فرزند پروری، تربیت، کودک
خانوما خاک به سر شدم، مغزم داره سوت می کشه، چرا من اینقد باید ساده و بی تجربه و نفهم باشم. پسر برادرم ۷ سالشه یکم زیادی سر و گوشش می جنبه من شک کرده بودم، دیروز با دخترم داشتن بازی می کردن من سعی می کنم تنهاشون نذارم ولی ی لحظه گرم صحبت شدم دلیل اصلی سهل انگاریم هم پسر بزرگتر ۱۱ ساله اشم اونجا بود و مواظبشون بود، من رفتم سر بزنم یهو احساس کردم پسر کوچیکه از پیش دخترم رفت روی تخت و دخترم یجور ترسیده، امروز صبح که از خواب بیدار شد ازش پرسیدم داشتین چی بازی می کردین داشت توضیح می داد یهو اسم پسر برادرم برد و گفت فلانی گفت بیا دست بزن بعدش دخترم حرفشو ادامه نداد و گفت هیچی هیچی یادم رفت، هر چقد پرسیدم که گفت ب کجا دست بزن به بدن به لباس به چی همش گفت نمی خوام بگم دوس ندارم بهونه گیری کرد و گفت من گشنمه من تشنمه خلاصه هر چی من پرسیدم قیافه ترسیده و نگران گرفت. بهش گفتم اونحا دوربین داشت می رم ببینم بهتره خودت بگی، بعدش گفتم نهار هر چی دوس داری برات از بیرون می‌خرم ، من بهت عصبانی نمی‌شم و باهات دوستم تو خیلی کوچولویی و کلی حرف که بازم راضی نشد بگه. حالا من خیلی می‌ترسم و استرس شو دارم چیکار کنم.
دخترم خیلی با من لج حرفشو به من نمی زنه از این می‌ترسم اتفاقای بدتری بیفته و نگه، بهش می‌گم و از خیلی وقته که آموزش جای خصوصی رو بهش می دم وقتیم ازش می پرسم اگه کسی بجای خصوصمون دست زد یا گفت بیا نشونت بدم باید داد بزنی،

۹ پاسخ

عزیزم حتما از مشاور کودک کمک بگیرید
منم از ترس این چیزها دارم از مشاور کمک میگیرم

عزیزم تو قالب بازی ازش حرف بکش بگو دیروز داشتی با دوستات بازی میکردی بیا باهم همون بازی رو بکنیم منم دوست داریم بازی کنم وقتی زیاد سوال جواب کنی بچه ها می‌رن تو‌حالت دفاعی

انقدر از بچه نپرس .از این به بعد هم سعی کن باهاش طرح رفاقت بریزی که تو رو دوستش بدون نه این که ازت بترس،من بعضی وقتا به پسرم میگم مامانا از چشما میفهمن

من جای شما باشم از یه مشاور کودک کمک میگیرم میبرم باهاش حرف بزنن تا یاد بگیره و رابطه ام رو کلا قطع میکنم برامم مهم نیست برادر خودم باشه یا شوهر تا روزی که دخترم بد و خوب رو بفهمه چون این آسیبا هیچ جوره جبران نمیشه

خاهر منم یبار همچن اتفاقی افتاد برام واقعا درکت میکنم از اون ب بعد کمتر تنهاشون میزارم

عزیزم ذهن بچه رو کنجکاو نکن هی بهش یاد آوری نکن اگه فکر می‌کنی واقعا اتفاقی افتاده حواستو جمع کن نذار دیگ تنها بمونن اون بچه هم ۷سالشه شما اگه متوجه هم بشی میخوای بری بزنی تو گوشش؟؟انقدرم خودتو اذیت نکن استرستو ب بچه انتقال نده فقط و فقط دیگ بیشتر حواست باشه بهش

به باباش بگو
من بهش گفتم کلاغا بهم خبر میدن دیگه خودش میگه

بهش بین حدود یک هفته فرصت بده اجازه بده مغزش پردازش کنه خودش احتمال داره بگه شده حتی با سانسور

بعدش ازش پرسیدم تو که بلدی چرا داد نزدی من یا بابا رو صدا بزنی گفت دوس نداشتم دلم نمی خواست، بهش می گم از این به بعد باید صدا بزنی میگه نه می ترسم.
من چطوری باید یادش بدم . بهش می گم مامان دوست داره و بهت داره یاد میده که از خودت مراقبت کنی میگه نه نمی خوام.
در کل به حرف من گوش نمی ده با من لجه من خرچی بگم برعکس اونکار می کنه

