بچه ها من دخترم ۶ سال خورده ایشه به نظرتون چرا اینطوره
اگه یه چیزی باباش براش خرید خوردنی یا هرچیز دیگه ای یا اسباب بازی دیگه فوری میبرش تو کوچه نشونش بده یا میدش به اونا هرچی بهش میگم مامان جان بیارش خونه خودت بخورش نده به کسی گوش نمیده تا فوری برده بذل بخشش کرده تو کوچه بهش بگن برو کل خونتون بار بزن بیار اینم میره میارش حاضره برای دلخوشی بقیه یا اینکه باهاش دوست بشن باهاش خوب باشن هرکاری کنه

خودم حس میکنم بچم کمبود توجه داره همچین چیزی یا جل توجه
یا کمبود اعتماد به نفس
خیلی حس میکنم شبیه خودمه چون این رفتاراش شبیه خودمه اعصابم خورد میشه خودمم از دقتی که دست چپ راستم یاد گرفتم همیشه به خاطر بقیه فداکاری می کردم انقددددددددد سواری وکولی دادم به بقیه رفت که رفت همه فراموششون شد چقد خوبی کردم اصلا تو رابطه های دوستانه م همیشه انگار من نقش تدارکات چی یا اینکه همش تعریف بقبه رو بدم از خودم بگذرم رو داشتم
نمی دونم ریشش از کجاس
هنوز که هنوزه اینطورم

۸ پاسخ

باید بری از یک روانشناس بپرسی ریشه کجاست ولی همش ب دوران کودکی برمیگرده و رفتار ک تو خونه با بچه داشتن...در مورد شما ک اینجور شدی...
در مورد دخترت هم باید ببینی علت چیه خیلی بخشنده هست یا دوست داره ازین طریق بقیه رو ب سمت خودش بیاره
و ب نظرم هوشمندانه هست این رفتار ک ازین طریق دوست جذب میکه ...
ولی در کل محبت شرطی بچه رو جوری بار میاره ک فکر کنه برای دریافت توجه باید ب همه خدمات ارایه بده

دخترت نمیدونه ک پول علف خرس نیست و بابت همه ی خوراکی ها و عروسک هاش پول میره زحمت باباش میره باید تو رفاه صد در صدی نباشه بعضی اوقات والد گری شماهاست ک بچتونو بد میکنه باید والدین نسبتا خوب باشن نه مطلقا خوب تا قدر وسایلشو بدونه منم اینجوری بودم تو بچگی چون درکی از این موضوعات نداشتم از اعتماد بنفس کمم هم نبود دقیقا پنج شش ساله بودم میرفتم خوراکی میخریدم برای اهالی کوچه😂😭

عزیزم اگر توانایی داری با روانشناس کودک مشورت کن راهنماییت میکنه

دقیقا خواهرزادمم اینجوریع با این کار امگار میخان توجه بچهارو بع خودشون جلب کنن

منم همینجوریم هنوزم که هنوزه ، بچگی هام که یادم میاد اعصابم خورد میشه😂 ولی درمورد پسرم با هیشکی شوخی ندارم کلا از وقتی پسرم دنیا اومده به خاطرش تو مسائلی که مربوط به پسرمه باب میل خودم رفتار نمیکنم اونجوری که درسته رفتار میکنم سخته ولی دارم عادت میکنم

مهرطلبه...دنبال جلب توجه

اگه خیلی اذیتی به نظرم برا خودت یه مشاوره برو
خودتو تغییر بدی کم کم دخترتم تغییر میکنه

