تجربه زایمان سزارین پارت۳

پرستارا زنگ زدن به دکترم شرایط رو توضیح دادن دکترم گفت بستریش کنید تا من بیام منم خوشحال شدم که بالاخره همه چی تموم شد و میرم برای سزارین
همسرم رفت ساک بیمارستانو خرید و کارای پذیرش رو انجام داد
من لباسای بیمارستانو پوشیدم همه وسایلامو به همراهام تحویل دادم و رفتم تو اتاق فکر میکردم الان اماده ام میکنن میبرنم برای سزارین ولی اشتباه فکر میکردم…
منو بردن تو یه اتاق که فقط خودم تنها اونجا بودم مجدد دستگاه ان اسی تی رو بهم وصل کردن انژیوکت هم برام زدن که اصلا درد نداشت بعدش دیدم یه سرم برام زدن من اولش فکر میکردم سرم فشاره ولی بعد با خودم گفتم نه من قراره سزارین بشم دلیلی نداره بخوان امپول فشار بزنن احتمالا یچیز دیگه اس
خلاصه باهمین افکار خودمو گول میزدم که دیدم انقباض دارم و یه دردای پریودی خفیف هم اومده بود سراغم از پرستار پرسیدم ببخشید این سرمی که برای من وصل کردید چیه؟اونم گفت مگه دردارو حس نمیکنی؟گفتم چرا یه دردای ریزی دارم گفت خب برات امپول فشار زدم دیگه کم کم دردات بیشتر میشه نگران نباش😐
وای منو میگی از لحظه ای که این حرفو شنیدم خودمو باختم
احساس میکردم تا چند دقیقه دیگه قراره بمیرم
تو یه اتاق تنها بودم با دردایی که اصلا براش اماده نبودم…

تصویر
۱۹ پاسخ

🥺🥺عزیزم چه شوک‌ بیجایی

دقیقا منم همین بودم
دکترم گفت برو بگو از دیشب ابریزش دارم پرستارع اول انتی بیوتیک زد بهم بعد دیدم یه امپول دیگه دستشه گفتم این چیه گفت امپول فشاره میزنم تو سرمت 😑 منو بگی از ترس ندونستم چیکارکنم
پرستاره خودش حامله بود گفتم من میخام سزارین شم توروخدا هوامو داشته باش رفتن به دکترم زنگ زدن بعد رفتنش سرممو بستم به شوهرم زنگ زدم مامانمو اورد پیشم منتظر موندم تا دکترم بیاد
۲ بار معاینم کردن بسته بودم گفتن با سرم فشار پیشرفت نداشته ببریدش سزارین

جااااان چ عسلیه دخترت🌸😉

بعدش چیشد

وااااااای چطور بهت نگفتن امپول فشاره😱قلبم وایسااااد

ولی چه شوک بدی 😯😯😯

یعنی آمپول فشار زد
بعد آمپول بدون درد نزد برات

واییی توروخدا زودتر کاملشو بنویس برامون من استرس گرفتم به جات🥲🥲

واااای من گرخیدم با خوندن 😂
چه سخت بود اون لحظه
خب بعدش چی شدددد

وای چ سختتت🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
فک کن پول دادی اماده سزارینی با آمپول فشار سوپرایزت کنه😂😂😂😂

منم دوست دارم تجربمو بنوویسم🤩😂
تشویقم کردییی

مبارک باشه عزیزم
کدوم بیمارستان زایمان کردی ؟
هزینش چقدر شد ؟

نامه ای ک دکتر بهت داده بود برای زایمان طبیعی بود؟

منم چند روزه درد خفیف پریودی زیر دلم میگیره ولی شکمم سفت اینا نمیشه نکنه انقباضن من ب فال نیک میگیرم😐😐😐

🫠🫠🫠🫠

چه سخت بوده😔😢

🚶‍♀️🚶‍♀️

اوه اوه چی تو فکرت بود چیشد

ای وای 🥲

اولش که رفتی نامه دکتر و دادی بهشون ؟ یا فقط اسم دکترو گفتی ؟ نباید بگیم نامه داریم؟