سوال های مرتبط

مامان جان دلم🍁 مامان جان دلم🍁 ۳ سالگی
همیشه خط قرمزم زدن بچه بود، اما دخترم‌ به حدی شیطون و حرف گوش نکن و غیرقابل کنترله که اخیرا هردومون گاهی اینکارو می‌کنیم😔بعدشم به شدت عذاب وجدان می گیریم اما متاسفانه اینکار غیرارادی اتفاق می افته چون هیچ راهی برای متوقف کردنش باقی نمی مونه😔 هرچقدر بگی فلان کارو نکن باز همونو هی تکرار می کنه. همه خرابکاریاش عمدیه نه از روی اشتباه کردن کودکانه، مثلا عمدا دوغ رو می ریزه روی مبل، نه اینکه دستش بخوره بریزه، عمدا پنکه رو هل می ده می ندازه زمین که بشکنه، یه جارو برقی نمی تونیم بکشیم،۵۰ بار سیمو از برق می کشه بیرون یا میاد می شینه رو دکمه خاموش روشن. غذا رو تو تمام سطح خونه پخش می کنه😭 نه تشویق جواب می ده نه صحبت نه دعوا. دیگه درمونده شدیم هیچ امیدیم به بهبودش ندارم😔 ۲ شب با عذاب می خوابونمش، یکسره اذیت می کنه چنگ‌می زنه با پا می زنه تو چشم‌پدرش تو کمر و شکم من و..
حالا جالب اینجاست یکسری از اینایی که بچه به شدت دیکته پذیر( حرف گوش کن) دارن فکر می کنن بچه ای که شیطون و حرف گوش نکنه حتما پدرو مادرش یادش ندادن🙄 در صورتی که من خوب درک می کنم پدرو مادری که بچه شیطون بدقلق حرف گوش نکن دارن هزار برابر اونا وقت می زارن برا تربیت اون بچه. بعد اونا فکر می کنن خودشون خیلی خوب و کاربلدن که بچشون حرف گوش کنه😒. یه مادری اینجا بود همش می گفت خیلی مادر خوب و بی نقصیه و باعث می شد حس بد بودن بگیرم. بعد یه بار اخلاق بچشو تعریف کرد ببین تفاوتشو با بچه من: گفت یه بار منو زده من بهش گفتم نزن زدن کار خوبی نیست دیگه هیچ وقت نزده😐هفته قبل مادرم برای اولین بار دخترمو برد پارک، جوری مادرمو خل کرده بود اون سری می گفت من اشتباه کردم به تو گفتم اینکارو بکن اون کارو بکن، هیچ کاری روی این بچه جواب نمی ده😫
مامان جان دلم🍁 مامان جان دلم🍁 ۳ سالگی
دیروز دخترمو برده بودم خانه بازی، یه دختر بچه ۵-۶ ساله بود که سپرده بودنش و تنها بود یه پسر بچه همین سنی هم بعدش با مادرش اومد که این پسر بچه خیلی چاق بود به نظرم ۶۰-۷۰ کیلو وزنش بود. ما پایین بودیم یهو دیدم مادره عصبانی رفت پیش مسئول خانه بازی و داد و بیداد می کرد می گفت اون بچه به بچه من گفته چاق، چرا پرسنل شما هیچی بهش نگفته، پرسنل هم‌می‌گفت خب بچه هستن، پدرو مادرشم که نیستن ما نمی تونیم به بچه مردم حرفی بزنیم فقط مانع آسیب جسمی می شیم، آموزش اخلاقی کار ما نیست.به نظر من این وسط دوتا نکته وجود داره: اولی اینکه ما نمی تونیم جهان و دیدگاه دیگران و رفتار دیگران رو کنترل کنیم مخصوصا اگه طرف مقابلمون یه بچه باشه که دیگه اصلا دیگه قابل کنترل نیست و نقش ما این وسط فقط اینه که بچمون ببینه (‌ما چه برخوردی نشون می دیم). نکته دوم هم اینه که اون بچه چشمشم ضعیف بود و من احساس کردم احتمالا این چاقی حاصل تغذیه نامناسب و گوشی باید باشه(‌شاید- نه همیشه) و اون مادر شاید بیشتر خودش بابت عملکرد اشتباه خودش عذاب وجدان داشته و خودشو عامل این اتفاق می دونسته که اینجوری آشفته شده بابت یه اشتباهی که از یک کودک سر زده، همه نه ولی خیلیی مادرا رو اینجا و جاهای دیگه دیدم‌که فکر می کنن بچه هرچی چاق تر و پرخورتر بهتر و اصلا براشون‌مهم نیست بچه تو محدوده نرمال رشد باشه کافیه و اصرار می کنه هی بخور بخور و نمی دونه این عادت پرخوری اجباری روی بچه می مونه و تو بزرگسالی دیگه نمی تونه‌کنترلش کنه و متاسفانه الان که دیگه زندگیا کم تحرک شده احتمال چاق شدن کودکان هم چند برابر شده و متاسفانه اکثر نوجوانانی که اخیرا می بینم همشون‌اضافه وزن دارن و این خیلی بد و خطرناکه 🥲
