ماامانا یه دقیقه بیاید تاپیک قبلمو بخونید
امروز یه اتفاقی افتاد.با دخترم خیلی اتفاقی رفتیم بازاری تو شهرمون که اصلا سمت ما نیست و اولین بار بود دخترمو میبردم اونجا.از قضا شوهرم لباس مجلسیش لک ششده بود و منم یهو اونجا پود لکه بر لباس دیدم رفتم تو مغازه بخرم یهو فروشنده رو کرد به دخترم گفت منو شناختی؟گفت من بابای همون پسری هستم که پارسال تو پارک بهت خورد(اون پسر سمت دختر من دوید و دختر من ثابت کنارم ایستاده بود من پشتم به اون پسر بود و اصلا ندیدمش عین برق رد شد تا به خودم اومدم دیدم دخترم یه متر با پشت سرش پرت شده زمین و سر همین ضربه یه دندون جلوشو از دست داد و اینکه اونا اصلا عذرخواهی نکردن و مادر پسر اومد گفت بچه ان دیگه پشتشو کرد رفتن)من تا مرده رو دیدم گفتم ای وای شما همون اقایید گفت دیروز تو همون پارک یه دختره تاب سواری میکرد تاب خورد تو صورت پسر من داغون شد صورتش و مادر دختره اصلا عذرخواهی نکرد پشتشو کرد.منم درجواب گفتم از هردست بدی از همون دست پس میگیری دقیقا کاری که خانم شما و شما باما کردید و باعث شدید دختر من یه دندونشو از دست بده مرده شرمنده و لال شد کارت کشیدم و با خنده اومدم بیرون.
مامانا ظالم به سزای عملش میرسه و من باز ایمان آوردم

۸ پاسخ

برعکس من تازگیا به این نتیجه رسیدم ک خیلی بی عدالتی هست و هیچ عدالتی وجود نداره

عزیزم خیلی متاسفم بابت اتفاقی که برای دخترت افتاد
انشالله که برای شما همینطور باشه و‌کسی نتونه ظلم کنه
ولی بزار من یه مثال برات بزنم
پدرم ادم ساده ایه خیلی دین دار هست و‌خیلی راحت رو اسم خدا و پیغمبر اعتماد میکنه به آدما
۲۰ سال پیش یه خونه ای رو خرید از یه آقایی
اون آقاهه کلاه گذاشت سر پدرم خونه نه تنها متراژش کم بود حدود ۲۵ متر اختلاف متر بلکه سند هم نداشت
قاچاقی درست کرده بود
پدرم خدا شاهده ۱۲ سال دادگاه رفت شکایت کرد طلاهای مادرم ماشین زیر پاش گوشواره های ما دختراش رو فر‌وخت خرج وکیل و شکایت و... اینا کرد
تهش شهرداری اومد خونه رو ویران کرد گفت قاچاقی درست شده
بعدش دیگه از آوارگی مون و‌ عمل کمر بابامو و....نگم برات
اون اقا چیشد؟پسرش شد دکتر عمومی
براشون زن گرفت الانم بهترین نقطه شهر خونه داره و داره زندگیشو میکنه صحیح و سالم
پدر من ورشکست شد داغون شد ۲۰ سال عقب افتاد از زندگی
اخرش چی؟؟؟
دنیا پره بی عدالتیه
هیچ وقت هیچ برابری وجود نداره هیج عدلی نیست هیچ عادلی نیست متاسفانه

آدما تقاص کاراشون رو تو همین دنیا پس میدن

شایدم همینطوره ... شایدم همیشه به سزای عملش میرسه ولی خیلی وقتا ما به چشم‌نمیتونیم‌ببینیم و به گوشمون نمیرسه💔

دقیقا هیچ ظلمی و هیچ خوبی تو این دنیا از دید خدا پنهون نمیمونه
هر چند بچه ی اونا هم تقصیری نداشته طفلی و غیر عمدی بوده کارش
ولی باید حداقل پدر ومادرش عذرخواهی میکردن

