خوب بريم بحث قشنگ ويار بارداري
از خودم بخوام بگم من ١ ماه بود ك فهميده بودم باردارم
از شانس خوبم تهوع نداشتم…
تنها چيزي ك خيلي دوس داشتم و ازش سير نميشدم زيتون پرورده (اپاتاي) بود🫠😵‍💫😂
اكثرجاها اپاتاي رو بايد خيلي ميگشتيم تا پيدا شه يادمه يه مغازه رو پيدا كرده بوديم ك همه طعم هاشو داشت شبي ك گفتم هوس كردم رفتيم گشتيم ب همسرم گفتم قاشق يكبار مصرف هم بگير انقدر خوردم تو راه ١دونه بزرگشو تموم كردم😂و بعد از اون هرچند روز كارمون همين بود تو خونه تو ماشين در حال زيتون خوردن جوري اون يدونه رو تموم ميكردم تنهايي ك جفتمون خندمون ميگرفت!چند بار ديگه هم خوردم و تو خونه شب و نصف شب داشتم ك مثل موشا ميرفتم سر يخچال و چند قاشق ميخوردم اما يهووووو خيلي يهو ديگه بدم اومد!!!!نميدونم چرا!جوري شد ك ظرفشو ميديدم حالم بد ميشد و باقي موندش خراب شد!🙂‍↕️ويار بعدي دوغ ابعلي بود و سالاد كاهو و گوجه خيار
يعني من جوري سالاد ميخوردم يه ظرف پر كه همه دعوام ميكردن ك انقدر سردي نخور براي بچه بده!و يه عالمه دلم ترشيجات ميخواست (شوري و ترشي و خيارشور و هرچيزي ك سركه اي و شور بود!واسه همينا همه ميگفتن ني ني تو پسره اما بماند ك دكتر سونو اول گفت دختر بعد معلوم شد پسره😆
وياربعدي اش رشته و سوپ شير بود خيلي دوس داشتم 🫣 دوستام برام مياوردن يا بيرون يه كاسه ميخوردم.
هندونه هم خيلي ماه هاي اخر ميخوردم يه روز جلو مادر شوهرم نصف هندونه رو خوردم😂😳
ويار بعدي اناربود
رب انار روش ميريختم ميخوردم من اصلا انار دوس ندارم اما تو بارداري هوس انار و رب انار و نمك و ابليمو ميكردم!😳
"عكس از روزهاي اول بارداري با يار خوبم زيتون"😂
شماچه ويارايي داشتين؟

تصویر
۲۷ پاسخ

ویار من بستنیه عاشق بستنیم🥲🥲

نگین غزلمممم

وای یاد خودم افتادم ویار من از اخرای هشت هفتگی شروع شد قبل اون فقط دوغ هوس میکردم و خیلی میخوردم، وارد نه هفته که شدم و ویارام شروع شد چنان زده شدم از دوغ که سر سفره میاوردن من همش در تلاش بودم چشمم به بطری دوغ نیفته که حالم بد نشه، فقط با نگاه کردنش😬
یا قبل بارداری عاشق تخمه و باقالی بودم جوریکه تو خونمون اگر تخمه میبود، صبح کهاز خواب بیدار میشدم به جای صبحانه میشستم تخمه میخوردم اونقدری که دهنم زخم میشد، اما تو بارداری چنان زده شد بوی تخمه و باقالی بهم میخورد حالم بد میشد و کلی چیزای دیگه، کلا پروسه عجیبیه

ویار من چیز های ترش و ترشک پفک تند لواشک مرغ ترش ریواس زرد آلو سیر ترشی جگر هر روز به شوهرم میگفتم بریم جیگرکی آنقدر میخوردم که همونجا چند ساعت می‌نشستم 🤣🤣

واسه من هلو

من دلمه رو در حد معمول دوست داشتم ولی خیلیی از دلمه خوشم میومد اونوقتا هوس میکردم

