۷ پاسخ

زمستون خیلی بهتره

منم دلم نمیخواد ب ۴۰ روز اول برگردم همش‌مطب و بیمارستان بودم دلوین دوبار ت یک ماه فقد بستری شد همش مطب بودیم شوهر خواهرم‌میگف شما با دکترا قرارداد بستین همون موقع هم سرما خورد و تا ۲۵ روز هم فقد زردی داشت خیلی بد بود ولی گذشت
الانم‌کم و بیش خوبه

منم دوتا بچه ی بزرگ دارم دیگه وقت عشق کردنم بود برنامه می‌ریختم کم کم با دخترم مجردی بریم مسافرت،،، وقتم همش آزاد بود تا پارسال متوجه شدم دوماهه باردارم،،، داغون شدم میخواستم سقطش کنم خواهر و مادرم نزاشتن،،، تمام طول بارداری افسردگی شدید گرفتم همش با شوهرم دعوا میکردم،، خلاصه پسرم بدنیا اومد خیلی سخته ولی خب میگذره

من‌بچه اول تو تابستون بود خیللی بد بود
دومی و سومی رو تو زمستون اوردم خیللی راحت تر بودم

خوبه که
برات ارزش قائل بودن و مراسم هاشون رو انجام دادن

ماهم مراسم ۷ و۱۰ داریم ولی نه اولی نه دومی هیچچچچچکاری برام نکردن حسرت شد موند رو دلم

ما مراسم ده داریم ولی من نگرفتم نزاشتم مامانم تو زحمت بیفته شوهرمم تو خرج الکی که یه مشت آدم بیان بخورن برن حرف درست کنن خودم رفتم حموم من دوتا از بچه هام زمستون بدنیا اومدن یکیش پائیز هرسه تاشونم بدون برنامه ریزی بود

سوال های مرتبط

مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۵ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۲ ماهگی
پارت شیشم 💛 ( آخر )

اولین شیر دادن خیلی سخت بود من حتی نمیتونستم آیین و بگیرم بغلم درد داشت آیین بلد نبود میک زدن و ولی خب انجام دادم اولین بلند شدند درد داشت همش تقصیر خودم بود چون خیلی خودمو سفت کردم همین سفت کردنا باعث شد دوهفته لگن درد شدید داشته باشم
بخیه هام خیلی اذیت کرد عفونت شدید گرفتم و میدونم که همش تقصیر خودم بود هرکاری دوست داشتم کردم مامانم میگفت نکن من گوش نمیکردم
ولی خب در کل بخوام بگم بعد چهار ماه از زایمان طبیعی خیلی راضیم درسته سخت بود ولی اگه برگردم عقب میرم طبیعی ولی ایندفعه با بی حسی اپیدورال

دکترم خانم دکتر نسرین سرافرازی بودن
و بیمارستان سوم شعبان زایمان کردم نیمه خصوصی
خیلی بیمارستان خوبی بود با پرسنل عالی و مهربون
برای من مهم بود که پرستارا مهربون باشن چون اون لحظه درد داری نمیتونی داد و بیداد پرستار و تحمل کنی
اون لحظه که کل اتاق از شدت خونریزی شدید من کثیف شده بود خانمی که نظافت اونجا رو انجام میداد با روی خنده با من صحبت می‌کرد دلگرمی میداد اونجارو تمیز می‌کرد واقعا ممنونشونم

رسیدگی‌شون طی یک روزی که بستری بودم خیلی خوب بود هم با خودم هم همراه
تند تند سر میزدن
خلاصه اینجوری آقا کوچولوم بدنیا آمد و تاج سرم شد 👑🫀
امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم مرسی که خوندید 😘❤️