امشب هم اینطوری گذشت 😓
پسر داییم با موتور عصر تصادف کرده
دوتا دست هاش و سرش شکسته
با سه تا دندون هاش
۱۴ سالشه
زود رفتیم بیمارستان منو راه ندادن شوهرم رفت گفت بردنش اتاق عمل
بعدش هم چند روز بره ای سی یو
خدا رحم کرد کنارش یه دره بوده پر از سنگ پرت نشده پایین
با داییم اومدن از کرج چند روز بمونن برن
موقع رفتن گفته برم یه دور آخر هم بزنیم بریم که طفلی تصادف کرده
حالا هیچ به زنداییم هم نگفتیم
مامانم قبل عید دید پسر داییم میگه می‌خوام موتور بخرم
مامانم زنگ زد زنداییم گفت توروخدا نگیرید براش
بچها تو روستا جو گیر میشن گاز میدن خطرناکه گفت والا حرف گوش نمیده بزور میگه بخرید
ولی خوب اگ مادر پدر نخره خودش از کجا میخواد بیاره
نهایت دو هفته میخواست قهر کنه دیگ بهتر از این بود
باز خدا رحم کرد بهش
هفته پیش برادرزاده همکار شوهرم سه تا پسر ۱۷ ساله تصاودف کردن اون پسری ک میرونده اولی برادرزاده همکار شوهرم همون لحظه تموم می‌کنه دومی می‌ره کما
سومی قطع نخاع
انقد سرعت میرفتن ک تو خیابون سومی از رو موتور افتاده اینا نفهمیدن
چون ۵۰۰ متر جلو تر افتاده
دومی هم چند روز پیش فوت شد
من نتونستم برم ختم ولی شوهرم رفت می‌گفت عکس موتور رو گرفته بودن مچاله شده بود
موتور خیلی خطرناکه
ما داریم ک شوهرم می‌ره باهاش سرکار
ولی کلا آروم می‌ره حتی ماشین رو هم خیلی با احتیاط رانندگی می‌کنه
بیشتر مراقب باشیم اتفاق خدانکردع یکبار می افته


پوشک شیرخشک کولیک رفلاکس قطره تب

تصویر
۱۷ پاسخ

اره منم تایمی ک شوهرم ای سیو بود ی پسره چهار ماه بود با موتور تصادف کرده بوده رفته بود کما ضربه مغزی شده بود بنده خدا خانوادش چهار ماه هر روز اونجا بود

من نمیدونم چشونه این پسرا یجوری موتور گاز میدن رحم نمیکنن ب خودشون 🥺

پسر مستاجر ماهم پارسال برج8تواتوبان تک چرخ زد وبعدفرمون ازدستش خارج شده ورفته بودتوگاردیلا وفوت شد😓

وای خدا ان شاءالله که به زودی خوب بشه

ای وای خدا بد نده عزیزم
کدوم پسر داییت؟
خوبه الان حالش؟

داداشم با موتور تصادف کرد و فوت شد بمیرم براااااششش 😭😭😭😭😭😭😭
۲۳ سالش بوددددد

دیروز پسر خاله بابام فوت شد 5 ماه تو کما بود با موتور تصادف کرده بود آخر هفته چهل شوهر عمم اونم با موتور تصادف کرد

وای ایشالا زودتر خوب بشه شوهر منم با موتور میره سرکار یعنی نصف جون میشم تا برگرده خدا خودش پناهشون باشه

😢انشالله زود خوب میشه عزیزم

ان شالله هر چ زودتر حالش خوب شه خیلی وحشتناکه واقعا

پسر عموی منم امروز با برادرش تصادف کرد الانم بیمارستان دوتا پاهاش شکسته با دندوناش دومی هم بردنش براش پلاتین بزنن خیلی اسیب دیده پاهاش

همین موتور لعنتی پسر دایی عزیز منو ک یارگار دایی جوونم بود تو سن ۱۷ سالگی ازمون گرفت و ۳ روز پیش۱۳ سالگرد فوتش بود خیلی داغش واسمون سخته داییم ۳۵ سالش بود فوت شد پسرشم ک اینطور 😭😭

پسر عموم همین اول ماه رمضان با موتور تصادف کرد ویک ماه تو کما بود تو عید فوت کرد. دو تا بچه ی کوچیک هم داره دیشب شوهرم میگه جلو ماشینش تصادف شده یک موتور با ماشین موتور یک پسر جوان بوده که استخوان رانش از تو پاس زده بوده بیرون دل و روده هاشم از پشتش زده بیرون شوهرم خیلی حالش بد بود

وای چه بد منم اصلا از موتور خوشم نمیاد

انشالله ک خوب بشه عزیزم پناه برخدا

اره خیلی شوهرمنم تصادوف کرد کلا بدنش بخیه البته دوسال پیش زنش نبودم دماغشم شکسته ی خط افتاده باز الان میگ موتور باید بگیرم باهاش عشق کنیم میگم خیلی سابقه خوبی داری.جلو تالارعروسیم افتاده بود عروسی مردم کوفت کرد براشون چون اونی ک توی راش پچید مهمون عروسی بود