دقیقا خواهر منم بهم خیلی خیلی بد کرد شوهرشم همین طور کلی از برادر شوهرش تعریف کردن ک آی فلانه آی بهانه آی خیلی خوبه بعد از اینکه عقد کردیم گندش دراومد ک هم خانوم باز بوده هم مشروب خور تیر هم کفتر باز هم ول و لات، خواهرم یکبار ازم حلالیت نگرفت ک هیچ همه جا هم میشست ابرو می‌برد و پشت سرم حرف می‌زد چند بار خواستم جدا بشم نذاشت گفت نه جدا لشی دیگه کسی نمیاد بگیرتت و آبروی ما هم تو خاندان شوهرم میره منم عقلم نمی‌رسید به خاطر خواهرم تمام سختی هارو به جون خریدم حالا برگشته به زندگی خودش و با شوهرش چند سالیه به مشکل خورده اما بازم انقدر حسود و کینه ایه ک تا فرصت پیدا میکنه سر هر چیزی تیکه میندازه و متلک بار آدم میکنه .منم چند بار با به در گفتم ک دیوار بشنوه گفتم من از تک به تک کسایی ک این وصلت رو اجازه دادن سر بگیره با این‌ه می‌دونستن شوهر من چه جور آدمیه و دهن باز نکردن راضی نیستم و حلالشون نمیکنم و از خدا خواستم عذابی ک کشیدم برگرده به زندگی خودشون

