سایه های پزشک
۱۵۲



نوید همینطور که به چشمای علی خیره شده بود سوییچ رو روی هوا گرفت و رو به من گفت: بریم عزیزم
پرهام بلند گفت: صبر کنین سلین و هیوا هم با شما میان
نشستم تو ماشین و تو داشبورد رو نگاه کردم که خشاب اسلحه رو چک کنم ، نویدم نشست و وکمربندشو بست و بعد سوار شدن سلین و هیوا راه افتاد
درحالی که دو دستی فرمون رو گرفته بود گفت: حدود پنج کیلومتر باهامون فاصله دارن میریم سمت اسکله ادمای عموت اونجا منتظرمونن
هیوا با صدای بچگانه گفت: مامان من میترسم
چرخیدم سمت صندلی عقب و گفتم: عمه منو ببین
سرشو از تو بغل مامانش بلند کرد
ادامه دادم: منم خیلی وقتا میترسم ، اصلا اشکال نداره بترسی ، ولی تو یه پرتویی ، پرتو ها در عین ترسیدن بازم قوی میمونن دس وقتی صدای تیر اندازی شنیدی چیکار میکنی؟
هیوا: سرمو با دستام پوشش میدم
لیلی: میتونی بهم نشون بدی چجوری؟
دستاشو پشت سرش قلاب کرد و سرشو برد پایین
بالبخند گفتم: دختر خودمی ، فقط از من یا اقا نوید دور نشو باشه؟
سرشو تکون داد و همون موقع سلین گفت: لیلی این بچه مادر داره نیازی نیست این حرفا رو بهش بزنی
ابروهامو دادم بالا و گفتم: سلین جون اگه یکم بجای جنگیدن سعی کنی بفهمی که هیوا دختر برادر منه و من براش نگرانم خیلی بهتره
به بیرون نگاه کرد و گفت: حتی خواهر واقعیش هم نیستی
با حرص نفسمو دادم بیرون و از آینه عقبو نگاه کردم
نوید از پنجره بیرونو نگاه کرد وگفت: نگران نباشین اونا تو کشور خودشون زیاد شلوغ بازی نمیکنن
خنده ی هیستیریکی زدم و گفتم : نمیدونستم قوانین فدرال رو هم حفظی
زیر چشمی نگام کرد که ادامه دادم : این ادما درگیر شدن با پلیس براشون کمترین اهمیت رو داره

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۱۱



علی بلند گفت : این جزای کسیه که به خواهر من آسیب بزنه !
اصلا هم این حرفش با تیکه به نوید نبود!!!
پرهام جلوتر اومد و عکس چند تا دختر بیچاره رو ورق زد و بعد پاشید توی هوا و گفت : ما یه موسسه خیریه نیستیم ولی این دخترایی هستن که تو بهشون اسیب ج ن س ی رسوندی و همشون هم بی گناه بودن !!
جرثقیل کمی پایین تر اومد در حدی که پاهای عمر کمی بالاتر از سطح اب قرار گرفت
تمساح ها به سطح اب اومدن و هی سعی داشتن پاهاشو بگیرن
پرهام ادامه داد : خوبه که گیر خانواده ی ما افتادی تا یه انگلو از جامعه حذف کنیم
عمر بلند بلند التماس میگرد و هی میگفت غلط کردم ، گ ^^ و ه خوردم
علی اشاره کرد و متصدی جرثقیل اونو پایین تر برد و پاهاشو وارد اب کرد
صدای شکسته شدن استخون هاش به دست آرواره های تمساح ها با صدای فریاد نکرش باهم قاطی شدن
نوید دستشو دور شونم حلقه کرد و صورتمو چسبوند به سینش
چشمامو روی هم فشار دادم و به اغوش و صدای قلبش پناه بردم و اروم اشک ریختم
اون دستشو گذاشت روی گوشم محکم و گفت: هیششش الان تموم میشه
چیزی نگفتم و فقط چشمامو بیشتر فشار دادم تا چیزی از این صحنه ها نبینم یا نشنوم ولی متوجه شدم پرهام و علی به منو نوید نگاه کردن و بعد با نگاه معنا داری بهم چشم دوختن
برام مهم نبود ، آغوش نوید الان برای من تنها راه نجات دهنده بود و نمیخواستم عقب بکشم پس همونجا موندم تا همه چیز اروم بشه ..
