۱۵ پاسخ

اشاالله عزیزم سر بلندی همه بچه ها

شما که خیلی کم سن بودی پسرت گریه میکرد گریه میکردی من که ۳۲سالم بود مادر شدم هروقت نمیتونستم ساکتش کنم منم گریه میکردم🤣😂🤪

سلام عزیز دلم خوبی خدا حفظش کنه عزیز خاله رو فداش بشم

خدا حفظش کنه تولدش مبارک

منم 17 سالم بود خدا قدرتش و بهت میده وقتی که میاد

منم بچه اولمو ۱۷ سالم بود و مثل تو غریب بودم و هر وقت پسرم مریض میشد گریه میکردم خیلی سخت بودم واسم، چقد شبیه هم بودیم ما

وای چقدر منی تو من همن تو بودم بچم هم همسن بچه توعه

سلام عزیزدلم ، الهی که خیرشو ببینی کیف کنی تمام خستگیات از تنت بریزه دوسته خوبم ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

چقد قشنگ نوشتی، انشالله عاقبت بخیر بشه و باعث افتخارت همه سختی هایی ک کشیدی بشوره ببره

میشه بدونم همسرتون کجاس

خدا کمکت کنه خدا پسرتم حفظ کنه موفقیت هاشو ببینی ان شاالله

عزیزدلمممم گل پسر قشنگم تولدش مبارک و پرتکرار باشه🥰🥰🥰 صدساله بشه الهی با آرزوی بهترینا براش 🙏 🙏 🙏 🩵 🩵 🩵

پیشاپیش تولدش مبارک😍 خداقوت بهت میگم 🥲😍

خدا حفظش کنه عزیزم

چقدر شما مادر خوبی هستی عزیزم ولی من 😔😔😔😔😔چقدر میزنمش بس ک ادیتم میگنه

سوال های مرتبط

مامان کارن مامان کارن ۵ سالگی
فرزند پروری فرزند پروری


الان میخواستم پسرمو ببرم مهد شوهرم اومد خونه. من یه شلوار نیم بگ با یه تیشرت باکسی پوشیده بودم ک قد تیشرت زیر باسنه مهد پسرمم نزدیکه ،سه کوچه پایین تر از خونمونه. یه دعوایی راه انداخت ک نگو . گف میخواستی اینطوری بری؟؟ منم عصبانی شدم بش گفتم خواهر خودت که سر لخت میاد بیرون. (خواهرش کلا شال نمیپوشه بیرون میره)میگه اون به من ربط نداره خودش میدونه و شوهرش . بعد با این ک رفتم مانتو پوشیدم . گف کلا نمیخواد ببریش . منم بش گفتم تو تصمیم نمیگیری ک ببرم یا نبرم. چون عصبانی بود آخرشم نرفتم مهد .بعد ۳۰ دقیقا الان زنگ زده ببرش . الان هم دیر شده هم خودم حالم بده نمیتونم برم . طفلی پسرم خیلی ذوق داشت ،از صب هی میگه ساعت چند باید برم. 😔. نمیدونم چرا اینطوری رفتار کرده چند بار با اون لباس با هم رفتیم پارک و فروشگاه و جا های دیگه و... الان نمیدونم چ مرگش بود. این حساسیت طبیعیه . شما اینطوری لباس میپوشید؟ به نظر خودم ک لباسم مشکلی نداشت چون شلوارم گشاد بود . اوکی بود خیلی بی حجاب نبود آستین تیشرت هم بلند بوده. شوهرشمام رو لباس پوشیدنتون گیر میدن؟


تب فرزند پروری استامینوفن
مامان نفسم و پسرم💚 مامان نفسم و پسرم💚 ۱۵ ماهگی
خانوما تایپک چندرور پیش منو دیده بودید با شوهرم دعوام شد من سوزوندمش اونم منو زده بود
امشب بااااز دعوامون شد اینبار سرچی یچیز مسخره پسرم گریه افتاد یه دیقه قبلی که شوهرم برسه نفسش رفت خیلی بد رفت طولانی شد تنها بودم با بچه ها هرکارم کردم نیومد خیلی طول کشید تا اومد خیلی حالم بد شد بدنم میلرزید جون تو پاهام نبود (پسرمن زیاد اینطور میشه دکترم بردیم دوبار. آزمایشم داده دلیلی نداره میگن بعضی بچه ها ریسه میرن )ولی اینبار چون خیلی طولانی شد من مردم
بعدشوهرم گشنش بود غذا گذاشت گرم شه و گفت بیایید شام من اول گفتم نمیتونم حالم بده تو بشین بخور گفت نه بیایید اومدم نشستم غذاها رو کذاشت گرم بشه چون دوستش از رستورانش غذافرستاده بود بعد گفت بیا ببین گرم شده گفتم نمیتونم راه برم بچه هم بغلمه بزارم زمین دوباره گریه کنه نفسش میره یه دفعه هار شد کفگیر دستشو پرت کرد دستگیره رو پرت کرد فحش داد لگد رد به ماشین بچه ها داد زد
یکم صبر کردم شاید بیاد نیمد پاشدم رفتم تو اتاق حالا بماند دخترمن از همون اولش باز گریه گریه
دلم براش کبابه هر دو سه روز دعواهای بد میبینه دل و جونش آب میشه بچم بعدا شوهرم میگه مغرب که زنگت زدم بامن خوب حرف نردی اعصاب منو خرد کردی)مغرب باهاش بحث کرده بودم ولی تلفنای بعدش سه چهارتایی بود اوکی بودیم جفتمون
خلاصه کارشو انداخت تقصیر من آخرم میگه زبونتو بکن تو ک و ن ت حرف نزن به من که اعصابم بهم نریزه نه کتک بخوری نه دعوا
خسته شدم دیگه دارم به طلاق فکر میکنم
فقط میترسم بچه هامو ازم بگیره نابود میشم
چیکار کنم بنظرتون؟شما میتونید بخاطر اینکه با بچتون باشید توی یه زندگی جهنمی بمونید؟