چه جالب
کلید اسرار این قسمت : قانون کارما

دقیقا دقیقا

سوال های مرتبط

مامان دردونه مامان دردونه ۴ سالگی
تا قبل بچه دار شدنم همیشه وقتی می‌دیدم بزرگترها سر دعوای بچها تو پارک یا جایی دعوا می‌کنند میگفتم با خودم ببین بچه ها بی عقلند بزرگتراشون بی عقل تر. تا چند روز پیش تو پارک دخترم تو پارک داشت تو شن با نوک کفشش لگد میزد می‌رفت (دخترم تا حالا حتی یه بارم بچه ای نزده و عاشق بچهاست) از قضا کون بچه یه خانم نزدیک لگد دخترم بود و من دیدم که پاش از کنارش رد شد (دختره خوابیده بود تو شن). خانمه فک کرد دخترم زده و دوید سمت دخترم مثل (سگ)بعله سگه که حمله می‌کنه واسه یه بچه به سن دختر من🙂 بازوی دخترم کشید چرا دخترم زدی؟ حالا دخترش ریلکس نشسته بودا
منم بحث کردم با زنه که حق نداشتی دست به بچه من بزنی(کنترل کردم خودمو وگرنه حقش یه سیلی آبدار بود) تا دستش با دست بچه مردوم نخوره
حالا میفهمم عامل خیلی از دعواها همین بزرگترای بیشعور هستن که زودتر از عکس العمل بچشون میپرن وسط .
من خودم بارها دخترم کتک خورده و گریه کرده حتی خودم دخالت ندادم و بعداً دفاع کردن یاد دادم اگه کسی زد دفاع کنه از خودش
اینارو گفتم اگه کسی شخصیتش دور از جون همه شماها مثل این خانمه هست خودش تغییر بده چون دعواهای بدی دیدم شده و میشه
مامان م سهیل مامان م سهیل ۴ سالگی
امروز بدترین روز زندگیم بود حالم انقدر بده که نه چیزی میتونم بخورم نه میتونم بخوابم پا پسرم از خونه ی مادرم داشتم میومدم پسرم گریه کرد گفت سر سره گفتم باشه چندتا سر بخور بریم یه مادری بود بچش خیلی و. ح ش ی بود با اینکه از پسر من چند ماهی ک چک تر بود اینا داشتن بازی میکردن من به پسرم گفتم مامان اروم بازی کن حواست باشه بعد اون پسره اومد پسر منو چنگ انداخت مادرشم پیشش بود من زود پسرم رو کشیدم کنار گفتم مامان عیلی ندا ه اونم نی نیه برو بازی کن پسرم رفت دوباره اون اومد تو سر سره دستشو انداخت صورت پسرم بعد سرش داد زد پسرم دستشو زد اون ور گفت چرا چنگ میندازی مادرش فکر کرد پسر من اونو زد گفت اقا پسر چرا میزنی داد زد سر بچم یدونه زد یهش من بهش گفتم پسرم نزد بچت داشت چنگ مینداخت دستشد زد اونور بعدشم اینا دوتا بچن چند بار من بچه ی خودمو کشیدم اوردم اینور دوباره این بچه اومد پسر منو زد بعد پسرم بلند سرش داد زد گفت نکن مادر احمقش عوض اینکه بچش رو ببره کنار اومد پسر منو زد که چرا داد میزنی گفتم خانم محترم پسر شما زد پسر منم سرش داد زد مادره ی احمق برگشت فحش خیلی بدی بهم داد اونجا همه داشتن بهش میگفتن خانم چه خبره بچه شما داره اذیت میکنه تازه طلب کارم هستی منم چند تا بارش کردم بچم رو برداشتم اومدم نصف راه بودم دیدم یکی همچین زد تو گوشم که سرم سوت کشید برگشتم ببینم کیه یکیم زد تو گوشم نگو برادر زنه بوده ۱۲ یا ۱۳ سالش بود انقدر غافلگیر شدم زبونم بند اومد پسره فرار کرد
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
بیدارید دخترا یسوال ذهنمو مشغول کرده
ما پایین خونمون پارکه و دخترمو اکثرا میبرم پارک حالا یه دختر هست از دختر من بزرگتره و اینجور ک چن نفر میشناسنش تو بچگی تشنج میکنه و الان متوجه نمیشه و هر یکساعت قرص میخوره.. حالا این دختر بچه رو پدرش هر روز میاره پارک و هروقتم میان پدره یا میشینه رو صندلی مشغول گوشیه یا حرف زدن با دیگران.... دختر من تو پارک بازی میکنه با دوستاش این بچه هم میره بازی میکنه باهاشون بحدیکه بچه ها نمیخان با این دختربچه بازی کنن میگن اذیتمون میکنه اما من میگم اشکال نداره بازی کنین باهم.. چن بار خودم دیدم دختر منو از سرسره هل داد و بهش تذکر دادم.. دیروز دخترم داشت با دوستاش مامان بازی می‌کرد و چمن ها رو می‌کندن مثلا غذا درست میکنن این بچه درکنار بازی با اینا رفت همشو لگد زد و چمنها رو پخش زمین کرد دختر منم میخاست حمله کنه بچه رو بزنه ک اجازه ندادم و دخترم جیغ میزد.. دوباره دخترم رو سرسره بود اومد گفت مامان این دختره دماغمو زد منم ب دختره در حالیکه باباش میدید گفتم برا چی میزنی؟ نباید بچه ها رو بزنی و ب دخترم و دوستاش گفتم خب جدا بازی کنید و باهاش بازی نکنید پدره اومد ب دخترش گفت زدی؟ اون گفت نه در حالیکه دختره من اصلادروغ نمیگه و پدره گفت دخترم حالیش نمیشه و فلان و نزده. در حالیکه روزای قبل بچه های دیگه میرفتن پیش بابای دختره و شکایت میکردن👇👇
