خداروشکر خداروهزار مرتبه شکر کرونا شد عروسی نگرفتیم بااین قوم الظالمین خانواده شوهر 😅
عروسیم ی دعوایی خیلی بد فامیلای شوهرم منو گاز گرفتن
هیچی پدرشوهرم بدون هیچ برنامه و بحثی از قبل عروسیمون نیومد😂 عمه های همسرمم الکی نیومدن درصورتی ک اصلا باهم قهر نبودیم مراسم اخرشب توی حیاط خونه مامانم اینا بود پدرشوهرم قرار بود کوچه رو چراغونی کنه و گوسفند جلومون بکشه و صندلیتان تحویل بگیره ببره ، از تالار میخواستیم حرکت کنیم فهمیدیم کوچه رو چراغونی نکرده گوسفندم نگرفته و صندلیم نبرده ، هیچی بیچاره مامانم اینا ساعت ۱۲ شب گوسفند پیدا کردن جلومون کشتن و مراسم بخاطر نبود صندلی خانوما داخل نشستن آقایونم تو حیاط همش سرپا😂😂 و مراسممونم ب شدت خلوت بود چون اقوام همسرم از شدت حسادت اصلا نیومدن 😂واقعا نمیدونم پدرشوهرم چرا همچین کاری کرد تا چندماه باهاشون قهر کردم بهرحال عروسیو زهرمار ما کردن دلم میخواد ی سالگرد عروسی مفصل جای اون بگیرم😩😩😩
سر سفره عقد دختر عمه اشغال شوهرم اینه شمعدونم رو شکست🥲با کلی وسواس انتخاب کردم🥲
عقد و عروسی خوب بود همه چی با برنامه ولی بله برونمون من مثل این شوهر ندیده هر از اول تا آخر با شادی میرقصیدم بلند بلند میگفتم مادرشوهر چ کردی عمرم دیوانه مردی عروس ب این قشنگی از کجا پیدا کردین😩😂همه هم نگا میکردن هاااا
خاطره ی بدی ندارم خداروشکر دوتاشون خوب گذشتن😅🤍
😂😂😂
من اینقدر ساده بودم برا خواهر شوهرم ( دخترخالمه) عکس لباس عروسم فرستادم ولی اون تا به هفته قبل مجلس همش میگفت من هنوز لباس اوکی نکردم
شب عروسی دیدم تقریبا شبیه لباس عروس من پوشیده رنگ کرم 😂😂😂
من شوهرم ته تغاریه ۶تا خواهر داره (البته یه داداش بزرگتر از خودش داره تک پسر نیست بچهی آخره) روز عقدمون داخل تالار بودیم داماد رفته بود پایین سمتِ مردا ، اومد بالا که بیاد پیش من توی جایگاه بشینه خواهرا کشیدنش وسط و شروع کردن دونه به دونه بغلش کردن و باهاش رقصیدن ، مادرشم اومد باهاشون رقصید ، حین رقص مادرش و داماد مادرشوهرم شوهرمو بغل کرد و شروع کرد های های گریه کردن😐اون گریه کرد شوهرم گریه کرد خواهراش گریه کردن😂حدود یک ساعت رقصیدن و آخرشم که گریه کردن اصلا بمن نگفتن بیا وسط توام باهامون برقص😂من همونطور تنهایی اون بالا نشسته بودم نگاشون میکردم😂خلاصه تا آخر مجلس شوهرم چشاش قرمز بود و بعد اون گریه ها کلا اخمش و انداخته بود🫠😂
هنوزم که هنوزه نمیدونم چرا گریه کرد مادرشوهرم😂همهی دوستام بعدش مسخرم میکردن که مادرشوهرت میخواست شوهرتو از شیر بگیره ناراحت بود گریه میکردن😂
عروسی من کلا بی برنامه بود 😅
اول که بعد آرایشگاه رفتیم باغ عکاسی .. شوهرم دسته گلمو گذاشت رو صندوق عقب ب من کمک کنه بشینم تو ماشین ... بعد امد نشست و خلاصه راه افتاذیم سمت تالا قافل از اینکه دست گل رو صندوقه خلاصه بدون دست گل رفتم تالار 😂
بعدم
دی جی مرد آشنامون بود دی جی خانمو خودش اوکی کرد آهنگارو از من گرفت و فرستاد برا دی جی خانم شب عروسی دیدم اصلا دی جی از سورپرایز تولد (تولد شوهرم ) خبر نداره ....از رقص تانگو خبر نداره و بخاطر این بی خبری وقت کم میومد و رقص تانگو نداشتیم و سورپرایزم به اجبار انجامش دادیم ...
حنا درست کرده بودیم برا همون شب سینیش افتاد و شکست وسط رقص حنا ....