اخه نمیدونم این موتور چی داره ک خودشونو جر میدن براش،خدارحم کرده

سوال های مرتبط

مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۲ سالگی
دیشب تایپک گذاشتم نمیدونم چرا پاک شد
مامانا زنگ زدم گفتار درمان برا مهوا که ببرمش گفتاردرمانی
جلسه ی ۵۰۰ تومن نیم ساعت
کسایی ک گفتار درمانی بردید هفته ای چند بار میبرید ؟ نتیجه گرفتین؟
بهم گفت تمرکز داره ؟ گفتم یعنی چی گفت حالا بیارش یه جلسه ارزیابی
حالا قرارع نوبت بده بهمون ک بریم
منظورش از تمرکز نفهمیدم یعنی چطور
ماهلین عاشق بازی کردنه چه بازی حرکتی چه فکری
میشینه برج درست می‌کنه خاله بازی می‌کنه
عاشق کارهای خونس
کارهای منو تقلید می‌کنه من مهوا رو عوض میکنم اونم عروسکش رو میاره پوشک کنه
تو سفره آوردن و جمع کردن وسایل می‌بره میاره
دیشب یک کیلو نخود فرنگی رو پاک کرد البته نمیتونس بازش کنه من شکمش رو پاره میکردم میدادم دستش ماهلین نخود هارو درمی‌آورد
خونه شلوغ کاریش اینکه خوراکی میخوره می‌ریزه هرچقدر میگم رو زیر سفره بشین باز می‌ریزه
عروسک ها و اسباب بازی هاش رو از تو کمد می‌ریزه آب بازی می‌کنه
کلا بنظر خودم رفتارش تو خونه عادیه ولی بیرون میریم حرف گوش نمیده بزور میگه سرم رو از پنجره ببرم بیرون یا مغازه خوراکی میبینه گریه می‌کنه هرچقدر میگیم صبر کن پارک کنیم باز گریه می‌کنه
پارک و خونه بازی میریم موقع برگشت گریه می‌کنه
این رفتار عادیه؟؟
حرف زدنش هم ک عقبه کلمه خیلی کم میگه اون روز هی باهاش حرف میزدم میگفتم اسمت چیه آخر گفت مالین هرچقدر گفتم بگو دیگ نگفت نهایت ۳۰ تا کلمه تاحالا گفته ولی درحال حاضر ده تا بیشتر نمیگه
خدا کنه جواب بده میبرمش
تا سه سالگی راه بی افته
خیلی نگرانم




گفتار درمانی پوشک شیرخشک شیردهی فرزند پروری کولیک رفلاکس
مامان نیکا💕 مامان نیکا💕 ۱۲ ماهگی
صداش میزنم لبخندِ خدا ... ♥️
با تمام سختی ها ولی وجودش خیلی بابرکت بود برام ، باباش میگه افتخارم تو زندگی اینه به پسرم خدمت کردم ... فوق العاده مهربون و شیطون بلا ...
با اینکه مستقل نیست هنوز پوشک میشه و نمیتونه حرف بزنه
ولی تمام خواسته هاشو با رفتارش و اشاره با ما ارتباط میگیره
اینقد با ما ارتباطش خوبه که خیلی وقتا یادم میره حرف نمیزنه ، منظور خودشو با کارهاش بهمون میگه
مثلا گشته اس میره در یخچال میخواد باز کنه
نهار میخواد میره ماکروویو روشن میکنه یعنی برام نهار گرم کن
گوشی اش رو میاره میده بهم براش انیمیشن میزارم ، اگر دوسش نداشته باشه میزنه روش یا پرتش میکنه صدا میده براش عوض میکنیم
با اینکه پوشک میشه ولی خودش میره در حمام یا دسشویی می ایسته بریم بشوریمش
بخواد بره بیرون میره کفش هاش میاره و لباس بیرونی هاش از تو کمد برمیداره میاره
وسایل ها و کتاب هاش خودش میاره براش بخونیم
لباسش بلده خودش تنش کنه ولی با کمک
اگر کم شنوا نبود و میتونیت حرف بزنه شاید خیلی بهتر پیشرفت میکرد .
تا ۴ و ۵ سالگی دور از جون خیلی بستری میشد بخاطر عفونت ریه
ریه اش خیلی ضعیفه.. بخاطر همین نشد وقت بزارم از پوشک بگیرمش ، الان هم همکاری نمیکنه
غذا هاش هم کلا جداست، خیلی چیزا رو بخاطر روده هاش حساسه نمیتونه بخوره . خوب هم نمیتونخ بجوهه براش با چنگال له میکنیم
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۳۹

وقتی خواهرم فرار کرد و رفت بچه‌اش ۱۰ ماهش بود و من ۱۵ سالم.
تمام مسئولیت این بچه رو به عهده گرفتم.
پسرش شیر مادر می‌خورد با رفتن نیارا خیلی بی‌قراری کرد اما چاره‌ای نبود.
یادمه چند شب تا صبح بیدار موندم تا بچه به شیر خشک عادت کرد.
تمام مسئولیت‌هاش از حموم بردنش تا خوابش و نگهداری و آروم کردنش همه چیزش با من بود پسر نیارا شده بود پسر من...
از شانس من دقیقاً همون زمان کرونا اومد ،
مدرسه‌ها آنلاین شد من که اون موقع اصلاً هیچ گوشی نداشتم و اجازه هم نداشتم گوشی داشته باشم مجبور بودم با گوشی مدل پایین مامانم که حافظه نداشت و اینترنتش ضعیف بود و همیشه هنگ میکرد، سر کلاس باشم.
وای از اون روزی که مامانم خونه نبود و کلاس‌های من شروع می‌شد ، دقیقاً اونجا بود که احساس کردم نمی‌تونم درسمو ادامه بدم چون این وضعیت واقعاً برام غیر قابل تحمل بود.
کلاس‌های آنلاین وقتی گوشی ندارم،
بچه‌ای که افتاده گردنم، خستم کرده بود...
یه روز خونه خالم بودیم که یکی تماس گرفت با مامانم گفت خواستگاره...
مامانم معمولا جواب همه خواستگارا رو یکی می‌داد، به همشون می‌گفت بچه ست ، داره درس می‌خونه.
اما اون شب بهشون گفت خبرتو می‌کنم