مامان مهربان مامان مهربان ۴ سالگی
ماامانا یه دقیقه بیاید تاپیک قبلمو بخونید
امروز یه اتفاقی افتاد.با دخترم خیلی اتفاقی رفتیم بازاری تو شهرمون که اصلا سمت ما نیست و اولین بار بود دخترمو میبردم اونجا.از قضا شوهرم لباس مجلسیش لک ششده بود و منم یهو اونجا پود لکه بر لباس دیدم رفتم تو مغازه بخرم یهو فروشنده رو کرد به دخترم گفت منو شناختی؟گفت من بابای همون پسری هستم که پارسال تو پارک بهت خورد(اون پسر سمت دختر من دوید و دختر من ثابت کنارم ایستاده بود من پشتم به اون پسر بود و اصلا ندیدمش عین برق رد شد تا به خودم اومدم دیدم دخترم یه متر با پشت سرش پرت شده زمین و سر همین ضربه یه دندون جلوشو از دست داد و اینکه اونا اصلا عذرخواهی نکردن و مادر پسر اومد گفت بچه ان دیگه پشتشو کرد رفتن)من تا مرده رو دیدم گفتم ای وای شما همون اقایید گفت دیروز تو همون پارک یه دختره تاب سواری میکرد تاب خورد تو صورت پسر من داغون شد صورتش و مادر دختره اصلا عذرخواهی نکرد پشتشو کرد.منم درجواب گفتم از هردست بدی از همون دست پس میگیری دقیقا کاری که خانم شما و شما باما کردید و باعث شدید دختر من یه دندونشو از دست بده مرده شرمنده و لال شد کارت کشیدم و با خنده اومدم بیرون.
مامانا ظالم به سزای عملش میرسه و من باز ایمان آوردم
مامان م سهیل مامان م سهیل ۴ سالگی
امروز بدترین روز زندگیم بود حالم انقدر بده که نه چیزی میتونم بخورم نه میتونم بخوابم پا پسرم از خونه ی مادرم داشتم میومدم پسرم گریه کرد گفت سر سره گفتم باشه چندتا سر بخور بریم یه مادری بود بچش خیلی و. ح ش ی بود با اینکه از پسر من چند ماهی ک چک تر بود اینا داشتن بازی میکردن من به پسرم گفتم مامان اروم بازی کن حواست باشه بعد اون پسره اومد پسر منو چنگ انداخت مادرشم پیشش بود من زود پسرم رو کشیدم کنار گفتم مامان عیلی ندا ه اونم نی نیه برو بازی کن پسرم رفت دوباره اون اومد تو سر سره دستشو انداخت صورت پسرم بعد سرش داد زد پسرم دستشو زد اون ور گفت چرا چنگ میندازی مادرش فکر کرد پسر من اونو زد گفت اقا پسر چرا میزنی داد زد سر بچم یدونه زد یهش من بهش گفتم پسرم نزد بچت داشت چنگ مینداخت دستشد زد اونور بعدشم اینا دوتا بچن چند بار من بچه ی خودمو کشیدم اوردم اینور دوباره این بچه اومد پسر منو زد بعد پسرم بلند سرش داد زد گفت نکن مادر احمقش عوض اینکه بچش رو ببره کنار اومد پسر منو زد که چرا داد میزنی گفتم خانم محترم پسر شما زد پسر منم سرش داد زد مادره ی احمق برگشت فحش خیلی بدی بهم داد اونجا همه داشتن بهش میگفتن خانم چه خبره بچه شما داره اذیت میکنه تازه طلب کارم هستی منم چند تا بارش کردم بچم رو برداشتم اومدم نصف راه بودم دیدم یکی همچین زد تو گوشم که سرم سوت کشید برگشتم ببینم کیه یکیم زد تو گوشم نگو برادر زنه بوده ۱۲ یا ۱۳ سالش بود انقدر غافلگیر شدم زبونم بند اومد پسره فرار کرد