۳۳ پاسخ

میدونم چی میگی خیلی سخته 🥲فقط به خودت فشار نیار .خیلی بچه رو بغل نگیر خدای نکرده جفت بیا پایین خونریزی استراحت مطلق .من خودم بچه اولم ۶ماهه بود دومی حامله شدم .اگه گریه کرد بزار تو کالسکه یا ماشین بکش ببر ..برا کار خونه اصلا فشار نیار .زمانی مادرت میاد بده جارو بکشه .تو فقط به یه غذا و ظرف برس مثلا صبش غذا درس کن عصرش ظرف بشور ..خدا داده .انشالله کمکت کنه بتونی سربلند بیرون بیای .من الان بچه هام شیش ساله وپنج ساله ان 🫠

ناخواسته باردارشدی ؟
دیرفهمیدی؟
دیگ شده کناربیار سخته ولی خب درآینده باهم بزرگ میشن یهو راحت میشی و مستقل😁

خیلی سخته خیییلی کاملا درکت میکنم اما باید قوی باشه که تا اونجایی که میشه حداقل خوش بگذرونی
من اختلاف سنی شون ۲ سال و چهارماه خیلی سخته خیییلی بزرگتر که باشه حسودیش بیشتره ولی خب یه جوری باید بگذرونم
اما بعدش خیلی خوبه باهم بزرگ میشن همبازی میشن دیگه بچه داری تموم میشه

وای اونم سزارین شدی و خیلی زود باردار شدی چیبگم والا خطرناکه ، آروم باشه به چیزای خوب فکر کن

خب چاره ایی نبود درد داشتم مقصرم شوهرم بود 😁😁😁.دیگه سر این یکی بیمارستان خصوصی بودم ماما ودکتر خصوصی داشتم .شوهرمم از اول تا اخر پیشم بود 😆😆.تا میومدم فحش بدم .میگفت جون من آبرومو نبر😐😅😅ولی خدایی چون خودش بود دید من چه دردی کشیدم .چه به سرم اومده .الان ایقدی درک میکنه مراعات میکنه 🥲واقعا مردا عقلشون چشمشون.تا نبینن چه به سرت میاد ول نمیکنن😄😃

اره شوهرمو لعنت میکردم😅😅😅چون ماما خصوصی داشتم بنده خدا میگفت به کی فحش میدی .میگفتم شوهرم😅😅🤣🤣😅

خب دوتاشون ظهر میخوابن

چه دلی داری بخدا من که پسرم دوسال و نیمشه این یکی ۳ ماهشه یپوستکو کندن

الان چند هفته ای؟

پس همین کار کن .نهایت پنج شیش ماه بری دیگه حله .یا تو بری یا مادرت بیاد .اصلا فشار روت نمیشه .خدا بزرگه..مادرشوهر من دین گردنش داره تا ابد .کلا ازش نمیگذرم‌

از تجربه من وقتی دومی بشینه به غذا بیوفته 🥲نه بابا خودتو نباز از الان .اولی دیگه تا دومی بیاد یه ساله میشه خوابش برا شب اوکی میشه .نترس

من طبیعی بودم .فقط همون روزی از بیمارستان ترخیص شدم‌ استراحت کردم شوهرم بود مادرم بود .روز بعد دیگه خودم سرپا شدم ..اون زمان کرونا بود یادمه مادرم مریض شد .یادمه قهر کرد سر حرف مادرشوهر بی شرفم.کلا من تنها دوتارو هندل کردم .سختی من شب ها بود اولی پا میشد سرلاک و اب باید میدادم پوشک عوض میکردم .دومی ام پا میشد شیر میخواست .دیگه نی نی میدادم شوهرم سریع به اولی می‌رسیدم پستونک میدادم دهنش اب بخوره بخوابه .میرفتم دومی میگرفتم ...بماند با بخیه بودم سخت بود اومدم اولی بزارن رو پاهام بخوابونم بخیهدهام کلا از بغلشون زخم شد 🥲گریه شدم .ولی همه اون روزا گذشت ..منم از خدا میخوام دستتو بگیره

الهییییییی
خدا فقط بهت صبر بده
خدایی ک نعمت بچه رو بهت داده خودشم کمکت میکنه
روزای سختی داری میدونم
بیشتر از قبل برس ب خودت مخصوصا میوه و تغذیه
جارو اینا بده همسرت بزنه خودتو در حد آشپزی و ظرف و خواب کردن بچه(اگه شیرخشک میخوره) محدود کن
ب امیدخدا میگذره........

