مامانای گل من افسردگی بعد از زایمان گرفتم،و تا الانم ادامه داره و به جا بهتر شدن بدترم میشم.بخشی از حافظه ام که مرتبط به سیو رخداد ها و تاریخ وجزئیات هست به مشکل برخورده.همون اول رفتم دکتر و بهداشت ولی تاثیری ندیدم و دکتر و جلسه اول رها کردم با یکی دیگه صحبت کردم و اونم همون جلسه رها کردم.الان میخوام بدونم تا کی این افسردگی بعد زایمان ادامه داره؟شما چکار کردید که خوب شدین؟و چه دکتری رفتید.حس میکنم باید هیپنوتیزم بشم و دوران زایمان و فارغ شدن و بعدش و کلا پاک کنن از ذهنم چون من تو دوره بارداری استراحت مطلق بودم درگیرش شدم و روندم صعودی شده.اینکه حوصله بچمو ندارم،یا گاها داد میزنم و دعواش میکنم خیلی آزارم میده بخاطر پسرم میخوام درمان بشه این افسردگی لعنتی.لطفا کسی راهی راهنمایی دکتر خوب میشناسه بگه.ترجیحا دکتر غیر حضوری باشه.دوستندارم اصلا پامو بیرون بزارم.اینم بگم روند اتفاقات ناگوار تو زندگیمم که چندتا شوک تو این دوران بود هم بی تاثیر نبود و بشدت منو افسرده تر کرد.طوری که مثل مرده های متحرکم گاها.و هیچ عشق و علاقه ای به همسرم که از سر عشق باهاش ازدواج کردم ندارم.

۳ پاسخ

کسانی که باردار هستن.یا اقدام هستن( یا درد دل دارن)بیاین ایتا گروه زدیم.فقط متاهل ها تشریف بیارن🙏🙏
به آیدیم پیام بدین@baharsabbz

منم ده ماهه پسرم به دنیا اومده و دوماهم قبل زایمان شده یک سال که درگیر افسردگی و فروپاشی روانیم جوریکه وقتی بهم فشار میاد واسه اینکه رو پسرم داد نزنم خودمو سیلی میزنم از روی عصبانیت هرچی خودمو سیلی میزنم درد و نمیفهمم
گاهی از خودم و پسرم و زندگیم خسته ام
منم چند تا شوک بزرگ وارد زندگیم شد از جانب خانواده شوهر
بیشتر غصه خوردم منکه دکتر نرفتم گاهی ذهنم باهام همراهی نمیکنه راجع به چی داشتم حرف میزدم یادم میره
نمیدونم دوستدارم قرص بخورم یک بار آروم زندگی کنم

سلام عزیزم خوبی امید وارم که هرچه زودتر خوب بشی و به زندگی پر از عشق برگردی و دوم اینکه من یه خانومی رو میشناسم که می‌تونه کمکتون کنه اگه بخوای میتونم شما شو بهت بدم