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۱۱۵



لیلی از اتاق بیرون رفت و من خواستم تیشرتمو در بیارم ولی همین که دستامو کمی بالا دادم درد عجیبی توی زخمم حس کردم ، اروم دادمش بالا و به محل زخم نگاه کردم ، لیلی حق داشت عصبانی بشه چون پانسمانی ک روش بود و حتی قسمتی از لباسم پر خون بود
بعد چند دقیقا برگشت و یه جعبه ی کمک های اولیه رو روی تخت باز کرد و گفت: خب خداروشکر اینجا گاز استریل و الکل داریم ، البته باید ببینم چقد وضعش بده امیدوارم بخیه هاش باز نشده باشه
بالبخند دستشو گرفتم و گفتم: عزیزم اینجا اورژانس نیست ، اروم باش اون فقط یکم خونه
بهم نگاه کرد و گفت: نوید چقد داغی داری از تب میسوزی
اون دست دیگشم گرفتم و گفتم: من خوبم لیان، باشه؟ فقط یکم تبه ، طبیعیه برای این زخم ، حالا یه نفس عمیق بکش
به چشمام نگاه کرد و بعد از چند ثانیه گفت بزار لباستو در بیارم
خودمو دادم عقب و لیلی لبه های لباسمو گرفت و از تنم بیرون کشیدش ، دستام پشت بدنم تکیه گاهم بود و منتظر بودم ببینم میخواد چیکار کنه
کاملا مشخص بود که به بدنم خیره شده و نمیتونه ازش چشم برداره
اروم گفت : این واقعا نامردی محضه
لبخند کجی زدم و گفتم : چی نامردیه عزیزم؟
اروم انگشتشو کشید رو خی بین سیکس پک شکمم و گفت: اینکه محافظم انقد بدن خوبی داشته باشه
همزمان با تماس انگشتش روی پوستم سرمو بردم بالا و اروم نفس کشیدم ، این لعنتی نمیدونه که این کارش باعث درد کشیدن من میشه؟
سعی میکردم با ریتم منظم نفس بکشم و تو دلم داشتم اعداد رو میشمردم که جلوی سفت شدن بدنمو بگیرم و در همین حین لیلی انگار بیشتر قصد دیوونه کردنمو داشت چون کف دستشو مستقیم روی سینم گذاشت
مامان نی نی👧🏻 مامان نی نی👧🏻 ۲ سالگی
یکی از بلاگرایی که دنبال میکنم یه بچه همسن دخترم داره هر روز با بچش دوتایی میرن بیرون استوری میزاره که خیلی داره خوش میگذره و این حرفا
من همیشه با دخترم که میرم بیرون یا دوستم باهامه یا مامانم یا شوهرم
امروز گفتم خوب زن مگه تو چیت از این‌ بلاگرا کمتره دست بچتو بگیر دوتایی برین عشق و حال خلاصه که بچه رو اماده کردم سوار ماشین شدیم زدیم بیرون از اولش این بچه گفت این اهنگ نمیخوام اون اهنگو میخوام و جیغ و گریه که خودم میخوام دست کنم تو مانیتور اهنگ عوض کنم تو صندلی ماشین هم ننشت گفتم صبور باش زن پیادش کن قدم بزنین از اولش افتاد و نق زد گفتم خوب ما مادرو دختریم دوتایی بریم شام بیرون زنگ زد پیتزا سفارش دادم بیرونم نشستیم که بچم راحت باشه از اولش گفت اب بده اب بده پیتزا پرت کرد که نمیخوام جعبه پیتزا بده دستم خودم قارچاشو جدا کنم بقیشم بدم گربه بخوره مجبور شدم بگم اقا پکش کن میبرمش پک کردیم رفتم تو ماشین که بریم سمت خونه تو مسیر شروع کرد موهای منو کشیدن پشت فرمون و جیع که میخوام بیام رو پات بشینم بکش بکش و گریه سر چهار راه بودیم فقط خدا رحم کرد تصادف نکردیم و بازم شکر سالم رسیدیم خونه خلاصه خیلیییییی خوش گذشت با بچه هاتون دوتایی برید بیرون 🙃م
مامان محیا و تودلی مامان محیا و تودلی هفته سی‌وچهارم بارداری
