سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
خب بلاخره من وقت کردم بیام تجربمو از سزارین دومم بگم
بلاخره هر چیزی سختی خودش داره نمیگم سخت نبود ولی راحتم نبود گفته بودم سر پسرم من بخاطر فشار بالا توی هفته ۳۹ سزارین اورژانسی شدم الان هم سر دخترم بخاطر فشارم سزارین شدم چون دکترم بهم ۱۶ ام وقت داده بود من ۱۱ ام سزارین شدم چون فشارم بالا بود قزیه از اینجایی شروع شد ک صبح از خواب بیدار شدم خیلی احساس سنگینی داشتم سردرد و سرگیجه ولی خیلی جدی نگرفتم و ب کارای خونه رسیدم شبم مهمون داشتیم چون خونه مادرم بودم مادرم زحمت شام و اینا کشیده بود شلوغ بود و من همچنان سردرد و سرگیجه داشتم با دستگاه فشار فشارم گرفتم ده بود بعد ب آقام گفتم گفت بریم بیمارستان ببینیم چ میگه خلاصه ساعت یک شب بود رفتیم اونجا فشارم گرفت رفته بود رو ۱۳ بهم گفت حتما برو زایشگاه نوار قلب اینا بگیر ک برا بچه خطر نداشته باشه 🥲
من یکم ترس برم داشته بود با آقام اومدیم خونه گفتم یکم میشینیم ی چیزی میخورم شاید بهتر بشم دو ساعتی نشستم ولی بازم چیزی نشد راه افتادیم رفتیم زایشگاه اونجا گفتم فشارم بالا چون نامه عمل و سنو برنداشتم بهم گفت باید بیاری و مجبور شدم بیام خونه دوباره نرفتم گفتم بزارم فردا میرم
فرداش تاپیک بدی میزارم
👇👇👇👇👇👇👇
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی