من یه فانتزی دارم بچه ها. اینکه مثلا بچه هامون که بزرگ شدن، ما مامانا یه جا دور هم جمع بشیم و همدیگه رو ببینیم. بچه های همو ببینیم. مثلا اونجا ببینم پندار قشنگم یه جوون رعنا شده. دریای مهربونم پشت فرمون نشسته و مامانشو رسونده. آدرین شیرپسرم اونقدر آقا شده دست انداخته دور شونه های مامانش. دایان جونم آقا دکتر شده و ماهی کوچولوهای دوقلو هرکدوم خانومی شدن واسه خودشون. مهراد قشنگم صدای قشنگی داره و یه دهن آواز میخونه برامون. پارسا جونم با پسرخاله و مامانش اومدن دورهمی. علی کوچولو مردی شده و معماره و امیرعباس جونم مداحیای قشنگی میخونه. رادمتر و رادوین دوطرف مامانشون مث بادیگاردا وایسادن و مامانشون نگاه به قد و بالاشون میکنه و کیف میکنه. جوجولات کت و شلوار کراوات پوشیده و دلم میخواد لپاشو بکشم. جوجت طلایی یه تیپ خفن زده و باورم نمیشه این همون جوجه طلایی کوچولوی گهواره س. ملکا، کنجد کوچولو، آیسا و آرسان، اسرا، نلی جان، هانا، محمدزهیر، رادوین و دیاکو، عرشیا، مهدا، شاهان، پناه، ارغوان و خیلی از گل کوچولوهایی که این روزا با ماماناشون هم دغدغه بودیم و دوست شدیم و الان دلمون کنار همه😍😍😍

تصویر
۱۶ پاسخ

آن شاءالله که بجهدهامون چراغ دلمون بشن مخصوصا این بچه های ته تغاری زنگوله پای تابوت مهیارم

ای جوووونم
چه فانتزی قشنگی 😍
قشنگ تونستم تصویرسازی کنم اون روز رو😍

اگه این اتفاق بیفته چقد جالب میشه دیدارمون😍😅

چه قدر قشنگ و دلنشین😍🥰🤲

واقعا عالی بود پناه بر خدا زحمت هیچ کدوممون هدر نره این قشنگیارو ببینیم

اولا که قوربون اون لپت ‌برم من دوما خیلی قشنگ نوشتی عزیزم قلبم اکلیلی شد از فکر آینده 🥺😍

چقد قشنگ🥺😍
انشالله عزیزم

عزیزم🥹
چقدر اول صبح حال دلم خوب شد با خوندنش
الهی آمین🫂💛

خیلی قشنگ بود عزیزم از دل مهربونته انشالله همه مامان ها خوشبختی کوچولو هاشون ببینن

الهی بگردم🫠🫠انشاالله 😍

چه فانتزی. قشنگی بود😍

چه قشنگ گفتی واقعا تصورش به آدم امید و نشاط میده

وای چ خوب
ایشالا عزیزم ❤

آخی چه فانتزی قشنگی قلبم 🥹❤️

عزیززززززم
چ زیبا😍🥹🥹🥹
ان شاالله🥹🩷

چ قشنگ

سوال های مرتبط

مامان علی 💙👶🏻 مامان علی 💙👶🏻 ۱۳ ماهگی
امروز برای چهارمین بار عمه شدم 🥹💙
و با افتخار اعلام می‌کنم که هر چهار تا برادرزاده‌هام پسرن! 😂
البته اگه علی رو هم حساب کنیم، میشه پنج تا پسر که رسماً دور و برمون ریختن و من نمی‌دونم این خانواده کی قراره یه دختر به خودش ببینه! 😂

مامانِش از دیروز بیمارستان بستری بود و بالاخره امروز ساعت ۶:۳۰ صبح، بعد از کلی درد و انتظار، آقا شاهان تشریف آوردن به این دنیا.
البته خودش ظاهراً خیلی هم برای اومدن عجله نداشته؛ از اون بچه‌هایی بوده که باید با آمپول فشار بهش می‌گفتن:
«داداش دیگه بسه، پاشو بیا بیرون!» 😂
از دیروز ما هم این‌ورِ دنیا دل توی دلمون نبود.
هر چند دقیقه یه بار گوشی دستمون:
«چی شد؟»
«دردش شروع شد؟»
«به دنیا اومد؟»
تا بالاخره ساعت ۶ و نیم صبح خبر رسید که شاهان جان بالاخره وارد شد! 💙
منم که راهَم دور بود و نتونستم اونجا باشم، ولی دلم از همون دیروز پیششون بود.
دلم می‌خواست لحظه‌ی به دنیا اومدنش اونجا باشم، صداشو بشنوم، صورت کوچولوشو ببینم و همون اول بگم:
«سلام آقا شاهان، من عمه‌ جونتم!»
ولی خب فاصله گاهی آدمو از جایی که دلش اونجاست دور می‌کنه...
هرچند از دور هم وقتی خبر تولدش رسید، دلم پر شد از یه عالمه ذوق و عشق.
حالا یه فسقلی دیگه به جمعمون اضافه شده؛
یه پسر کوچولوی دیگه که قراره بزرگ بشه و احتمالاً یه روزی ما رو با شیطنت‌هاش به مرز جنون برسونه! 😂
شاهان جان، خوش اومدی به خانواده‌ای که تا این لحظه پنج تا پسر تحویل گرفته:
چهار تا برادرزاده و یه علیِ خودمون! 😂💙
خوش اومدی شاهان کوچولو 🤍
الهی همیشه سلامت باشی و سهمت از این دنیا،
آغوش گرم، دل خوش، خنده‌های بلند و آدمایی باشه که حتی وقتی راهشون دوره، دلشون پیش توئه.

۹مهر ۴۰۵