۱۴ پاسخ

همسرت رو خونه راه میدی؟
اونو بفرست لای لنگ ننه ش بفرست خواهراش نگه ش دارن

آره مهم شناسنامه است

اره بابا بهداشت مهم نیس
شناسنامه مهمه

من حتی به شوهرم میگم من بایدبزارم توکاره ای نیستی من بایدبزام پسرمم خودم گذاشتم اینم. خودم

آره تو شناسنامه تغیر بده

حقه تو بوده که انتخاب کنی میدونم ولی اسم رایان واقعا قشنگه

تغییرش بده چیزی که میخوایوبزار،اگرم پاشونوتویه کفش گذاشتن توام اسم انتخابی خودتوصدابزن رو بچت وبه همه هم بگواسمش اینخ

من واقعا متعجبم که تو این ۹ ماه چجوری به چیز به این مهمی فکر نکرده بودید!!!!!!ما از سه ماهگی با شوهرم سر اسم به توافق رسیده بودیم که دختر باشه لی لی و پسر باشه سورنا میذاریم.چیز به این مهمی رو میذاری لحظه اخر؟!

وای😐😐😐مگه میشه اخه😐😐😐

همشونو به خاک و خون بکش
جررررررشون بده که درس عبرت آیندگان بشه.
اخ
جای من خالی😤😤😡😡