اپاتای از کجا میگرفتی منم مشهدم دلم خواست

من اصلا اهل میوه نیستم ولی تو بارداری عاشق میوه شده بودم میوه های ابدار🤤سالادم خیلی دوس داشتم دلم سالادای مختلف میخواس عاشق شیرینی و رولت و زولبیا بامیه بودم😩

منکه تهوع شدید داشتم تا آنومالی ، بعدشم خیلی هوس چیزی نکردم ، همون شیرینی جات دوست داشتم که اونم بخاطر فشار بالا نمیتونستم زیاد بخورم

دلم ویار میخواد 🥲😂

ماست ،ابگوشت با گوشت قلقلی🤣

لیموترش و سالادشیرازی فقققط

سلام عزیزم چه خوب 🫡
منم اولین ویارم گوجه سبز بود وسط زمستون اون موقع هم گوجه سبز اصلا نیس بیچاره شوهرم انقد مغازه هارو گشته بود تو یه ظرف گوجه سبز با سرکه بسته بندی بندی کرده بودن تا خوب بمونه و خراب نشه شوهرم برا گرفت و انقد چسبید برام عالیییی بعدشم که فقط سیب و بِه میخوردم یعنی عاشق بِه بودم
بعدشم که هر روز دو سه تا بستنی میخوردم همش ناز میکردم عالیییی بود

ویارای من سالاد شیرازی ترشی مخلوط شربت آبلیمو چاغاله بادوم زردآلو کال قیسی کال سیر ترشی فکرشو کن توی اسفند ماه ویار انبه کرده بودم همه جارو گشتیم انبه پیدا نکردیم بجاش کلی ترشی انبه خریدن😂بستنی انبه آبمیوه انیه چنانی همشو باجون دل خوردم که نگو واین آواخر ویارشیرینی هم بهش اضاف شده😂😂

بنده فقط پرتقال نارنگی

من ویار خاصی نداشتم ولی قبل اینکه بفهمم باردارم خیلییییی شدیدددد آش دوست داشتم ولی بعدش کلا ویار نداشتم
فقط تا پایان سه ماهگی از بوی فست فود و گوشت و یخچال متنفر بودم😂

هندوووونه وسط زمستون فقط هندونه میخوردم😂یاد اون موقع ها میوفتم میگم کاش دوباره حامله بودم و غذا میخوردم الان مجبورم همش رژیم میگیرم

آخ من ک جون میدم واسه زیتون پروردهههههه سالی دوازده ماه ویار دارم بهش 😭🤤الانم با این عکس دلم خواست 😭

چه باااهاااالل🥺

من عاشق شیرینی بودم‌میموردم برا شیرینی و باقلوا و نینیها پسر بودنن

ویار منم آلوچه و چیزای ترش بود

دوغ فقطططط

سمبوسه هندونه فالوده میمردم براشون هنوزم میخورم تموم نشده ویارم🤣🤣

توت فرنگی
در حالی که دوس ندارم ولی تو بارداریم سبد سبد میخوردم بعدش زده شدم و
بستنی 🍦 🍨 🍦

منم حالت تهوع نداشتم
واااای اشتهام باز شده بود هرچی میخوردم سیر نمیشدم
هرجا میرفتم یه پاکت میوه دستم بود میخوردم

من از اول تا اخر فقط دلم شیرموز میخواست . شیر موز هم خودم باید درست میکردم میذاشتم یخ بشه و میخوردم

ذرت مکزیکی پر پنیر و سس

اتفاقا شوری و ترشی پسره منم برا پسرم هموس همینارو داشتم شور تند ترش دوغ ماست خیار