خلاصه که پر از چالش بود ولی خوووش کذشت 😅
از اونجایی ک منو همسرم ازدواجمون عاشقانه بود و هیچ خانواده ای بهمون هزار تومن کمک نکرد حتا جهیزیه قبلش من با پدرم سر شوهرم دعوام شد از خونه بیرونم کرد عقد بودین رفتم خونه پدرشوهرم تا زمان عروسی عروس بدون پدر تو عروسیش نبود فقط مامانم گفتم بیاد چون خیلی بابام بلا ها سرم آورد بخاطر اینکه به حرفش گوش ندادم با آدم مورد علاقم ازدواج کردم بعد ماشین نداشتیم دوست شوهرم اومد ماشینش کرد ماشین عروس شوهرم راضی نشد پشت فرمون ماشینش بشینه دوستش خودش نشست مام پشت بودیم ساعت ۵ عکاسی تموم شد ساعت ۷ تالار بود خلاصه ۲ ساعت ول چرخیدیم با رفیق های شوهرم رفتیم پارک شهرمون سرچوپی گرفتن و اینکه ساعت ۷ رفتیم تالار ساعت ۱۰ شب عمو شوهرم گف بسه بریم خانه چون شب چهارشنبه سوری بود ترسیده بود چیزی نشه خلاصه عروس بی پدر راهی خانه پدرشوهرم شدن تا چن ماهدبعد خونه اجاره کردیم
من اصلا عروسی نگرفتم فقط رفتیم لباس پوشیدیم و رفتیم آتلیه عکس گرفتیمو یه کلیپ هم برا دلخوشی خودمون درست کردیم آخرشم رفتیم خونه بابا اینا مادرشوهرمم با فامیلاشون اومدن اونجا ازاونجا منو بردن خونه خودم پول عروسیمون رو رفتیم سفر خارجی کلیم بهمون خوش گذشت و حال داد هرکسی هم که دوستمون داشت بعدش اومد خونمون و کادو دادن بهمون و واقعا هم از انتخابم راضی ام که مراسم نگرفتم البته من یه بله برون مفصل و بزرگ گرفته بودم
ساعت ۵ آرایشگاه بودم و عروس دوم
برای مادرم، خواهرم، مادر و خاله همسرم و جاریم یه سالن دیگه وقت گرفته بودم و بهشون تاکید کردم ساعت ۸ همگی سالن باشن
قرار بود برادرشوهرم بره دنبالشون که چون شب قبلش با زنش حسابی مست کرده بودن صبح خواب موندن و ازون سالنم هی به من زنگ میزدن چی شد چرا نیومدن
کلی تلفن بازی کردم
خودم مجبور شدم براشون اسنپ بگیرم و اینگونه شد من که قرار بود ساعت ۹ خروج از آرایشگاهم باشه ساعت ۱۱ تازه آماده شدم و به همین ترتیب همه برنامه هامون سه چهار ساعت عقب افتاد به خاطر عن بازی جاریم🤣
و لباس مراسم کیک رو نتونستم بپوشم فقط پول دادم الکی
عکاسی با ساقدوشا کنسل شد کلا
به شوهرم گفتم تلافی این کار داداشت و زنشو تو مراسمشون در میارم که از شانس من بدون جشن عروسی رفتن سر خونه زندگیشون😂
مامراسم عقدوعروسیمون یه مهمونی کوچیک توتالاربودماشین هم گل نزده بودیم وقتی میخواستیم بیاییم خونه من دیدم همه رفتن دم ماشیناشون مادرشوهرم کناریه خواهرشوهرم وایساده شوهرش ماشینشودورترپارک کرده بود دیدم خیلی طول میکشه بیاد تعارف کردم بامابیاد اومد ودوباره تعارف کردم شمابشین جلوونشست حالااصلا هیچوقت جلونمیشینه بنده خدا هرموقع حرفش میشه میگه من اصلاجلونمیشینم نمیدونم چجورشد هنوزم که هنوزه خجالت میکشم
هیچی دیگه خلاصه ماشین هابوق بوق زنان دنبالمون اومدن ودیدن مادرشوهرم نشسته جلو غش کرده بودن ازخنده🤣🤣🤣😅😅
دسته گلم یادم رفته بوووود😭😭
عروس بدون دسته گل بود😑😑😑
تاپیکتو خوندم یاد حرف مادرشوهرم افتادم😂
شب بله برون اومده بود بغل من نشسته بود میگف کیکو شما گرفتین یا پسرم😂
رفته بود جدا از مامانمو خواهرمم پرسیده بود
ما قرار نبود اصلا رقص تانگو داشته باشیم از قبل هم گفته بودم به فیلمبردارو اینا....ولی یهو برامون آهنگ پخش کردن و فیلمبردار گیر داد برقصید قشنگ میشه تو فیلم ...یهو انداختنمون وسط و من و شوهرم اصلا بلد نبودیم چیکار کنیم یه حالت از اول تا آخر رفتیم 😀
عقدو عروسی یکی بود
قرار بود شش تالار باشیم قبل مهمونا عکس وفیلم بگیریم که آرایشگاه دیر آمادم کرد و جلوی مهمونا دوتا ورود داشتیم برای فیلمبرداری
اصلا رقص بلد نبودم و انتخاب آهنگ رو سپرده بودم به خواهر شوهر چون وقت نداشتم که نتیجششد رقص تانگوی خیلی خندهدار😐
موقع آرایش کرمپودر رفت داخل چشمام و تااخر شب همه رو با یه حاله میدیدم و نیم ساعت یک بار با آب باید دست میکشیدم رو لنزم که کامل جلوی دیدم نگیره 🫤
ناهار نخوردم و شام تا میتووونستم توتالار خوردم
عروس کشونی خیییلی خوش گذشت
اخرشب هم آنقدر خسته بودیم هی بیدارمیشدیم بوس و بغل میکردیم و بیهوش میشدیم تا صبح😂😂
چرا اينقد زود رفتن؟🤣🤣🤣
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.