سوال های مرتبط

مامان nora مامان nora ۱ سالگی
یه سلام بکنم به همه مامان های قوی، افسردگی من از اونجاشروع شد زایمان طبیعی کردم و بخیه هام عفونت کرد و یه سری مشکلات بوجود اومد، بچه ای که روز اول شیرین ترین حس دنیارا بهش داشتم کم کم دیگه بهش علاقه ای نداشتم، و رفتم دکتر برام قرص نوشت مصرف کردم هیچ تاثیری ندیدم ، من فکر میکردم با اولین قرصی که میخورم باید خوب شم، خلاصه قرصما نخوردم چون میدونستم توی شیردهی ضرر داره، گریه های شدیدم ادامه داشت تا بهم یه دکتر جدید معرفی کردن که یه مطب فوق العاده شلوغی داشت بعد از سه ساعت نشستن وقتی وارد اتاق شدم با یه دکتر ن با یه احمق رو به رو شدم، به مادرم گف دختر شما افسردگی حاد گرفته و باید بیمارستان بستری بشه که همونجا داخل اتاق مادرم گریه اش گرفت،گف تراخدا راهی به جزبستری شدن بگید گف قرص ها خیلی زمان بر هستن و یهو دخترتون خودکشی کنه😶😑😑 مادرم گف میبرمش خونه خودم قرص بهش بده،دکتر گف دخترتون بستری بشه و شوک الکتریکی بهش وارد بشه تا جریان زایمانش از یادش بره خلاصه قبول نکردیم و قرص برامون نوشت یک هفته خوردم و به خودم قبولوندم که خوب میشم،هفته ی بعد وقتی رفتم مطب تو این ۳ ساعت با خانم هایی که توی مطب نشسته بودن صحبت کردم که هرکدوم چندین سال متوالی قرص مصرف میکردن برای مشکلات مختلف و همشون بهم پیشنهادمیکردن قرص نخور راه های دیگه را امتحان کن،،نوبتم شدو رفتم داخل مطب با همسرم، دکتره بهم
مامان YARA مامان YARA ۱ سالگی
سلام منم میخوام درباره افسردگی وحشتناکی که داشتم و اینکه چطوری خوب شدم بگم شاید طولانی بشه اما می‌دونم کمک کنده است 🕊️❤️
من موقعی که درگیر درس و کنکور بودم افسردگی گرفتم حالم وحشتناک بود چون برخلاف تلاش زیادی که کرده بودم به نتیجه نرسیدم حرفای مردم و تنهایی بیش اندازه خودم توی سال های اول ازدواج تاثیر بیشتری گذاشت از همسرم خیلی دور بودم و شاید دوماهی یه بار میدیدیم همو
بارها به خودکشی فکر کردم چند بار گاز خونه رو بار گذاشتم و خوابیدم چند بار وصیت نامه نوشتم 😂 دیگه اون دختر خوشرو و پر انرژی قبل نبودم تا اینکه باردار شدم و اوضاع بدتر شد یه بارداری ناخواسته و یهویی که من با درگیری امتحان نهایی و اون افسردگی اصلا متوجه نشدم که دو ماهه حامله ام شبا تا صبح بیدار روزا همش درگیر کار و درس چند بار وسط امتحان غش کردم بخاطر اینکه هیچی نمی‌خوردم خلاصه اینکه حدود چند هفته بعد امتحانام به اسرار مامانم تست زدم و بعد به اسرار زنداییم رفتم توی یه شهر دیگه دکتر یه هفته پیش داییم بودم وقتی حالمو دیدن به زور و کلی نصیحت یه وقت اعصاب و روان برام گرفتن ویزیتم دو ساعت طول کشید و درنهایت دکتر بهم یه قرص آسنترا داد و یه قرص برای کیفیت خواب به دکتر زنان که نشون دادم گفت فقط آسنترا رو بخور خوابت بخاطر بارداری خوب میشه من اصلا بچمو نمی‌خواستم اون دوران خیلی سیگار می‌کشیدم اما با اولین سنو که تشکیل قلب بود و دیدمش که چطور برای زنده موندن تلاش میکنه توی وجود من انگاری یه نور تازه بهم تابیده بود برای زندگی دوباره قرصامو که شروع کردم تا سه الا چهار هفته هیچ تاثیری ندیدم اما بعد کم کم حالم خیلی بهتر شد بچه رو دوست داشتم
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
پستم نکته خاصی نداره. صرفا برای ثبت داشتنش مینویسم.
بالاخره بعد از ۱۵ ماه تونستم ورزش رو دوباره شروع کنم.
منی که قبل بارداری و حین یارداری باشگاهم ترک نمیشد نزدیک به ۱۷ ماه بود که نتونسته بودم باشگاه برم.
بعد زایمان نمیشد تا یه مدت...
بعدش بچه کوجیک بود ...
بعدش کسی نبود نگهش داره...
خیلی تلاش کردم که هر طور شده برم ولی اصلا نمیشد. نزدیک به چندین ماه بود که هر روز تو کارهای فردام مینوشتم ورزش و نمیشد که برم.
ولی این ماه دیگه بی خیال باشگاه رفتن شدم و یه دوره آنلاین ثبت نام کردم. امروزم چهارمین روزی بود که تمرین داشتم. خیلی خوشحالم. حس قدرت میکنم و به خاطر این قوی بودن به خودم افتخار میکنم. گل پسرم هم دیگه داره کم کم عادت میکنه. کمتر سراغم میاد وقتی بهش میگم دارم ورزش میکنم.
اون روزهایی که حس میکنی ضعیفی، دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی، نمیتونی... به کوچولوت نگاه کن و به خودت یادآوری کن: این فسقلی تو بدن من بزرگ شد و به دنیا اومد و با شیره وجود من رشد کرد. مگه کاری هم هست که من نتونم انجامش بدم؟! تو از بهونه هات قوی تری! اینو یادت باشه.
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
درباره بازی- ۸
من خیلی دنبال این بودم که هم سن و سال پسرم پیدا کنم تا باهم بازی کنن. ولی تجربه ام نشون داد که این سن برای هم بازی شدن خیلی زوده. مطلبش رو هم خوندم که بچه ها تو این سن بازی نمیکنن. یه پدیده ای هست به اسم بازی موازی. یعنی هر کدوم برای خودشون بازی میکنن.
بچه های کم سن تر ، بچه های بزرگتر و بچه های دقیقا هم سنش رو امتحان کردم.
کلا از دیدن هر نوع بچه ای خوشحاله☺️
بچه های کوچیکتر رو دوست داره نگاه کنه و ناز کنه و دست بزنه. بچه های هم سن خودش خوب میتونن با هم راه برن، بیشتر با هم به به میخورن و دبنال هم راه میفتن و سر اسباب بازی دعواشون میشه😅
بچه های حدود ۲ یا ۳ سال خیلی تجربه جالبی نبوده. چون خیلی تو اون سن بچه ها بچن و همینطور لجباز و خودمحور میشن.
بچه های سن بزرگتر حدود ۴ یا ۵ و ۶ هم با دخترا بهتر کنار میاد.مواظبشن. رعایتشو میکنن. پسرها خیلی ورجه وورجه دارن تو این سن انگار‌ یه جا بند نمیشن که البته طبیعیه.
بچه های بزرگتر که دیگه مدرسه ای شدن هم خیلی دوستش دارن خیلی توب مواظبشن. ولی خوب دیگه پسرم نمیتونه به اون صورت باهاشون بازی کنه.
و اینکه تو این سن باید حتما بازی با نظارت و دخالت بزرگترا باشه. باید اگه دعواشون‌میشه دخالت کرد حتما.
سن پسرم ۱ سال و ۴ ماهه.
و از همون موقعی که میتونست بشینه قرارهای دوستانه براش میذاشتم.
الان چندتا دوست داره که خونمون میان و خونشون میریم. فکر میکنم بیشتر دوس داره که نی نی بیاد خونمون و باهاش تو اتاقش بازی کنه. ولی رفتن به خونه بقیه و اسباب بازی های جدیدم خیلی براش جالبه.
خانه بازی هم بردمش چند بار. از وقتی تونست خوب راه بره. ولی با کسی هم بازی نمیشه. خودش بازی میکنه ولی بودن تو محیط بچه ها رو مسلما خیلی دوست داره.