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت 9️⃣
از ريكاوري ميخواستن ببرن تو بخش ،چند نفري از زيراندازم گرفتن و با ١.٢.٣ منو روي يه تخت ديگه گذاشتن.
باورم نميشد تموم شد؟!!!
"من ،همون ادم ترسو تونسته بودم بچمو بيارم ب اين دنيا و براش از تن و جونم فداكاري كرده بودم
از اين بابت خوشحال بودم انگار يه باري از دوشم برداشته شده بود ،ماه ها تصور اين روز و دردارو داشتم.
خدارو تو تمام لحظات اون روز حس ميكردم
ميفهميدم باز هم تو شرايط سخت كنارمه🥹
اميد داشتم بهش (چيزي كه اون روزا خيلي كمرنگ شده بود برام)🫶

يه خانمي اومد بالاسرم ك شكممو فشار بده ،پتو رو زد كنار بهش گفتم توروخدا اروم فشار بدين ميترسم گفت هنوز بي حسي و اخريشه شكمت خوبه ديگه فشار نميدن و محكم ماساژ داد و باز هم نفهميدم 🙈و بعدش با اسانسور منو بردن پايين و تو راهرو به ايستگاه پرستاري گفتن به همراه رياحي بگين بيان اتاقش…
اتاقم خصوصي بود قراربود مامانم و مادر شوهرم شبو كنارم بمونن
هنوز ني ني رو يه دل سير نگاش نكرده بودم،🥹همراهام اومدن،
همسرم اومد كنارم از قبل بهش گفته بودم اول بايد بياي بالاسر من بعد بچه😏😂(اگر اول حواست به من نباشه ناراحت ميشم)😂اول اومد كنارمو دوتايي ذوق ترين بوديم🫂 يه عالمه موقعي كه تو اتاق عمل بودم روي گوشيم بهم پيام داده بود و ويس و گريه خوشحالي و حرفاي خوب ك قرار بود شب همشو گوش كنم🫣🫠🥹 گفتم گلم كوووو😂گفت اجازه ندادن بياره داخل تو نگهباني گذاشته و من غصه خوردم گفتم ببر خونه :( 😂اما كادومو داد😍
با اينكه خيلي بهم گفتن حرف نزن و سرتو تكون نده من يه سره در حال ور ور بودم😂😂😂و هي بهم غر ميزدن اما گوش نميدادم و همه چيو براشون تعريف ميكردم…
مامان آنیل🐣 مامان آنیل🐣 ۱ سالگی
سلام خانوما یه سوال❌❌⁉️⁉️
من همیشه اوایل ماه پریود میشم ماه قبل دوهفته بعد تموم شدن پریودم بخاطر خوردن قرص اورژانسی لکه گرفتم...همیشه قرص اورژانسی ک میخوردم اصلا نامنظمم نمیکرد و خونریزی نمینداخت منو...اون شب خوردم دو روز بعدش دوباره رابطه محلفظت نشده داشتم بعد اون ب لکه افتادم و ترسیدم ک بارداری باشع دوباره یدونه دیگه خوردم یعنی تو یک هفته من دوبار قرص اورژانسی خوردم...و خلاصه بعد خوردن قرص دومی کم کم به خونریزی افتادم خونریزی ک زیادی نبود ولی از لکه هم خیلی بیشتر بود.یروز قرمز بود یروز قهوه ای و...۱۰روز طول کشید این پریودی...من دیگه خیالم راحت شد ک پریود شدم و حامله نیستم...الان دقیقا۳۱روزه از اون تاریخ پریود ی ک شدم میگذره(از اون تاریخی ک بخاطر قرص پریود شدم)بعد اون روزم دیگه توبه کردم اورژانسی نخورم و کلا جلوگیری داشتم...الان تاپیک یکی از مامانارو دیدم منم دلهره گرفتم...ینی من الان باردار نیستم دیگه؟؟اگه بچه مییود با اون خونریزی ک داشتم مطمعنن دفع میشد محاله میموند
خوره افتاده بجونم دارم از نگرانی منم خودخوری میکنم🥲🥲🫠🫠
