۲۰ پاسخ

اشتباه کردی باید میگفت خونه خودشه بزنه بشکنه بسوزونه اختیاردار خونه مادربزرگشه

واااا میگفتی اح مق جاااان بچه یک سال و نیمس . عین تو خرس گنده نیس که !
تو هنوز،نمیدونی بچع تو این سن چقد درک داره چه توقعی از بچه داری اون وقت ؟
میگفتی اختیار داره خونه مادربزرگشه😎

بچه زیر دوسال آموزش نداریم
فقط گاهی بهش یادآوری میکنم برای شروع....
چرا کوتاهی ؟
اگر کوتاهی بوده کوتاهی در جوابت بوده که قشنگ نتونسی اون خانوم رو رنگی کنی.

همونجا میریدی دهنش

آخه بچه این سنی طفلی چی می فهمه کنجکاوه دیگه میخواد همه چیو تجربه کنه فقط
واقعا بعضی ها بیشعورن

خونه خاله شوهرت نبود ک باحرفش ناراحت بشی
خونه مادرشوهر مس خونه خودادمه کسی حق نداره چیزی بگ
نباید ب روت بیاری ک ناراحت شدی اینجورمواقع

من همیشه اینجور مواقعه میگم بچه خونه ی مادربزرگش نشکنه کی بشکنه😁

میگفتی ببخشید خونه شما نمیام که به چیزی دست بزنه والا بچها همه همینن چیکارش کنی دیگه

حرف خاصی نزده و خونه خواهرشه یه چیزی گفته.یعنی میخواد بگه که به بچه از الان یاد بدید که این ممکن نیست.بچه تو این سن کلا به همه چی دست میزنه

یبارم زنعموم خونه خودمون این رو گفت، گفت به بچه ها یاد بدید فقط به وسایل خودشون دست بزنن. گفتم این سن، سن طبیعیه واسه کنجکاوی ما چیزای خطرناک رو اجازه نمیدیدم دست بزنه هرچیزی هم که نباید دست بزنه از جلو دستش ور میداریم دیگه اگه چیزی هست اینجا و دست میزنه ما چیزی بهش نمیگیم و از دستش هم بزور نمیگیرم.
ناراحت نشدم اوناهم مدل تربیتی خودشونو دارن فکر میکنن بچه های الان بهشون بگیم دست نزن میگن چشم و میرن میشنن یه گوشه

اشتباه کردی عزیزم.مگه خونه اون بوده . می گفتی بچم خونه مامان بزرگش راحته.اصلا نباید میومدی حتی اگه میزد میشکوند.فدای سر پسرت

باید میگفتی مادرشوهرم باید خونشونو ایمن کنه برای بچم
منم این مشکلو دارم
ولی بیخیالم.چون هرچی میگم گوش نمیدن

بچست دیگه کنجکاوه چه می‌دونه این چیزا رو . خوب کردی اومدی

اشتباه کردی رفتی باید میگفتی بله جایی بره کلا خودش خجالت میکشه اما اینجا خونه مادر بزرگشه و راحته بعدم بیخیال میشدی تا بفهمه حرفش به جاییت نبوده

میگفتی حالا اگه رفت خونه کسی میگیم خونه مادربزرگ مثل خونه خودشه میخاد آزاد باشه 😕😕😕

سریع از بچه میگرفتی میذاشتی سر جاش
میگفتی خاله من خودم حواسم هست
یعنی متوجه بشه که اون نباید بگه تو خودت حواست به کار بچه هست

من بودم میگفتم خب خونه مادربزرگشه اگ اینجا هم محدود باشه دست ب چیزی نزنه دیگه کجا ببرمش
خونه خودمون و مادر بزرگاشه ک فقط میزارم ازاد باشه
دیگه خفه میشد

اشتباه کردی عزیزم.
باید به خاله شوهرت تذکر میدادی نه بچت.
بهش میگفتی اینجا خونه مادربزرگشه باید نباید مشخص شده تربیت هر بچه ای با پدر مادزه

