۲۲ پاسخ

هممون این دورانو گذروندیم عزیزم
بخاطر تغییر هورمونهاست
تنها نمون فعلا یه مدت مامانت خواهرت ، خانواده شوهرت پیشت باشن
لباس های رنگ شاد بپوش آرایش کن موهاتو شونه کن تونستی دوش بگیر
با دخترت عکسای قشنگ بگیر 😍
آهنگ شاد گوش بده
از این به بعد اینقد مشغول بچه داری میشی که وقت سر خاروندن نداری چه برسه گریه
فقط نزار این حس زیاد بشه درونت

عزیزم حتما ب کمپلکس بخور خیلی کمک کنندس

دقیقا حال و روز من😓😓

وای عزیزم تاپیکاتو خوندم از سزارین خیلی میترسم

🤣🤣🤣🤣🤣تنها نیسیییی من دهنمو باز کنم حرف بزنم اشکام میریززززه انگار دور از جون یکی مرده🫥🫥🫥

عزيزم
منم همينطوري بودم خيلي دوران سختيه.
من اوضاعم خيلي خراب بود
تلفني با به خانم دكتر مشاور روانشناسي صحبت كردم خيلييييي كمكم كرد
خوب شدم خدارو شكر

عزیزدلم ازحس و حال الانت فرارنکن
اگ گریه آرومت میکنه گریه کن راحت ولی درمورد احساساتت باهمسرت یاهرکسی ک راحتی باهاش صحبت کن
تجربه افسردگی زایمان ندارم چون هنوز نی نیم دنیا نیومده واولین بچمه
ولی صحبت کردن درمورد احساساتت میتونه حالتو خوب کنه
ممکنه حین صحبت هم گریه ات بگیره ولی بعدش اوکی میشی چون گفتی
اگ نمیتونی ام بگی بنویس ی دفتر بردار هرچی ک توسرت میاد بنویس
نگران نباش مامان ماهلین قوی ترازاین حرفاست😍❤️

منم تا حدودی درگیرش شدم 🥺😭

عزیزم خیلی طبیعیه همه همینجورین فقط سعی کن با چیزایی که حالتو خوب میکنه خودتو اروم کنی اینم یادت باشه که اول و اخر فقط خودت کنار خودت میمونی

من امروز دومین روزیه که گریه نکردم
درحدی اوضام خراب بود شوهرم نوبت روانپزشک گرفته بود برام نرفتم😑😂
ولی 2 روزه خداروشکر بهترم شرایط یکم برام قابل هضم تر شده توام به خودت سخت نگیر بسپرش به زمان

عزیزم اگه مادرت هست و کسی و داری کنارت مثل خواهر برادر یا هرکی که کنارشون احساس راحتی و حال خوب میکنی بهشون بگو کنارت بمونن ، من خواهرم کنارم موند ۱۰ روز ،یه خواهر کوچیک و برادر کوچیک هم دارم که خیلی منو میخندونن جوری که وقتی اونا میرفتن خونه من احساس ناراحتی میکردم ، وقتی هم گه بودن فقط میگفتم منو نخندونین انقد ک دردم میگرفت، مادرمم خیلی کمکم بود، سعی کن دورت شلوغ باشه از ادمایی ک احساس خوبی داری بهشون

آره منم همین بودم
میدونی چیه من کسی نمیومد پیشم مامانم بزور دوشب بیمارستان باهام بود وسه شبم خونم اومد اونم روزا میرفت من تنها میبودم بعد روز ۱۲که شوهر قراربوداز فرداش بره سرکارحالم بدبود گربه میکردم ترس اینکه چجوری تنهایی بل کارام برسم حالم بدمیکرد اینکه چجوری با این درد شکم چیکارکنم با سه بچه کوچیک یه پنج ساله یه سه ونیم ساله ونوزاد تنهای چیکارکنم نه مامانم میومد نه خواهرام هیچکس خیلی تنهابودم شوهرمم دید منم حالم بدتایکم بچه اذیت میکردن من گریه میکردم اومد چیشده گفتم حالم بده میترسم ازاینکه چجوری میخوام تنهایی به همه چی برسم دیگه شوهرم گفت پس نمیرم سرکار تا اوکی بشی دیگه هروز میرفتیم باهم دوری میزدیم حال و هوام عوض میشد خداروشکر بهترم الان چندروزیه که شوهرم میره سرکار ونیست وتنهام سخته ولی از دردام اوکی هستم الانم روز درمیون میرم بیرون یه دوری میزنیم ولی خوب من حالم گرفته بود بخاطر اینکه نه مامانم ونه خواهرام اومدن پيشم

من تا دوماه درگیرش بودم

وای چقد منی😑😑دقیقاااا منم همین شکلی تموم‌چیزایی که میگیییی دقیقااااا حال من بود اون تایم.بعد بیست روز دیدم بهتر نشدم رفتم روانشناس و بهم ی قرصی داد استفاده کردم و خوب شدم خداروشکر.

ای خدا 🥺
کسی پیشت هست ؟ شلوغ نگه دار

گلم من ک تجربشو ندارم ولی از شنیده هام میگم شاید به دردت بخوره، از گوشیت زیارت عاشورا و حدیث کسا پخش کن بزار بخونه، ایت الکرسی زیاد بخون، دوش بگیر، از انرژی های منفی ادمای منفی دور باش، ماشاالله فرشته ب این نازی خدا بهت داده، ماهلین مامان قوی میخادا مث همیشه😘 ب خودت تلقین نکن ک حالت بده یا گریه داری تنها نمون، درست میشه میگذره این روزات

تلقین هم خیلی تاثیر داره اصلا سعی کن به روی خودت نیاری

ن من اینجور بخاطر اینک افسردگی نگیرم شوهرم شبا میبره بیرون با ماشین میگردونه هی مهمون میاد حوصلم وا میشه تلقین نکن ب خودت چون شیر بدی ب بچه تاثیر میذاره

اره عزیزم
من از دختر و همسرم متنفر بودم ، فقط وقتی شیر میخورد دوستش داشتم
همسرمم چون همزمان با زایمان من کارش عوض شد و ساعت کاریش زیاد شد انگاری حس میکردم از من دور شده میومد تو اتاق میگفتم برو بیرون
دخترمم الرژی و رفلاکس و... داشت شب تا صبح جیغ میزد، روزا هم خواب راحتی نداشت فقط در طول شبانه روز حداکثر 1 ساعت میتونستم بخوابم انگاری هی حالم بدتر میشد
ولی به مرور درست شد

من ماه هشتم همش گریه میکردم 🥲🥲🥲دقیقا نمیخواستم همسرم بره اوضاع انگار خیلی بد بود

دقیقامنم اینجوری شدم ولی هی باهمسرم رفتیم بیرونونلینوسپردم به مامانم،واقعااگرنمیرفتیم پیاده روی وحرف بزنیم دست به خودکشی میزدم شاید،این حالتواصلااااتوخودم نمیدیدم همشمیگفتم افسردگی بعداززایمان همش تلقینه ولی متوجه شدم اصلااینجوری نیست وبایددددچندنفرهمراهیت کنن تااوکی بشی

من که از الان اینجوریم شوهرم کار نداره 3 ماه بچه ام داره میاد افسردگی گرفتم صورتم لاغر شده همه آخرای بارداری ورم میکنن من بدتر دارم میشم دوست ندارم چیزی بخورم همش هم گریه میکنم

سوال های مرتبط