سوال های مرتبط

مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۴)
❌❌❌❌❌
با کمک ماما بلند شدم رفت سمت اتاق زایمان تا بحال اتاق زایمان رو از نزدیک ندیده بود و وقتی رفتم داخلش خیلی ترسناک بود برام ،من تا الان دوبار اتاق عمل رفتم اینقدر برام ترسناک نبود که اتاق زایمان رفتم
سریع روی تخت دراز کشیدم و دستگاه اکسیژن و فشار خون و ان اس تی وصل کردن برام ،خیلی درد داشتم و اصلا نمی‌تونستم تحمل کنم که دوباره یه دوز دیگه برام تزریق کردن،دکترم میگفت زور بزن و نمیدونم توان زور زدن رو نداشتم یا زور میزدم بچه بدنیا نمیومد،همون لحظه ضربان قلب بچه کم شد و میخاست ببرن منو سزارین کنن ولی دکترم سریع اومد بتادین ریخت روم و لحظه برش زدن واژن رو هم حس کردم و دونفر کنارم رفتن روی پایه محکم شکممو فشار دادن ،اون لحظه از درد و ترس کلی جیغ زدم و تا مرز سکته کردن رفتم ولی وقتی دخترم بدنیا اومدن اصلا نفهمیدم چی شد فقط اون لحظه بچه رو گذاشتم بغلم همه چیز فراموش شد و باورم نمیشد،دکترم گفت حالا زور بزن که جفتت بیاد بیرون که از درد و ترس رو به بهوش شدن بودم که دکترم گفت برات بیهوشی میزنم راحت بخوابی که جفتت رو بکشم بیرون هم برات بخیه بزنم
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین اول: من بیمارستان بوعلی همدان عمل شدم و حدود یکسال تحت نظر دکتر عظیمی بودم که خودشم عملم کرد هزینه بیمارستان حدود ۴۲ ۴۳ تومنی شد و ۶ تومنم دکتر به عنوان دستمزد گرفت. من صبح ساعت ۶ رفتم بیمارستان که یخورده زود و خود پرسنل هم نیومده بودن ولی از شش ونیم چنتا دیگه مامان هم برای عمل اومدن که من چون زودتر از همه رفته بودم نوبتمم برای عمل زودتر شد. اول رفتم بخش زایمان اونجا مدارک و تحویل دادم و سرم برام وصل کردن و سوند.هیچی از وصل کردن سوند نفهمیدم و اصلا درد نداشت ولی بعدش حس خوبی نداشت و احساس میکردم ادرارم میریزه که دوبار پرستار اومد چک کرد و تاکید کرد هیچ مشکلی نداره و فقط بخاطره شستشو فکر میکنم سوند شله . من از اتاق عمل هیچ ترسی نداشتم و ساعت نه رفتم اتاق عمل اونجا با دکترم صحبت کردم ولی از لحظه ای که آمپول بی حسی و بهم زدن و پرده رو کشیدن جلو چشمم استرس تمام وجودمو گرفت و به دکترم میگفتم من میترسم اونام همش باهام صحبت کردن و گفتن نفس عمیق بکش که بهترشدم همون پنج دقیقه اول کوچولو به دنیا اومد و بهم نشونش دادن که همه استرسم رفت ولی چون رو سینم احساس سنگینی میکردم و از استرس خیلی صحبت کردم و سرمو تکون داده بودم تهوع گرفتم و تو اتاق عمل مقدار کمی بالا اوردم که به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود و تو اتاق عمل همه چیز برای هراتفاقی مهیا بود بعد نیم ساعت بخیه زدن تموم شد و انتقالم دادن ریکاوری اونجا بچه رو اوردن بهش شیر دادم البته من بی حس بودم و همه کارارو پرستار کرد بهم گفتن تا یازده تو ریکاوری میمونم ولی فقط یه ربع موندم و انتقالم دادن اتاقی که بهم داده بودن ، عصر باوجودپمپ درد احساس درد کردم ک برام شیاف گذاشتن و بهتر شدم
مامان دختر گلم مامان دختر گلم روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین، پارت ۳
کمی تو ریکاوری موندم و یه لرزی هم اومده بود سراغم ولی خفیف بود. تو اتاق عمل شنیدم که دکترم گفت این دیگه به ماساژ رحمی نیاز نداره. یه موردی هم که از خانمای گهواره شنیده بودم این بود که بعد از عمل ساعتها بی حس هستی و دردی حس نمیکنی ولی من تو همون ریکاوری دردا اومد سراغم. یه پرستار اومد دوتا شکممو فشار داد من جیغم رفت هوا. با التماس گفتم به خدا خودم شنیدم دکتر گفت این ماساژ نیاز نداره. با اخم گفت پروندتو نگاه میکنم. گفتم نگاه نکرده اومدی ماساژ میدی؟ چیزی نگفت و رفت. درد امانمو بریده بود. یه پرستار دیگه اومد رد بشه گفتم خیلی درد دارم گفت مخدر دارم دوس داری بریزم تو سرمت؟ ترسیدم گفتم نه میترسم. اونم رفت . بعدا فهمیدم که کلا روال عادی هست که مورفین میزنن به سرم منم نابلد بودم گفتم نزن و اونم نزد!!! با همون دردا منو به همراه بچه بردن بخش. کل مسیر از درد داد زدم. اون لحظه ای که میخواستن از رو برانکارد بذارنم رو تخت شکمم لرزید یه دردی کشیدم حد نداشت. خدمه اومد گفت باید زیرت پَد پهن کنم و یه جوری منو به پهلو ها هل میداد و زیرم پهن میکرد که از درد جیغ میزدم. بهش گفته بودن بهم شیاف بذاره. ازش پرسیدم شیافمو گذاشتی؟ الکی گفت اره ولی نذاشته بود و من تا بعد ظهر زجر کشیدم. یه سرمی بهم زده بودن گفتن برا اینه که رحم جمع بشه و این سرم دردآوره خودش. پمپ درد هم بهش وصل بود که برا من هییییییچ گونه تاثیری نداشت
ادامه دارد
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین #
بیمارستان امیر المومنین تبریز

