۴ پاسخ

مامان هیر اد و مهراد هستن
همیشه کلی ایده به اشتراک میزارن

عزیزم میشه دقیق تر توضیح بدی چطور درس کردی و چجوری بود بازیش پسر منم عاشق نقشه گنجه براش درس کنم

خانما این ایده بازی فکری در خانه بسیار به تقویت حافظه و تست هوش کودکان کمک میکنه

به به چقدر خوب آفرین مامان نمونه😍👌🏻

سوال های مرتبط

مامان مهدیار مامان مهدیار ۲ سالگی
سلام به همتون
خواستم تجربه واکسن 18ماهگی مهدیار رو بگم
روز سه شنبه ساعت 11مهدیار و حاضر کردم بهش یکم ایبوپروفن دادم (به استامینوفن حساسیت داره) و رفتیم بهداشت از اول تا آخر که برگشتیم کلا گریه میکرد به خاطر این که از بهداشت می‌ترسه بعد اومدیم خونه باهاش کلی بازی کردیم تا پاهاش میگیره بعد خسته شد و خوابید بعد نیم ساعت از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه به خاطر پاش همون موقع بچه های خواهرم اومدن خونمون و چون خیلی بهشون وابسته شده خوشحال شد و درد پاشو یادش رفت همون‌طور که پاش لنگ میزد باهاشون می‌رقصید و بازی میکرد خلاصه کلی تحرک داشت تا شب که یکم بهونه گیری میکرد بعد جای آمپول و ایبوپروفن زدم ب بعد آروم شد و سر موقع هم بهش ایبوپروفن میدادم که تب نکنه یه کم سرش داغ میشد ولی با یه بار شستن صورت خوب میشد آخر شب هم که خوابید اما تا میخواست به طرف چپ علت بزنه پاش درد می‌گرفت م دوباره به طرف راست بر میگشت منم که تقریباً از ترس این که تب نکنه تا صبح بیدار بودم صبح هم که از خواب بیدار شد شروع کرد به راه رفتن و بازی کردن خودمم باهاش شریک میشدم تو بازی تا بهونه نگیره نزدیک ظهر هم با باباش بردیمش با ماشین دورش دادیم و اومدیم خونه همه چی خوب بود تا اینکه شب برق قطع شد مهدیار هم که بشدت از تاریکی متنفره و غر میزنه به خاطر همین نزدیکی خونمون مراسم شبیه خوانی بود رفتیم اونجا بعد با بچه ها کلی بازی و بدوبدو کرد تا خسته شدو خوابش برد تا الآنم که خوابه و خدارو شکر مشکلی ندارن
در کل مرحله سختی نبود واسه مهدیار امیدوارم واسه همه ی بچه ها آسون بگذره
۱۴۰۴/۵/۱۵
مامان مهراد☁️ مامان مهراد☁️ ۱ سالگی
امروز کلا پای گهواره بودم دیدم بعضی مامانا به آشپزی و شیرینی پزی ماهرن، بعضی ها تو کتاب و بازی هوشی و اینا با بچشون وقت میذارن، بعضیا بچه هاشون رو مرتب پارک و خانه بازی میبرن و و و ...

واقعا حس بدی به خودم گرفتم من تو هیچی انقدر وقت نمیذارم کلا نمیدونم چرا هیچی پیدا نمیکنم که توش خیلی خوب باشم نه اشپزی نه کیک و شیرینی نه حتی قرتی بازی نه برای پسرم اونجور که باید وقت میذارم که باهاش بازی های متنوع کنم رو هوشش کار کنم بیرون ببرمش کتاب براش بخونم بذارم بازی حسی انجام بده انقدر به فکر مرتب کردن خونه و اینا نباشم...
عزممو جزم کردم ازین به بعد روز در میون پارک نزدیک خونه ببرمش، چندتا کتاب و بازی فکری خوب براش بخرم( از مامانای همینجا یاد گرفتم ), دیگه اینکه مثلا براش ژله درست کنم بازی کنه یا با ارد و اب و اینا براش خمیربازی درست کنم, عادت نگاه کردن این گوشی لامصب رو ازش دور کنم، بذارم غذا خودش بخوره بازی کنه و اینجور چیزا.

شما هم حس مامان ناکافی بودن میکنین؟ من خیلی اینجوری ام🥲
بیاین بگین شما چه کارایی با کوچولوهاتون میکنید که هم مفیده هم بچه ها کیف میکنن؟
از روزمره تون بگین مثلا از صبح تا شب چقدر وقت میذارید براشون؟
بگید منم ایده بگیرم ازتون💞
.
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
الان که دارم اینا رو تایپ میکنم با یه دل پر از غصه و چشمای پر از اشک مینویسم...مینویسم که یادم بمونه چقدر خسته ام و کم اوردم ...امروز از ظهر که از سرکار برگشتم هانا مثل چسب بهم چسبیده بود و جدا نمیشد البته این حکایت هرروزشه و منم با جون و دل بغلش کردم و بوسش کردم کلی باهاش بازی میکنم و سرگرمش میکنم که جبران چند ساعت دور بودنم بشه...اما امروز یجور عجیبی بهم آیزون بود هم نق میزد و بهونه های بیخود میگرفت با اینکه از ۶ صبح بیدار بودم اما با حوصله تک تک خواسته هاشو اجرا کردم شوهرمم خونه نبود پریود بودم و حسابی بی جون و حال تا ساعت ۶ عصر همینطور گذشت با نق نق و بهونه تا اینکه یهو بدنم خالی کرد احساس کردم جایی رو نمیبینم سرم گیج میرفت هانا رو نشوندم رو تخت و خودم کنارش دراز کشیدم اما گذاشتنش رو تخت همان و گریه های وحشتناکش همان...جیغ میزد و بلند بلند گریه میکرد که چرا منو از بغلت پایین گذاشتی...بازم تو اون حال باهاش حرف زدم گفنم مامان حالش بهتر بشه بغلت میکنم انقدر تو گوشم جیغ زد و ساکت نشد که بعد از ۱۹ ماه تحمل و خکدخوری و خویشتن داری و صبوری کردن چنان دادی سرش کشیدم که چشماش گرد شده بود از تعجب و صداش بلندتر و وحشتناک تر شد خودمم باهاش زدم زیر گریه تمام بدنم عرق سرد شده بود هیچ کس نبود حتی یه لیوان آب برام بیاره...دلم یه لحظه کباب شد واسه بچم با تمام وجودم بلند شدم و محکم بغلش کردم و بوسش کردم‌انقدر ازش معذرت خواهی کردم اما دلم آروم نشد که نشد..نمیشه بازم‌ آروم نیستم بخودم قول داده بودم تحت هیچ شرایطی بخاطر خودم و فشار روم سرش داد نزنم دعواش نکنم اما امروز قولمو شکوندم...امروز تمام زحماتمو به باد دادم...دلم‌گرفته...