رو خودت کار کن...رو نه گفتن مخصوصا...بعد به دخترتم یاه بد

سوال های مرتبط

مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
درباره بازی- ۸
من خیلی دنبال این بودم که هم سن و سال پسرم پیدا کنم تا باهم بازی کنن. ولی تجربه ام نشون داد که این سن برای هم بازی شدن خیلی زوده. مطلبش رو هم خوندم که بچه ها تو این سن بازی نمیکنن. یه پدیده ای هست به اسم بازی موازی. یعنی هر کدوم برای خودشون بازی میکنن.
بچه های کم سن تر ، بچه های بزرگتر و بچه های دقیقا هم سنش رو امتحان کردم.
کلا از دیدن هر نوع بچه ای خوشحاله☺️
بچه های کوچیکتر رو دوست داره نگاه کنه و ناز کنه و دست بزنه. بچه های هم سن خودش خوب میتونن با هم راه برن، بیشتر با هم به به میخورن و دبنال هم راه میفتن و سر اسباب بازی دعواشون میشه😅
بچه های حدود ۲ یا ۳ سال خیلی تجربه جالبی نبوده. چون خیلی تو اون سن بچه ها بچن و همینطور لجباز و خودمحور میشن.
بچه های سن بزرگتر حدود ۴ یا ۵ و ۶ هم با دخترا بهتر کنار میاد.مواظبشن. رعایتشو میکنن. پسرها خیلی ورجه وورجه دارن تو این سن انگار‌ یه جا بند نمیشن که البته طبیعیه.
بچه های بزرگتر که دیگه مدرسه ای شدن هم خیلی دوستش دارن خیلی توب مواظبشن. ولی خوب دیگه پسرم نمیتونه به اون صورت باهاشون بازی کنه.
و اینکه تو این سن باید حتما بازی با نظارت و دخالت بزرگترا باشه. باید اگه دعواشون‌میشه دخالت کرد حتما.
سن پسرم ۱ سال و ۴ ماهه.
و از همون موقعی که میتونست بشینه قرارهای دوستانه براش میذاشتم.
الان چندتا دوست داره که خونمون میان و خونشون میریم. فکر میکنم بیشتر دوس داره که نی نی بیاد خونمون و باهاش تو اتاقش بازی کنه. ولی رفتن به خونه بقیه و اسباب بازی های جدیدم خیلی براش جالبه.
خانه بازی هم بردمش چند بار. از وقتی تونست خوب راه بره. ولی با کسی هم بازی نمیشه. خودش بازی میکنه ولی بودن تو محیط بچه ها رو مسلما خیلی دوست داره.
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ سالگی
از دست یچم عاصیم
گاهی فکر میکنم بد ترین بچه ای که میشد داشته باشمو خدا داده بهم
غذا نمیخوره
درست نمیخوابه
برا لباس عوض کردن یا پوشک عوض کردن یا حتی شستنش یه قشقرقی به پا میکنه انگار دارم شکنجش میدم
یک دقیقه نه یک ثانیه حتی برا خودش نیست
صبحا چشماش که باز میشه دهنشم باهاش باز میشه
عذاب الهیه انگار برام
دیگه بریدم از دستش
نه داد زدم سرش ، نه کوچکترین بدرفتاری یا حتی کم صبری کردم، نه دعوا کردیم جلوش ، همه زورمو زدم محبت بدم بهش اعتماد به نفس بدم ، نمیفهمم چرا اینجوری شده و روز به روز داره بدتر میشه
هیییییچ بچه ای رو ندیدم به بدقلقی و نقنقو بودن بچه من
پیرم کرده
خسته شدم دیگه بریدم
نمیدونم دیگه چیکارش کنم ، نه خواب دارم نه زندگی دارم ، فقط نفس نفس میزنم از دستش ، شبا بالا میارم از خستگی و بی خوابی ، روزا دائم تهوع دارم دیگه، حتی نمیزاره یه چیزی کوفتم کنم ، اه اه اه
خستم ازش به معنای واقعی خستم
بعد به خاطر همه این حسا از خودم بدم میاد ، منی که تا الان همه تلاشمو کردم مامان خوبی باشم براش ، چون میدونستم بچه از من و آرامشم حالش خوب میشه ، ولی این انگار با همه بچه ها فرق داره ، بدترینه به قرآن ، یه ذره چیز مثبت نداره ادم دلش خوش باشه بگه من دارم تلاش میکنم پاره میشم ، صبوری میکنم ، شادم براش ، ایییین همه بازی جدید براش اختراع میکنم، کلی اسباب‌بازی ، پارک ، خانه بازی هممممه جا
انگار نه انگار
خستم به قران چرا این بچه همچینه اخه اه