنش میزنه اصلا انگار نه انگار
خود جاریمم که انگار بچه هاش از آسمون اومدن ولی بنیامین اسباب بازیه
من واقعا نمیتونم چیزی بگم میدونم که چیز بدی بهشون بگم بد میشه همه از دست من ناراحت میشن
شما بگید من چیکار کنم؟ مادرشوهرم دعوت میکنه حتما باید همگی بریم نمیتونیم اصلا نریم چون مادرشوهرم فوق العاده زن خوبیه و دوستش دارم
مامان آدرین مامان آدرین ۱۷ ماهگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم
مامان شاهان و دلانا مامان شاهان و دلانا ۷ ماهگی
مامانا دیکه بریدم
دیگه کم آوردم
داغونه داغونم
یه پسر دوسال و هشت ماهه دارم تا امروز هرکی بهم میکفت بیش فعاله عصبانی میشدم شدیدا گارد میکرفتم و میکفتم تا سه سالگی نباید به بچه برچسب بیش فعالی زدم ولی امروز دیکه کم آوردم و پذیرفتم واقعا بیش فعاله از جیزی که همیشه میترسیدم سرم آمد
اصلا حرف گوش نمیکنه به شدت شیطونه و شلوغ و لجبازه و همه رو کتک میزنه دستش هم خیلی سنگینه جوری که دماغ خودمو شکونده
امروز رفتم خونه مادرم انقد اذیت کرد و برادرزاده مو کتک زد که چندبار مجبور شدم بدجور بزنمش و فقط وقتی کتک میخوره در حد چند ثانیه خرف کوش میکنه
آخرشب هم که شوهرم آمد دنبالمون بازم انقد اذیت کرد که شوهرم که عاشقشه برای اولین بار چندبار و‌بدجور کتکش زد
اینو منی میکم که طاقت نداشتم ببینم یکی یه بشکون از بچه اش بگیره و خودمو تکه تکه میکردم ولی این بچه مارو از رو برده و شاید باورتون نشه حتی دیکه از کتک هم نمیترسه و تو روی باباش هم وایستاد
شوهرمو خیلی دوست داره و نقطه ضعفش باباشه
حالم خیلی بده من نمیخاستم اینجوری بچه تربیت کنم اخه مگه این بچه چندسالشه که انقد کتک میخوره
هر راهی هم بگید رفتم بخدا فکر نکنید همون اول بسم اله دست روش بلند کردم نه
حتی عکس بینیمم میزارم که ببینید چجوری منو میزنه با هر زبونی باهاش حرف میزنم بدجور منو میزنه
دیروز از پنجره بالکن آویزون شده بود من بچه بغلم خواب بود نمیتونستم بلند شم هرچی التماسش کردم به زبون گرفتم گفتم بیا فلان بازی رو بکنیم بیا به فلان جا زنک بزنیم اصلا انگار صدای منو نمیشنوه ولی تا دیگه دید زدم به سیم آخر و داد و بیداد کردم آمد کنار