من شب قبل از عمل وسایلامو آماده کردم گذاشتم دم در. با کلیییییی استرس و دلهره ولی از یه جایی به بعد دیگه بیخیال میشدم کم کم که هر چی شد شد😜
خلاصه صبح ساعت ۶ بیدار شدیم رفتیم بیمارستان که کارای بستری رو گفتم برید انجام بدید که همسرم پرونده هارو هی برد پذیرش و حسابداری و فلان منم رفتم طبقه بالا برای کارای اولیه آزمایش و فشار و چیزای دیگه بعدش یه دست لباس دادن بهم گفتن بپوش آماده باش تا دکترت بیاد منم پوشیدم اومدن که سوند بزنن چون من از قبل با دکترم حرف زده بودم که بعد از بی حسی بزنن به پرستارا گفتم که بعد از بی حسی بزننن گفتن باشه اشکال نداره
خلاصه اومدن سرم زدن بهم که دم در اتاق همسرم و مامانم اونجا بود به ویلچر آوردن که منو ببرن که نشستم خداحافظی کردم منو بردن طبقه ۲ برای اتاق عمل همسرم خیلی استرس داشت همچنین خودم داشتم میمردم از استرس ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم که همسرم ناراحت نشه ولی تو دلم غوغایی بوداااا😰
رسیدیم طبقه ۲ اتاق عمل وارد که شدیم انگار وارد سردخونه شدم سرده سرد یخ که من همینجوریش از استرس می‌لرزیدم
بعدش از ویلچر پیاده شدم رفتم یه دکتر اسم و مشخصاتم پرسید گفت پاشو بیا اتاق عمل رفتم اونجا دیدم دارن وسایلارو آماده میکنن یه دختر اونجا بود گفت بیا بشین رو تخت و همچنان داشتم میمردم از استرس

پارت دوم تاپیک بعدی##
مامان پرنسس کوچولو🎀 مامان پرنسس کوچولو🎀 ۲ ماهگی
زایمان سزارین پارت

فقط اشک میریختم و به همسرم پیام میدادم من دارم میمیرم
فقط زنگ بزن به دکتر بگو زودتر بیاد، همسرمم واقعا هرکاری از دستش برمیومد انجام داد چندین بار به منشی دکترم زنگ زد و ازش خواهش کرد بگه دکتر زودتر بیاد منشی گفت چون همسرتون به عنوان زایمان طبیعی بستری شده مجبوره یکم از درد طبیعی رو تحمل کنه تا دکتر بیاد بالاسرش و یه بهونه برای سزارین جور کنه بره اتاق عمل اما من اینو نمیدونستم فکر میکردم نامه دکترو که نشون بدم سریع میرم برای سزارین ولی اصلا اینطور نبود امپول فشار یه شووک بزرگ بود برام به شدت ترسیده بودم ازاینکه مبادا طبیعی زایمان کنم