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
خانوما من تا ب امروز ک دخترم 3سال و 8ماهشه در حد توانم هر چی ک دخترم خاست و اراده کرد رو براش خریدم. از خوراکی بگیر تا اسباب بازی و لباس.. ب قدری که تقریبا هر چن روز درمیون لباس جدید میپوشه میره بیرون یا پارک.. همیشه مرتب و تمیز.. بحدی ک وقتی میریم پارک چن تا از خانوما ک سلام علیک داریم ب دخترم میگن وای چه لباس قشنگی پوشیدی یا میگن چه حوصله ای داری لباس و با گیره مو و عینکش رو باهم ست میکنی اکثرا.. خلاصه خاستم بگم ر این حد رسیدگی دارم بهش حالا در کنار اینا اصلا آدم باج دهنده ای نیستم وقتایی شده دخترم چیزی خاسته و من میگفتم نه و این نه واقعا نه بود اگر گریه کنه بهش میگم با گریه تو من هیچ کاری برات نمیکنم هروقت گریه ت تموم شد باهم صحبت میکنیم.. خیلی وقتا خیلی چیزاشو خودم از رو ذوق خودم براش میگیرم... امروز دخترم و شوهرم باهم رفتن پارک یکی از دوستای دخترم هروقت دخترمو میبینه میگه بریم خوراکی بخریم( همراه مامانمون) امروزم ب دخترم گفت بریم مغازه؟ دخترم ب باباش گفت بریم مغازه و شوهر خنگ من از قضا کارتش رو نبرد و ب دخترم گفت بابا تو خونه کلی خوراکی داری( واقعانم داره هفته پیش رفتیم فروشگاه فقط شاید نزدیک ب یه تومن براش خوراکی های مختلف خریدیم بعد شوهرم از سرکارش نزدیک ب 500هزار براش اسنک خریده آورده) خلاصه شوهرم گفت کلی خوراکی داری یهو دخترم گفت وایسا برم از مامان دوستم بپرسم و دویید رفت گفت:
مامان ائل‍آی مامان ائل‍آی ۳ سالگی
فرزند پروری، تربیت، کودک
خانوما خاک به سر شدم، مغزم داره سوت می کشه، چرا من اینقد باید ساده و بی تجربه و نفهم باشم. پسر برادرم ۷ سالشه یکم زیادی سر و گوشش می جنبه من شک کرده بودم، دیروز با دخترم داشتن بازی می کردن من سعی می کنم تنهاشون نذارم ولی ی لحظه گرم صحبت شدم دلیل اصلی سهل انگاریم هم پسر بزرگتر ۱۱ ساله اشم اونجا بود و مواظبشون بود، من رفتم سر بزنم یهو احساس کردم پسر کوچیکه از پیش دخترم رفت روی تخت و دخترم یجور ترسیده، امروز صبح که از خواب بیدار شد ازش پرسیدم داشتین چی بازی می کردین داشت توضیح می داد یهو اسم پسر برادرم برد و گفت فلانی گفت بیا دست بزن بعدش دخترم حرفشو ادامه نداد و گفت هیچی هیچی یادم رفت، هر چقد پرسیدم که گفت ب کجا دست بزن به بدن به لباس به چی همش گفت نمی خوام بگم دوس ندارم بهونه گیری کرد و گفت من گشنمه من تشنمه خلاصه هر چی من پرسیدم قیافه ترسیده و نگران گرفت. بهش گفتم اونحا دوربین داشت می رم ببینم بهتره خودت بگی، بعدش گفتم نهار هر چی دوس داری برات از بیرون می‌خرم ، من بهت عصبانی نمی‌شم و باهات دوستم تو خیلی کوچولویی و کلی حرف که بازم راضی نشد بگه. حالا من خیلی می‌ترسم و استرس شو دارم چیکار کنم.
دخترم خیلی با من لج حرفشو به من نمی زنه از این می‌ترسم اتفاقای بدتری بیفته و نگه، بهش می‌گم و از خیلی وقته که آموزش جای خصوصی رو بهش می دم وقتیم ازش می پرسم اگه کسی بجای خصوصمون دست زد یا گفت بیا نشونت بدم باید داد بزنی،
مامان دوتا پرنسس مامان دوتا پرنسس ۳ سالگی
برا زایمان اومدم خونه مامانم امروز ۱۴ روزه شوهرمم رفته مسافرت کاری بخاطر همین مجبور شدم خونه مامانم بمونم پریروز مادرم دخترمو یه صورتی محکم زد گفت چرا اینقد شیطونی تو بعد داداشم دیشب با کفش از دور پرت کرد سمت دخترم محکم خورد تو پهلو اش دخترم خیلی گریه کرد هم از صورتی که مادرم زد هم بخاطر پهلوش که داداشم با کفش زد امشب باباش زنگ زد حرف زد باهاش دخترم ب باباش گفت مادر جون الکی منو زد محکم تو گوشم دایی هم با کفش محکم زد تو پهلو هم خیلی درد داشت باباش دیوونه شد که چرا چیزی نگفتی چرا اجازه دادی دختر مو بزنن مگه اینا سر کوچه افتاده ست هرکی رسید بزنه یه عالمه حرف بارم کرد چون شوهرم خیلی خیلی رو دخترم حساسه خودش که باباشه هیچوقت دست روش بلند نکرده واقعا عصبی شد الانم با من قهر کرده واقعا خودمم از رفتار مادرم برادرم دلخور شدم ولی ب روشون نیاوردم شوهرمم گفت سریع صبح زود جمع کن برو خونه لااقل دخترام تو آرامشن خونه باشه خیالم راحته گفت دیگه اسم خونه مادر تو بیاری خودت میدونی 😔😓💔 فرزندپروری فرزندپروری