۴ پاسخ

خیلی هم عااااالی
همیشه ب خوشی انشالله❤️

منم حاضرم روزی ده دست لباس بشورم ولی بچم با دل و جون غذا بخوره

همیشه خوش باشین باهم

بهتر شد خدا رو شکر؟

منم با پسرم میرم تروتمیز ولی برمیگردم کاملا درهم و کثیف واسه منم مهم نیست

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد
مامان رستا🍯👩 مامان رستا🍯👩 ۲ سالگی
سلام مامان های عزیز
بازم شب شدو خستگی و عذاب وجدان از اینکه امروز کاش اینجوری بودمو...
امشب از همون روزایی هست که حسابی خسته شدم و سر بچم داد کشیدم و یلحظه از کوره در رفتم و الان که خوابیده میخواستم بشینم گریه کنم ولی بعد اینکه سبک شدم ...
از من به شمایی که حس حالتون مثل منه...
ما آدمیم فرشته نیستیم
تو مادر خوبی هستی حتی اگه یلحظه کم آوردی اینو بدون هیچ احدی نمیتونه به اندازه ای که تو واسه بچت تلاش میکنی,تلاش کنه ...
ما آدمیم با دل هایی که گاهی پر از عشقن گاهی خسته و گاهی بی طاقت
آدمیم با دست هایی که هزار بار نوازش میکنن و یه بار شاید از شدت خستگی بلرزند...
با قلب هایی که شب ها با صدای نفس بچه شون آروم میگیرن اما یوقتایی از بی‌خوابی و بی کسی میشکنن ...
ما مادریم ...❤️👩‍👦
تو یه مادر واقعی ای
نه از اونایی که تو فیلم و سلفی هاشون همیشه لبخند دارن ...
از اونایی که واقعن هستن می‌جنگند کم میارن گریه میکنن ...
ولی بازم دوست دارن,بازم ادامه میدن
ما مادریم🫶🥰
مامان 🎀ماه🌙 مامان 🎀ماه🌙 ۱۷ ماهگی
پارت ۶
من سمیه رو دوست دارم اما اگه واقعاً کاری کرده باشه چی؟
فرهاد از جا بلند شد و عصبی به سمت در خونه رفت و گفت: من تا زمانی که احترام زنمو نگه ندارین پامو تو این خونه نمی‌گذارم
گفتم :ما بهش بی‌احترامی نکردیم اون داره تو زندگی ما خلل ایجاد می‌کنه فرهاد گفت باشه پس ما یه مدتی اینجا نمیایم و رفت..
رفتن فرهاد حدود سه ماه طول كشيد بماند كه در اين سه ماه چقدر پدر فرهاد به من سركوفت زد و گفت تو باعث شدى اينها از ما دورى كنن دل شكسته و نااميد از همه جا بودم چند بارى به پسرم زنگ زدم تا آشتى كنم اما با واكنش بدى روبرو شدم به سميه هم كه زنگ مىزدم جوابم رو نمىداد پريشان حال فقط از خدا مىخواستم كه جورى به همه ثابت شود كه من بىگناهم و حرفهايم درست است اما هيچ اتفاقى نيفتاد بعد از سه ماه بالاخره با پادرميونى پدر فرهاد ،پسرم و عروسم به خانه امدن پدر فرهاد گفت: ازشون عذرخواهى كن حرف درستى نزدى با اينكه خيلى سختم بود و خار و خفيف شدم اما از عروسم عذرخواهى كردم سميه هم با چشم و ابرو نازك كردن و با هزار منت پذيرفت و گفت ديگه دلم نمىخواد از اين حرفا بشنوم فرهاد هم گفت اگه انقدر رو سميه حساس شدين

پوشک شیرخشک گهواره