نگهبان بیمارستان باهمسرم اشنا بود گفت اصلا نگران نباشید وقتی دکتر بهتون قول سزارین داده حتما میاد انجام میده
حال همسرم از من بدتر بود انقدر که استرس داشت مدام به من دلداری میداد که نگران نباش هرجوری شده تو امشب سزارین میشی
دیگه مادرشوهرم رفت به پرستارا گفت با چه حقی به عروسم امپول فشار زدید تا دکترش نیومده حق ندارید کاری انجام بدید من فقط نیم ساااعت درد طبیعی رو کشیدم ولی تو همون نیم ساعت داشتم میمردم از دردش همش با خودم میگفتم چجوری بعضیا میرن زایمان طبیعی تحملش برای من مثل شکنجه بود خلاصه بعد نیم ساعت درد کشیدن بالاخره شیفت پرستارها عوض شد و یه پرستار مهربون اومد بالاسرم سریع سرم فشار رو قطع کرد و دقیقا همون لحظه دردای منم آروم گرفت انگار از جهنم وارد بهشت شده بودم بعد دیدم پرستار داره سوند رو اماده میکنه وقتی این صحنه رو دیدم کلی خوشحال شدم که بالاخره دارم میرم اتاق عمل
پرستار سوند رو برام وصل کرد که اصلااااا اصلاااا درد نداشت فقط حس چندشی داشت حس ادرار داشتم اما نمیتونستم دسشویی کنم یه همچین حسی رو به من القا میکرد۴
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان Anya مامان Anya روزهای ابتدایی تولد
پارت دهم تجربه زایمان

من بازم تا وقتی هوا روشن تر شد همون درد ها رو تجربه میکردم ... راستی ، اینو نگفتم که اونجا هم سرد بود هم بدنم میلرزید ، از ماماهایی که هی میرفتن و می اومدن چند بار خواستم یه ملافه یه رو انداز ساده برام بیارن چون تمام شب با لباس نازک و کوتاه بخش زایمان بودم ... همه شون هم میگفتن باشه ولی پیداشون نمیشد...
تا بالاخره هوا کامل روشن شده بود که بالاخره برام یه پتو آوردن... منم با خودم می‌گفت خبببب حالا که تا الان تغییری نداشتم دیگه حتما میبرن سزارین دیگه؟ خودشون گفتن و قول دادن پس دیگه قرار نیست بیشتر درد زایمان طبیعی رو بکشم ... اما نه... بازم اومدن سرم زدن ... بعدا از مامانم شنیدم گفتن دوبار بهم سرم فشار زدن ... و من اصلا نمیدونستم.
یه مدت بعد هم یه ماما اومد و گفت از آشناهای خانواده پدری‌مه و گفت صحبت کردن و گفتن حالا که این همه ساعت فرقی نکرده وضعیتم میبرن برا سزارین...
من میخواستم مثل مامانم برا زایمان اول اینجور نشه که هم درد طبیعی بکشم هم سزارین... که آخرش همون شد...
مامان مهوای قشنگم 🥰 مامان مهوای قشنگم 🥰 ۱۰ ماهگی
*تجربه زایمان پارت دو*
لباسای اتاق عمل رو دادن بهم پوشیدن و یه پرستار اومد سوند وصل کرد اصلا اونطوری که فکر میکردم درد نداشت فقط یه سوزش ریز بود و بعدش بار اول که میخواستم ادرار کنم احساس میکردم میریزه و حس خوبی نداشتم اما چند دقیقه بعدش کلا فراموشم شد
من تصورم از اتاق عمل رفتنم این بود که بیرون با خانوادم خداحافظی کنم ولی بعد لباس عوض کردنم مستقیم منو بردن اتاق عمل و اینم شوک بعدی بود برام 🥲
کادر اتاق عمل واقعا خوب بودن از دکتر بیهوشی گرفته تا دکتر خودم و پرستارا سعی میکردن با صحبت کردن باهام استرسمو کم کنن.
ازم خواستن بشینم و بعدم آمپول نخاع رو زدن اصلا دردش حس نمیشد و واقعا در حد یه آمپول عضلانی کمتر بود .
بعدم دراز کشیدم پرده رو جلوی روم زدن و شروع کردن فقط دستشون رو روی شکمم احساس میکردم انگار داشتن لمس میکردن چند دقیقه بعدش صدای گریه دخترم رو شنیدم اونا ذوق میکردن که چقدر نازه و من داشت دلم میرفت که ببینمش
تو همین حین بخاطر استرسی که داشتن تهوع گرفتم و همون موقع که داشت بخیه میزد من عوق زدم و بالا آوردم و این خیلی اذیتم کرد 🥺
سریع برام آمپول تهوع زدن و عمل رو ادامه دادن بعدش یهو یه لرز شدید گرفتم و بخاطر داروها خواب رفتم.
ربع یا نیم ساعتی خوابیدم بیدار که شدم تو ریکاوری بودم سه بار ماساژ رحمی دادن که دردناک بود واقعا ولی قابل تحمل بود و بعدشم بردن بخش
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۸ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم