۱۲ پاسخ

از بس حالم بد بود هیچ خاطره قشنگی ندارم
خداروشکر به دنیا اومد راحت شدم

سونوی سه بعدی با همسرم رفته بودیم 30 هفته بودم ... سونوهای قبلی همسرم کار داشت پیشم نبود
وقتی دکتر شروع کرد به سونوگرافی همسرم برای اولین بار چهره دخترم رو دید گریه کرد خیلی لحظه شیرینی بود 🥹

نمی خوام حتی یک لحظه به اون بارداری وحشتناک فکر کنم خدارو شکر راحت شدم

روزای آخر بارداری
یک شاخه گل که همسرم آخر شب که از کار اومده بود و من زیر پتو چمپاتمه زده بودم بهم داد🥰
روز زن بود🥰

ماه هشتم بارداری انگار افسردگی گرفته بودم و بیشتر وقتا غمگین بودم و گریه میکردم
همسرم هر وقت میدید اینجوریم واسم گل میاورد و واقعا رو روحیه م تاثیر داشت
و همیشه تو کارای خونه و دخترم کمک حالم بود

من فک میکردم حامله بشم شوهرم خیلی هوامو داره،داشت،ولی مث حالت عادی که حواسش همیشه هست بود،اونجوری که تصور میکردم زیاد باشه نبود.
خاطره خوبی که درجا یادم بیاد مشهد رفتنمون بود وقتی 6ماهه بودم🥹

ماه اخر رفتم یه شهر دیگه برف بازی 😁

وقت آتلیه گرفتم برای عکاسی بارداری با همسرم رفتیم آتلیه خودش لباس قشنگ داشت پوشیدم و عکسامون خیلی قشنگ شد 🥰

آخرین شبی که فرداش زایمان داشتم خیلی حس خوبی داشتم
یه چیزی بین نگرانی و خوشحالی

اصلا هیچی یادم نمیاد که خاطره خیلی خوبی باشه، اما یه چیز با مزه اینکه یه صبح زودی بیدار شده بودم و رو تخت دراز کشیده بودم داشتم تو گهواره دور میزدیم هیچ صدایی در نیاوردم نه حرف زدم نه گوشیم صداش باز بود ، بعد یهو آلارم همسرم صدا کرد بچم تو شکمم پرید😍خیلییی با مزه همراه پدرش با آلارم بیدار شد😍

اکو قلب داشت دخترم رو گذاشتیم پیش مادر شوهرم با همسرم رفتیم هم دکتر هم زیارت شاهچراغ یه دوری زدیم بعد کلی وقت

توجه بیش از حد همسرم واقعا اگه الماسم میخواستم برام میاورد ،خدا خیرش بده ❤️

سوال های مرتبط

مامان ستیا👼🏻🩷 مامان ستیا👼🏻🩷 ۱ سالگی