اره تا شناسنامه نگرفتی میتونی

همسر تون چی انتخاب کردن مگه
حق شماست بیشتر

اره مهم شناسنامه اس

هنوز شناسنامه نگرفتی اره میشه مهم شناسنامه..حالا چی انتخاب کردن واست

سوال های مرتبط

مامان دختری وپسری🩷🩵 مامان دختری وپسری🩷🩵 ۹ ماهگی
دیگه واسش اسم انتخاب کردم گذاشتم آوینا اسم دختر بزرگمم ساریناهست دیگه خلاصه هرکی منو دید گفت بهت میخوره پسرزا باشی یه سریا گفتن زشت شدی دختر میاری ولی من سپردم به اون بالایی خلاصه که رفتم لباسای دخترمو ازانباری اوردم یه سریاشو شستم اتو کردم یه سری رفتم خریدم ساک وپتو وحوله واین چیزا اسم براش سفارش دادم توهمین گهواره تارسید من ب خاطرانزیم کبدم ک مختل بود دکتر۳۷هفته ختم داد بهم روز ۱۲مهررفتم واسه زایمان همه کاراموکردم بادکترم هماهنگ شدم رفتم بیمارستان دستار دکترم بامن اومد همه کارامو کرد ساعت۸زغتم اتاق عمل تاوارد شدم تکنسین اتاق عمل گفت بچه ات چیه گفتم دختر گفت اسمش چیه گفتم آوینا بعد دکترم اومدکلی باهام صحبت کرد آرومم کرد گفت راستی اسم دخترتو بگو موقع دنیا اومدن توگوشش بگم گفتم آوینا دیگه کارامو شروع کردن ساعت ۹نی نی دنیا اومد ولی باکلی تعجب وسوپرابز که اونروز کل بیمارستان باهاش عکس انداختن وفثقتی بچه رو دراوردن میخواستن تمیزش کنن یه پسر تپلی وخوشگل خدا به من هدیه داده بود
مامان نی نی مامان نی نی ۱ ماهگی
تجربه سزارین دوم بعد از 11 سال:
37هفته بودم که فشارم بالا رفت و دکترم قرار شد ی هفته با قرص کنترلش کنه و 38هفته نینی رو در بیاره🥺شب قبل عمل ساعتای 10 شام خوردم و ناشتا شدم صبح ساعت 4پاشدم دوش گرفتم و چیتان پیتان کردم ساعت 5راه افتادیم سمت بیمارستان 6.30رسیدیم و رفتیم پذیرش بعدش سمت زایشگاه ،دیگه من رفتم داخل و دیدم لباس دادن بهم و تمام لوازممو گرفتن و دادن همسرم حتی گوشیمو گرفتن حالا منم میگم مگه قراره الان ببرینم من هنوز خدافظی نکردم که گفتن نه قبل اتاق عمل همسرتون میبینی
دیگه تو زایشگاه 3نفر بودیم اومدن سوند بذارن گفتم من دکترم داخل اتاق عمل میذارن واسم، مامایی که اومده بود گفت چ خوش خیال بشین تا تو اتاق عمل بذارن بعد بی حسی
گفتم مگه بعد بی‌حسی نیس گفت نه منم استرس گرفتم شدید
دیگه ساعت 9بود منو صدا زدن و اومدن ببرنم ی شنل دادن و با ویلچر بردن 😂شوهرم دم در بود کلی دلداری داد که نترسی چیزی نیس و با دخترمون صحیح و سالم برمیگردی
رفتیم خلاصه اتاق عمل و دکترم اومد گفتم خانم دکتر سوندمو تو بی‌حسی بذارین گفت پس چرا گفتم تو اتاق عمل بذارن نترس بیحس شدی بعدش واست میذارن
(اصل ماجرا پارت بعدیه 😁)
مامان آقا مهدیار💚 مامان آقا مهدیار💚 ۱۳ ماهگی
پارت ۸: دردا شدیدمیشد من فقط همسرمو میخواستم،تا همسرم بیاد دردا شدیدتر میشد،وسط دردا تمرین میکردم با توپ و سعی می‌کردم با تنفس رد کنم این وسط دیگه رفتم تو اتاق LDR وشوهرم اومد،اومدن واسه خون گرفتن و انژیوکتز زدن دیگه من نمیتونستم تحمل کنم و درداروبا تنفس وبیرون دادن صدا با آی رد میکردم.
این وسط هم یه ماما تو مخ اومد من از اتاق وان دار اورد بیرون ،قبلش به ماما خودم گفتم منو ببرید اتاق وان دار می‌خوام ورزش کنم ولی نمیدونستم‌نیازم‌نمیشه😬
دست شوهرم تو دستم بود و دردا شدیدتر میشد و واقعا من هیچی از دردا یادم نیست ،تو حالت اغما بودم، فقط یه لحظه یادمه که شوهرم به ماما گفت چشای مهسا رفت که میگفتن طبیعیه و بخاطرشدت درداست.
بعدا شوهرم میگفت دردارو فقط با ذکر رد میکردی.
منی که یکبار هم تو عمرم داد و جیغ نزدم و فکر میکردم که تو زایمانم صدام‌ در نمیاد،واقعا فقط با داد دردارو رد میکردم.
اینم بگم داد زدن واقعا طبیعیه و اصلاااا ترس نداره فقط باید بتونی تنفس بگیری که نفست کم نیاد
مامان جان من مامان جان من ۱۰ ماهگی
همه ریختن تو اتاق دکتر چک کرد و گفت سریع اتاق عمل سرییییع
طفلی همسرم دم اتاق خشکش زده بود
از شانس ما اتاق عمل ها پربود و حتی دکتر هم صدازدن اتاق عمل
گفت ببین نهایت نیم ساعته بچت بغلته الان من باید برم اتاق عمل
یکم معطل شدم که کارای سز رو کردن سوند و تغییر لباس و ...و ساعت ۵و ۵۰دیقه من از اتاق زایمان طبیعی بردن بیرون و باسرعت راه رو و ریکاوری طی شد و رسیدیم اتاق عمل
خیلی ترسیده بودم خیلیییی بشدت میلرزیدم دندونام میخورد بهم
کادر اتاق عمل عالی بودن دکتر بیهوشی کلی باهام شوخی کرد و بی حس شدم و ماماهمراهم همچنان پیشم بود
منو خوابدن و من شروع کردم به التماس که من حس میکنم توروخدا عملم نکنید😂
خلاصه کنم عمل شروع شد و من این صدارو شنیدم دو دور بنده ناف
چقدرم محکمه...
ساعته ۱۸:۱۰دقیقه پسرم بدنیا اومد و دلیل اون بی تحرکی معلوم شد ولی تو هیییییچ سونویی بنده ناف نبود حتی روز قبل زده بنده ناف دور گردن مشاهده نشد
شکرخدا الان پسرم سالمه و بغلمه ولی شماحتما به صدای دلتون و حس مادرانتون اعتناد کنید که هیچ وقت دروغ نمیگه...
و خیلی استراحت کنید بعد سزارین من الان سه تابخیم بازشده و بشدت درگیرم
مامان فندق مامان فندق ۴ ماهگی
خونواده شوهرم رسم دارن اسم بچه رو بابا بزرگ شوهرم توی گوشش بگه
اسم پسرمو باباش انتخاب کرد منم دوست داشتم قبول کردم ولی من کلا اینکه دوتا اسم تو گوش بچه میگن دوست ندارم
موقع اذان گفتن توی گوشش بعد از اینکه اسمشو گفت یهو مادرشوهرم اومد گفت من میخوام اون گوششو یه اسم مذهبی بذارم من هیچی نگفتم با اینکه خیلی ناراحت شدم که قبلش از من نپرسید شاید من اصلا میخواستم اون گوششو خودم انتخاب کنم

این بار از اول گفتم دختر بود بچم‌اسمش نغمه است
باز مادرشوهرم هربار میومد یه اسم پیشنهاد میداد و من ک میگفتم اره قشنگه ولی من میخوام بذارم نغمه
تا چندروزپیش که مادرشوهرم اومد دیدنم و من داشتم با جاریم درمورد اسمایی که مناسبتی پیش میاد و انتخاب میشه حرف میزدیم‌ گفت خب حالا بچه ات دختره اگه پسر بود باید میذاشتی علی یهو مادرشوهرم گفت خب الانم شب قدر بوده اسم‌مناسبتی داره گفتم چی مثلا گفت فاطمه
گفتم‌اهان اره
دیشب به شوهرم گفتم من ک فعلا بیرون نمیام از خونه اقاجونتم ک نمیاد پس اسم بچه چی میشه؟ گفت تو اسمشو بگو تو گوشش ما هروقت شرایط اوکی بود میگیم اقاجونم اذانشو بگه ولی نمیگیم ک چیکار کردیم😂😂
بقیه اش کامنت میذارم

#شیرخشک#فرزندپروری#نوزاد#ادرار