۱۱ پاسخ

من چون همسرم به هم نزدیکیم زود زود میبینیم زیاد حوصلم در نمیره خیلی وابسته همیم😁
بعد
از صب تا عصر کار خونه خورد خوراک بچه ها و خواب بعد خواهرم همیشه عصر میاد تا شب ۱۲ میره (جاریمه)
بعد همسرم میاد گاهی میریم بیرون شام و گاهی کافه
۱۰ روز یبارم خونه مامانم
هز از گاهی خونه خواهرام
همین☺️

من که تنهام دوست زیادی ندارم که بشه باهاش درد و دل کرد منظورم صمیمی نیستن
همش خودمو با دخترم و کارای خونه مشغول می کنم ماهی ۱ بار یا ۲ بار بریم خونه مادرشوهرم سالی ۱ یا ۲ بار هم بریم خونه پدرم(آخه ازمون خیلی دورن)

جز کار خونه برای خودم خیاطی می کنم تجربی یاد گرفتم
بافتنی
نقاشی
کار خونه فرسوده میکنه

یعنی بچه اصلا وقتتو نمیگیره؟ من صبح تا شب دارم با پسرم بازی میکنم خسته شدم واقعا

چقد منی ☺️☺️ دقیقا منم همینم

منم شوهرم شبا تا ۱۱:۳۰ سرکاره، من و دخترم همش تنهاییم
ولی من همش بقیه رو خونه ام دعوت میکنم ک اونا هم دعوتم کنن و رفت و آمد ایجاد بشه، خیلی ام خسته میشم ولی میگم اشکال نداره بذا بچه ام اجتماعی بشه
اگه خیلی حوصله ات سررفته بچه دومی رو بیار، فک کنم تا چندسال دیگه بیکار نشی🤣

آموزش رایگان شمع سازی داریم تو روبیکا

آموزش جامع و سرفصل شمع سازی نورا گالری
برای ارتباط بیشتر و ثبت نام
@Nora_galre1405
لینک دعوت
https://rubika.ir/joinc/EJFCFEFE0BQGYUZFUQSWUPXYVQYABPWV

تشریف بیارید هم در آمد میشه هم سرگرمی داخل منزل خودتون

برای خودت سرگرمی درس کن کتاب بخون تو خونه ورزش کن با بچت برو بیرون پارک
من همه ی این کارارو میکنم چون واقعا کلافه میشم از بیکاری

پارک محله.خانه بازی.بازارگردی با بچه جهت سرویس شدن.کافی شاپ. خیلیم تکراری بشن این رفت و امدا گاهی روزا زیاد میخابم🤭

با بچه ها درگیرم😁اکثرا تو گوشیم
کارای خونه مبکنم اشپزی میانوعده چند روز یبارم میرم بیرون ...حموم...

از صب تا عصر ک دور کار خونه وآشپزی غروبم میریم خونه مادرشوهرم کنارمونه خاهرشوهرم واینا میان هرروز عصر باهم خیلی خوبیم مث خاهریم شبم همسرم از سرکار میاد باهم میریم پیاده‌روی وخونه مامانم

سوال های مرتبط

مامان آوین مامان آوین ۴ سالگی
سلام مامان..
یمدته خیلی حال روحیم بده اوضاعم اصلا خوب نیست...این وسط لجبازی های آوین واقعا اذیت کننده شده..از خوابش که بخوام بگم یا ظهر می‌خوابه شب دیر می‌خوابه.. یا ظهر نمیخوابه از چهار و پنج غروب شروع میکنه به گریه تت‌ شب ده که بخوابه..خیلی گریه میکنه بزور گریش وایمیسته اشک میریزه چجوری خیلی حس درماندگی دارم حس میکنم اصلا بلد نیستم با چالش هاش کنار بیام خیلی اذیتم
آوین عاشق کرمانشاهه چون اونجا همه کل روز باهاش بازی میکنن..از خونه خودمون خیلی خوشش نمیاد😭😭😭نمیدونم براش تکراری میشه یا چی نمیدونم ..حتی بگی بریم خونه فلان دوستت یا از دوستای خودم کل روز رو میپرسه کی میریم کجا میریم انگار ارزوشه از خونه بزنه بیرون خونه خودمون نباشه و این برای من خیلی سنگینه😭
آبرنگ براش میارم آرد میارم خمیر بازی می‌کنیم میفرستم حموم آب بازی کنه کارهای خونه رو با همکاریش انجام میدم ادویه غذاروبزنه فلان..کل روز سعب میکنم بهش تو جه کنم از سر از خونه فراریه ..خب من چیکار میتونم بکنم..نمیشه که زندگیمو ول کنم برم کرمانشاه..نمیتونمم کل روز باهاش بازی کنم اصلا حوصلم نمی‌کشه از طرفی کلی کار داره خونه آدم غذاس لباسه فلان..خودش و باباش اصلا رعایت نمیکنن یچیزی میخورن کامل و فرش رو کثیف میکنن نمیشه که جمع نکنم میشه؟؟؟
خیلی خستم...بیشترم خستگی تو جونم میمونه چون رابطش لا من و باباش بهم خورده صمیمی نیستیم خونه‌مون رو دوست نداره انگار نمیدونم چیکار کنم..
خونه بازی میبرم کنم. دریا پارک تقریبا هر روز بیرونه..با دوستاش میبرم بیرون نمیدونم سعی میکنم مادر خوبی باشم ولی بک درصد هم حس موفقیت ندارم..داغونم بخدا حالم اصلا خوب نیست..غذا آماده میکنم میزارم جلوش..دستاشو میزاره رو هم نمیخوره