اینم بگم مامان نیلماه .هرجا میری حتی داخل دستشویی باید اولی رو ببری همرات .😃 من یادمه صبا تا نی نی خواب بود خودم صبحونه میخوردم به اولی میدادم .با اسباب بازی سرگرمش میکردم .دوباره به دومی می‌رسیدم. باز تا دومی می‌خوابید لباساش میرختم بشورم با اولی میرفتیم داخل آشپزخونه باز وسایل مثل سبد کاسه قاشق اینارو میدادم سرگرم میشد من ناهار درست میکردم حین ناهار درست کردن ظرفم میشستم😃بعدم میشن مثل دوقلو باهم دستشویی میکردن باهم گشنه میشدن باهم میخوابیدن😁خدا نگه دار نی نی هات باشه

یه جورایی سختی خودش داشت .وقتی دومی به دنیا اومد اولی شده بود یه ساله .به راه افتاده بود منم زن تازه زا میرفتم برم تو حیاط دستشویی شوهرمم دستمو گرفته بود یهو وسط حیاط یادمون اومده اولی نیس تا بدو رفتیم دیدیم اولی پای نی نی گرفته میبره😆😆😆🤣🤣🤣🤣وای الان خنده دارشده .ولی اون زمان ازترس داشتیم سکته میکردیم 🫠😆خلاصه که همیشه بچه اول برامون سخت تره به بچه های بعدی انگار خدا یه توان دیگه میده که بتونیم زندگی هندل کنیم .بعد تا داخل شرایط قرار نگیری نمیتونی خودتو وفق بدی .الان که خدا بهت داده .پس نزار انرژی منفی بیاد سمتت .یا یکی بترسونت‌😊..

بایدبهت مدال بدن بخدابابا دمت گرم وخداقووووووت من اگه جاتوبودم الان سکته میکردم بخداهمینویجاتنهامیرمومیام تادوروزحالم بده درکل خدابهت صبربده وکمکت کنه 🤲

خدا کمکت میکنه عزیزم 🩷
قوی باش و به آینده روشن فک کن که دوتاشون باهم بزرگ میشن درسته فک میکنی پیر میشی ولی یه مدتی سخته که خدا کمک میکنه

عزیزم خواهر کنم تو سن شما بود همین وضعیت رو داشت. سخته چند سال اول تا از اب و گل در بیان ولی بعدش با هم بزرگ میشن دیگه راحتی.

عزیزم اولی رو‌هم سزارین شدی؟ مشکل نداره بارداری پشت سرهم‌بخاطر بخیه میگم؟

عزیزم چقدم کم سن وسالی کاش جلوگیری درست وحسابی داشتین تابچت یکم بزرگتر میشد
ولی عیبی نداره ان شاءالله خدابهت توان میده هفته ای یه بار خونه تمیز کن
فقط غذا بپز و استراحت کن آخرهفته ها باهمسر خونه رو تمیز کنید

خدا بهت رحم کنه دختررررر، یه لحظه حس کردم احساساتتو دیوونه میشم من، همه ب من میگن هر لحظهههه ک مراقب باش دیگه نیاری، من با همین یدونه کم آوردم رد دادم دیگه عمرا بچه بیارم

عزیزم انشالا خدا توانشو بهت میده نگران نباش از بقیه بخواه که بهت کمک کنن کاریه که شده با ناراحتی چیزی درست نمیشه خودتو اذیت نکن درسته که سخته اما حتما خدا توانشو توی تو دیده ایشالا که به دنیا بیاد خیر و برکت زندگیت میشه♥️♥️♥️