تا یادم نرفته اینو بزارم برای مامان هایی که مثل دختر من بدغذا هستن و به زور چیزی رو پسند میکنن🥴 این پنیر میهن برای کودکان عالیه محیا خیلی دوستش داره صبحانه خالی میخوره، امروزم باز گردو رو به منو صبحانه اش اضافه کردم و فهمید و نخورد تف کرد 😑اصلا لب به مغزیجات نمیزنه،حالا از اینور هم مامانم بهم استرس و فشار روحی میده که آرررره تو مادر خوبی نیستی به بچه خوب نمیرسی از اون گردو و بادام بده بچه بخوره جون بگیره و فلان هزاربار گفتم دوست نداره نمیخوره برگشته میگه نههههه تو از تنبلی نمیاری بدی دست بچه😒 آخه مادر من تو مگه هر روز خونه کنی که زحمات منو ببینی؟! چطور بچه نگه داشتن منو ببینی؟! فقط بلدی از پشت تلفن حرف بارم کنی من مادر این بچه هستم هیچکس هم اندازه من به این بچه نمیرسه بخدا ولی خب چیکار کنم بدغذاست بعضی چیزا رو لب نمیزنه، میگه نههه تو بلد نیستی قلق بچه ات رو بهش بدی بخوره😑 وگرنه خوروندن اونا به بچه که کاری نداره، حالا بیا حالیش کن نه این راه درستی نیست بچه از غذا زده میشه و اینا خلاصه حوصله بحث باهاش رو ندارم میگم آره تو راست میگی حق با شماست
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
شاید من حساسم یا بد شبی رفتم خونه مامانم. اولش با نامزد داداشم قهر بودم. هی داداشم دخمل منو بوس کرد ناز اون برگشت گفت من اصلا بچه‌ خاهرت دوست ندارم چیزی نگفتم ...بعد گوشی برداشته جلو من زنگ دختر دایی هایش زده قربون صدقه شوند می‌ره. قربونتون بشم و ودلم تنگ شده و من کسی جز شما نمیخام. منم گفتم بچها من نیازی ب دوست داشتن تو نداارن اون قدر داد زد و جیغ که داداشم گفت میزنم تو دهنت داد و فریاد نکن بعد اون داداشم از شهر اومدن برگشته با خنده میگه بچه من بچه شهر بچه تو شهرستان ....باز هیچی نگفتم بمیرم پسرم اون قدر شلوغ خراب کاری کرد اصلا میبرمش تو جمع انگار از قفس آزاد شده بچها بغل می‌کنه بوس لمس. داداشم ب بچم گفت دخترم ظریفه تو هم وحش باز هیچی نگفتم. بمیرم برای بچم ،بچم بردم اتاق گفتم تو رو خدااااا مودب باش التماس میکنم ب پات میگفتم آروم بازی کن .آروم صبحت کن نمیخاد بری با اون دختر منظورم بچه داداشم بازی کنی گفت مامانم چشم تا در اتاق باز کردم پرید رو دختر داداشم گفت هی بیا دعوا 🤔یا ب زور بغلش کرده بود گفت وای ولم کن 🫠بچم رفت هرچی بالشت آورد براش پرت میکرد منم گفتم پاشو بریم خونه. اومد خونه همچیییی دعواش کردم الآنم خابید و من پشیمونم و مادر بد. مادر احمق منم. پسرم دوستت دارم قلبم ♥️
مامان لیام جان مامان لیام جان ۲ سالگی
دو پرس وابیشکای تکه ای با دو تا نوشابه ی مشکی و پیاز و نون سنگک چیده شد رو میز و من و بابا حمید شروع کردیم به خوردن
یه تکه از نون سنگک رو میدم دستت که تو کالسکه نشستی
یه خانوم و آقای جوون هم وارد میشن و میز کناریمون رو انتخاب میکنن
به چهره هاشون نگاه میکنم
بینی عمل شده‌ ی  آقا بدجوری تو ذوق میزنه و اصلا با صورت مردونه ش تناسب نداره
به بابا حمید نگاه میکنم و تو دلم ضعف میرم برای صورت مردونه ش
به جای بخیه ی  پیشونیش خیره میشم که میدونم نقطه ضعفشه و منم بارها گفتم که عاشق همون خط بخیه ام
از صدای آقا که با حالت انزجاربه پیشخدمت میگه پیاز رو از میز ما بردار به خودم میام
تو دلم میگم همون بهتر که برداره تو چه می‌دونی وابیشکا با پیاز یعنی چی
صدای اعتراضات و غرغر های تو شروع شده
هرکاری میکنم آروم نمیشی
آقا و خانم جوری نگامون میکنن که انگار تو عمرشون بچه ندیدن
متوجه میشم سرو صدای تو آزارشون میده
به بابا حمید اشاره میکنم که بلند بشیم غذا رو کامل نخورده بلند میشیم و کالسکه رو به سمت در خروجی هدایت میکنم
منتظر بابا حمید که رفته صندوق حساب کنه نمیشم
و فقط محیط رو ترک میکنم
تو ذهنم میگم حالا بدون سمفونی زیبایی که پسرم ایجاد کرده بود غذاتونو بخورید و به این استدلال مادرانه ام لبخند میزنم