مامان رضا🍼💙 مامان رضا🍼💙 ۹ ماهگی
دلم واقعا خیلی پره خیلی
.... به اندازه پنج سال ک بچه دار نمیشدم🥲💔اونموقعه که با ذوق تمام رفتم انتی دوقلوهام مرده بودن تو شکمم وقتی ک برگشتم مادرشوهرم میخندید و حتی به روی خودش نمی‌آورد ک حرفشون هم بزنه🥲بعدش ک با اون همه امید بچه دار شدم و دخترک سه ماهمو خدا ازم گرفت داغی ک روی دلم تا ابد ابد ابد سنگینی میکنه یادم نمیره وقتی که مرده بود اومدم خونه حس میکردم هزار تیکه شدم و هر تبکه ازم یه جایی افتاده بود اونا قهقهه میزدن میگفتن و میخندیدن وقتیم ک گفتم چرا میخندید بده شدم🥲بعد همه اینا اون یسالو نیمی ک اقدام بودم و دکتر میرفتم و نمیشد هیچوقت منت های شوهرم یادم نمیره یادم نمیره اون همه نفرینی ک این خانواده به بچهام کردن و با مردنشون شاد شدن هزار تا حرف برام در اوردن ک تو سرطان داری بچهات اینجوری شده انقدررر بهم طعنه میزدن تو که بچه نداری خونه خوب میخای چکار فلانی پسر داره و.... حالا بعده اینهمه بدبختی من خدا بهم نگاه کرد و بچه دار شدم یادمه رضا رو ک باردار بودم مادرشوهرم هرجا رفته بود گفته بود بچش عقب مونده س شکم نداره وزنش کمه فلانه بهمانه اون همه نفرینی ک میکردن که چیزیش بشه و با کمک خدا یه بچه سالم بهم داد الان اونا صاحبش شدن خنده دار نیست .... میگن تو بچه رو مریض کردی تو بهش دارو سروقت نمیدی تو میزنیش
مامان برسام مامان برسام ۱۲ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت ششم6️⃣
عمل شروع شد
حال و هواي عجيبي داشتم
اخرين لحظاتي بود ك ني ني تو وجودم بود🥲براي من لحظه لحظه بارداري شيرين بود،باهاش صحبت ميكردم ،ميخوابيدم، تو بيداري براش اهنگ ميزاشتم و تكون ميخورد، وقتي ناراحت و غمگين بودم خودشو يه طرف جمع ميكرد:( همه اين حسا قرار بود ديگه تموم شه اما خوشحال بودم تو اين سفر ٩ ماهه سلامت بود،،،و قرار بود ببينمش🥲
نميدونم گيج بودم يا نه اما احساس كردم كل زايمانم ٥ دقيقه بيشتر نشد فقط صداي خانوم دكتر و همكاراشو ميشنيدم يه پرستار مهربون ك از اول هم تو اتاق بود اومد گفت خوبي گفتم اره كي تموم ميشه گفت تمومه رسيدن به بچه دارن درش ميارن🫣
خانم دكتر گفت يكي از بالا فشار بده همين خانم پرستار يهو از قفسه سينم محكم فشار ميداد ٢ تا دستشو مينداخت و فشار ميداد خانم دكتر گفت نه نشد بگين سريع يك اقا بياد
يهو يه پرستل مرد اومد و جوري خودشو انداخت رو قفسه سينم ك احساس كردم الان استخونام ميشكنه!نميدونم اين كار واسه چي بود اما هرچي بود براي خارج شدن بچه بود گفتم واي الان خفه ميشم خنديدن گفتن تموم شد و خانم دكتر سلام داد به سيد ما
سلااااام اقاااا برسام خوش اومدييي واي دماغ چاقشووو مامانش بايد ببره عمل كنه😂😂😂
هنوز صدا گريش نيومده بود
اما چند لحظه بعد صداي گريه ظريف و نازش هم اومد
وايييي چقدررررر قلبي بود اين لحظه😍🫠
چقدر اشكام مي ريخت🥹🥹🥹 بلند بلند گفتم جاااان مامان گريه نكن🥹🥹🥹پ