عزیزم منم همینجوری شد بچه خدا خواسته حتما خدا هم صلاح دیده برامون

خیلی کوچیکی هنوز خواست خدا بوده عوضش باهم بزرگ میشن همبازی و همدم هم میشن توکل بر خدا ان شالله که کمک میکنه و تو از پسش برمیایی به خودت خیلی برس بدنت قوی باشه

عزیزم شوهرت باید درک کنه باهاش حرف بزن بگو ک بدنت کم اورده نمیتونی از پسش بر بیای حداقل برای کارای خونه یکم کمکت کنه یا اگه مشکل مالی ندارین پرستار بچه چیزی بگیره ی نفر ک در هفته دو یه بار بیاد تمیزکاری کنه...
واقعا سخته من با ی بچه با اینک شوهرم دائم خونست و کلا دست کمکه ولی بازم کم میاریم ب کار خونه نمیرسیم اصلا

خدا بهت صبر بده 🥲
راه خیلی سختی رو پیش رو داری
امیدوارم بتونی از پسش بر بیای

عزیزم میگذره این روزا یکم سختی داره ولی بجاس باهم بزرگ میشن 😘😘😘

خیلی سخته عزیزم خدا بهت کمک کنه
من که همین یدونه هست و خسته میشم

عزیزممم واقعا سخته درکت میکنم من با یدونه موندم
خدا تو این مسیر کمکت کنه♥️

منم موندم با بچه دومی ک نخاسته شد فردا قرار برم قلبش بشنوم 🥴

عزیزم بچه اولت چند وقتشه

عزیزم قبلش باید فکر اینجاشو میکردی

الان ۵ ماهشه دوباره بارداری؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان رادمان مامان رادمان ۱۲ ماهگی
پارت یک
سلام مامانا حال و احوال چطوره🤭اومدم ک راجع کاهش وزن بعد زایمان بنویسم😊من حدودا تو بارداری 20کیلو وزن اضافه کردم
زمان زایمان 5کیلو کم کردم و بعد از اون فقط یک کبلو کم شدم
شیر مادر و شیر کمکی به پسرم میدم
ی مدت اومدم رژیم شیردهی بگیرم اما بعد از دوروز دیگه نتونستم نمیشد هر وعده سر وقت غذا اماده کنم برام سخت بود
خیلی فکرم درگیر این موضوع بود ک دیگه ب وزن قبلم برنمیگردم
دیگه لباسایی ک دوست دارم ونمیتونم بپوشم
و هزار جور فکری ک بعد از زایمان ده برابر میشه ب خاطر هورمون ها
امروز ک این و مینویسم چهارماه و خورده ای از زمان ب دنیا اومدن پسرم میگذره
مدتیه تصمیم گرفتم خودم رو بپذیرم بدنم رو با تغییراتش حالم رو خستکی هارو وظایف جدیدی ک همیشگیه باید بتونم مدیریتش کنم ب عنوان همسر و مادر قبل از این ک ب پذیرشش برسم منتظر ی روزی بودم که راحت تا ظهر مثل قبل بخوابم یا نمیدونم خیلی کارهای دیگه اما پذیرفتم ک من مادرم و دیگه قرار نیس اون ادم سابق بشم
از وقتی مسولیت مادری رو پذیرفتم بدنم رو پذیرفتم دیگه با ترک ها شل بودن شکم اضافه وزنم مشکلی نداشتم
فقط این تصمیم رو گرفتم ک غذای سفره رو مناسب انتخاب کنم اول بخاطر همون مسولیته ک من مادرم باید از الان ورپدی یخچال خونم رو کنترل کنم ک دوروز دیگه فرزندم بزرگ. میشه بجای غذای سالم هله هوله نبینه و جلو چشمش نباشه و این عادت از منه مادر شروع میشه...
دوم بخاطر انرژی و سلامتی خودم ک هرچقدر من خالم خوب باشه حال خونه و خانوادمم خوبه
ادامه...