بهش میگفتی سر پیازی؟ ته پیازی؟ خونه ی آرادِ. تو چیکاره ایی؟

ن عزیزم کارخوبی کردی بچه تواین سن کنجکاوه خب هرچقدرم بگی نکن بدترمیکنه

سوال های مرتبط

مامان Arad مامان Arad ۲ سالگی
مامانا من ی هفتس بخاطر کم‌خونی شدیدی که دارم آمپول میزنم دکتر داده بعد ب جور خواب اوره من همیشه درارو از ترسم قفل میکنم میخابم و همیشه آراد وقتی از خواب بیدار میشه من باید بغلش کنم کلی بوسش کنم ماساژ بدم بهشو تا اوکی شه امروز باباش گفته خونه گرمه درو پاشده باز گذاشته ساعت ۱۰ بچه ها تو کوچه داشتن بازی می‌کردن آراد با صدای اونا پاشده بدون اینکه متو بیدار کنه رفته درو باز کرده جلوی در جالرو گذاشته که بسته نشه بعد جلو در ب بچه ها نگاه کرده یهو پاشدم از خواب دیدم آراد پیشم نیست اتاق نگاه کردم اینور اونور دیدن نیست یعنی ب معنای واقعی تپش قلب گرفتم داشتم سکته میکردم نمی‌دونم چجوری چادر سر کردم فرار کردم تو کوچه دیدم داره با بچه ها بای بای می‌کنه درو ببنده بیاد خونه از بچه ها پرسیدم کی اومد کوچه گفتن خاله نیم ساعت اینا بود اینجا بود
بعد اومد خونه ی کوچولو سرش داد زدم رفت عروسک بغل کرد با من قهر کرد
من خیلی مواظب ارادم این اتفاق برا مد افتاد بخدا ی وجب نمیزارم ازم دور بشه همش استرس دارم یعنی اگه می‌رفت چی میخاستم بکنم
مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
اونایی که تاپیک قبلیمو دیدن راجع به اینکه مادرشوهرم دست میزد به سینه دخترم
منم چند بار با صدای بچگونه گفتم نکن ناحیه خصوصیه و چند بارم جدی گفتم نکنید دارم تربیت جنسی یادش میدم
برای بار هزارم دستشو کرد زیر دو بنده دخترم سینه هاشو کشید دخترمم زد رو دستش مادرشوهرم گفت وای نگاه کن چرا زد
منم شوهرم و پدرشوهرم نشسته بودن
گفتم آخه من هرروز دارم بهش میگم مامان اینجا خصوصیه کسی نباید دست بزنه بعد شما هم هر بار دست می‌زنید
اونم گفت من براي همه بچه هارو دست میزنم
منم گفتم آخه بچه بلوغ زود رس میگیره سینه هاش زود بزرگ میشه اینا تربیت جنسیه پدرشوهرمم معلوم بود تو سکوت داره گوش میده مادرشوهرم بلند شد رفت آشپزخونه دیگه نیومد قیافه گرفت منم بعد چند دقیقه رفتم پیشش و ازش سوالای بیخود پرسیدم که یعنی اصلا متوجه رفتارت نشدم که قهری
ولی بهتون بگم آدمی که هزار بار بهش میگی نکن محترمانه یا صدای بچگونه خودشو زده بخواب نمیشه بیدارش کرد چون فک میکنه من عروسم باید حرصم بده
یه بار تا دیروقت ساعت ۱۲ شب خونشون بودیم بچم دیگه می‌خورد درو دیوار و نق میزد به شوهرم گفتم تایم خوابش گذشته پاشو بریم از اونروز همش تیکه مینداختن چرا بیداره مگه تابم خوابش نگذشته یا زنگ میزدن ببینن بیداره یا خوابه مادرشوهرم رو اسپیکر بود داد میزد چیه می‌آید اینجا زود باید بخوابه چرا الان ۱۱ شبه بیداره درصورتی که من داشتم میخوابوندمش خلاصه شوهر بی زبونم که وابستشونه و حساب میبره ازشون مجبورم یه تنه بجنگم با قو مالظالمین
مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
من وقتی به مادرشوهرم گفتم بچم دختره حالش بد شد ازم پسر میخواست بماند تو حاملگی چقد استرس بهم وارد کرد وقتی دخترم بدنيا اومد اولین نوه اش هست عزیز شد بماند یه گل یا قربونی نه خودش نه شوهرم نگرفتن زنه به شوهرمم یاد نداد زنت اولین بچتو بدنيا آورده براش گل بخر خلاصه الان تو یه محلیم میگه چرا نمیذاری بدون تو بیاد خونه ما ازت ناراحتیم چرا به خودت وابسته کردیش چرا نمیذاری به منو شوهرم وابسته بشه
انقدر توی تربیتم دخالت میکنن که حد نداره وقتی هم بهشون میگم نکنید قهر و دعوا میکنن
مثلا اونروز دخترم رفت اتاق عموی مجردش درم بستن من دیدم جیغ میزنه رفتم با آرامش آوردمش بیرون دیدم پدر شوهرم خودش دست بچمو گرفت برد توی اتاق دیگه پیش خودش از لج من
یا مادرشوهرم هزار بار گفتم دست به سینه بچم نزن دوباره میزنه و قهر میکنه که تو حساسی
اونروزم قایمکی به بچم میگفت تو دختر باباتی یا دختر منی دخترمم بهش گفت دختر مامانم
بعد همش تلاش میکنه به اونم بگه مامان
کلا سعی میکنه منو به عنوان مادر نادیده بگیره و بهم بفهمونه تو کسی نیستی برای بچه ،
یه بار دخترم عصبی بود داشت مادرشوهرم میخواست ببوستش دخترم هلش داد مادرشوهرم گفت مامانتو بزن دخترمم منو زد قشنگ معلوم بود دخترم تو عصبانیت گیج شده و ناراحته منو رده منن گفتم نه مامان ما کسیو نمی‌زنیم
مادرشوهرم وقتی میریم خونشون میخوایم بیایم خونه خودمون بچمو میگیره نمیده و تا جلوی در میاره میگه بغل من باشه نه تو بعدشم در گوشش میگه مامانت رفت تو بمون نرو ببین مامانت رفتش
موهای سرم سفید شده از دستش
تولد دخترم نزدیکه از الان استرس دارم چون نمیذاره واسه خودمون باشیم میخواد بگه باید با ما تولد بگیرید برای شوهرمم اینجوریه نمیذاره من براش تولد بگیرم